بهار است اين كه مي آيد « رحيل » از آسمان طبل اش كجايي مرگ ؟ من آماده ام بشتاب ، تنهايم گمانم زندگي چندان كه مي گويند زيبا نيست مگر زيبا تر از نوروز ، ماهِ من پديد آيد چنان امروز در آرامشِ باران فرو رفتم ـ همين لحظه ـ كه مي خواهد مرا در دل ، شكوفد گل به فروردين خدا را ، آخرِ ديوانگي ها ، تابِ ياسم كو ؟ كه در بينِ دو نيلوفر ، به بندم دستِ نيكي را پس از آن لال و كر خواهم شدن ، تا بشنوم از يار اگر بيني كه گاهي « ناطقم » جز در نگاهِ هور اهوراي من اي زيبايِ زيبايان كجايي تو ؟ بيا برگرد در آغوشِ من ، زيرا كه « تنهايم » نمي خواهم « خودم » باشم نمي خواهم « دگر » باشد نه « خويش » و قوم و بيگانه نه هر سرمست و ديوانه « خودم » ديوانه يِ ديوانگانِ اين جهان هستم تو را خواهم كه زيبايي تو را جويم كه تنهايي تو را بينم كه چون مايي و فال من ز« شمس » آمد ـ همين روزانِ پيش از اين ـ كه « ناطق » باش و « اَخرُس » باش شنيدم من ولي ديروز بود و يا كه هم ديشب ؟ به جانم نوش كردم ، نيشِ ماران را پيام فال را هم نيك از آن رو اين چنين آرامِ آرامم خروشم از براي توست غير از توكرم ، كورم تو را دارم كه تنهايي تو را بينم كه درمايي
شعري از حديث كشك - 1380- 1382 مقيم ارشاد و منتشرنشده تا كنون .
بيماري هايِ همگاني ، ريشه دار در مباني تظاهر، دروغ و ريا ، مصلحت و فرصت طلبي پول پرستي و دلال صفتي بي اخلاقي و فساد و بيهودگي( از آرشيو خانه ) و خلاصه زمانی می رسد که انسان در برابرِ بيماري هايِ همگاني كه ريشه در مباني و موازينِ جامعه و شخصيتِ انسان دارند ، توانِ مقاومتش را از دست می دهد ... آخر مقاومت و تحملِ رنج هم حدی دارد . ايكاش مي توانستم آن قدر بمانم و بجنگم ، تا سرانجام به آن چه باور دارم نيك و انساني است ، دست پيدا كنم و آن را در جامعه ي خويش ، درجريان و نهادينه دريابم . اما چه كنم كه متأسفانه پس از گذراني پنجاه و چند ساله و در آستانه یِ ناتوانی و مرگ هم ، فرسوده و بی چيز و زندگی گذاشته ، با خود و جامعه و کشور و محيطم - هم چنان - ناسازگار بوده و مانده ام و هنوزکه هنوز است ، به اميدِ روز و هفته و سالی ، زندگی کردنِ بهنجار و انساني ، در جامعه و شرايطي خالي از تضادهايِ بيهوده و تباهي زا ، می سوزم و می سازم ... مشکلِ من و هزاران امثالِ من در تمامِ اين گذرانِ نکبتی ، تنها و تنها اين بوده و هست که هرگز وحتا برایِ لحظه ای ، نخواسته يا نتوانسته ايم خلافِ باورها و شناختی که در هر زماني ، در جهان ذهنی خويش از انسان و زندگی داشته ايم ، عمل کنيم و نخواسته و نتوانسته ايم تن به خود بزک کردن و ماسک نهادن و فدا ساختنِ حقيقت به پايِ مصلحت انديشي هايِ حقيرانه بدهيم و به منظور كنارآمدن با باورهاي جامعه - حتا اگر شده اندکی- به آن چه نيستيم و باور نداريم ، تظاهر کنيم ... بعضي ها نمي توانند و گويا همه نبايد بتوانند ... حالا بگذرم از اين كه چنين چيزي شدني است يا خير ؟ و باز چه كنم كه در موردي چون من ، نشده و گويا اصولا اين دو قابلِ جمع و تفاهم نبوده اند و نيستند ... اين را صادقانه می گويم كه می خواهم مشکلم را به عنوانِ فردی از افراد جامعه ، يعني مشتی نمونه ی خروار ، با هر آن کس که بتواند راه نجات و درمانی ، از اين برزخِ عقيده و اخلاق نشانم دهد ، در ميان بگذارم و راهی بجويم . زيرا به راستی درد آور است که انسان و نسلی ، در پنجاه و چند ساله گیِ خويش - يعنی بر آستانِ فرسودگی و مرگ - هنوز اميدِ هفته وماه و سالي ، زندگی کردنِ شادکام و انساني – آن هم در آينده - را داشته باشد ؟؟ آیا اميد به فردايِ بهترِ زندگي در اين سن و سال ، مسخره و درد آور نيست ؟؟ ( چه کرده است اين پنج شش سالِ نخستينِ دورانِ کودکی ، يا بگيريم ده دوازده سال دورانِ ساختِ شخصيت - با افرادی چون من - که هنوز نتوانسته ايم از تأثير آن بگريزيم ؟؟ چه مي كند اين تربيت اخلاقي ، در كودكي و شخصيتِ انگار سنگ شده مان ؟؟چه كرده است ؟؟ ) . نمی دانم چه کسی بود که برایِ نخستين بار تظاهر کردن را به من توصيه و تفهيم کرد ؟؟ اما چه كنم كه هرگز نتوانستم و نخواستم ، به آن تن در دهم و خودم را – چنان كه حضراتِ ناصح مي فرمودند - راحت کنم ... سال هایِ اول هنوز موضوع برايم به شکلِ امروزش مطرح نبود و حتا پی آمدهایِ اين اعتراض و ناهمگونی با جمع را – چنان كه بايد - نمی دانستم و گمان نمي بردم و اگر هم می شناختم فرقي نمي كرد ، زيرا كه هميشه تحملِ تضادها و نامرادی هايِ برخاسته از جهانِ باورهايم را ، با نوعی غرور و خودستائی ، از سر باز می کردم و در برابر کسانی که تظاهر به همانندي با جامعه و شرايط را توصيه می کردند ، رفتاری عكس و حتا لجبازانه داشتم و گاه اين ناهمگونی را ، فضيلتي براي خود و ديگر برخورداران از آن ، مي شمردم و مي دانستم و ... اما گاه مي انديشم كه شايد اگر همين يک خصلت را از محيط خانوادگی و آموزه هایِ كودكی ام نمی آموختم ، يا به ميراث نمی بردم – يعني مي توانستم باورهايم را جدی نگيرم و تنها به آن ها تظاهر كنم ، يا به عبارتي محترمانه تر چنان كه سنتِ بزرگان بوده و به آن سفارش شده است و مي شود ، با « تقيه » و تظاهر ، خود را به نحوي با محيطم هماهنگ سازم - شايد بهترين و کامياب ترين زندگی ها را می داشتم ؟؟ اما چه کنم که هرگز نتوانسته و نخواسته ام ، به آن چه باور ندارم و خلافِ آموزه ها و جهان باورهایم بوده و هست ، تظاهر کنم ؟؟ نمی توانم و هرگز نتوانسته ام ، زيرا آن را انساني و اخلاقي نمي دانم و ندانسته ام ... ( اين اكثريتِ خاص و عامِ مردم ، چه آب و ناني خورده اند و مي خورند كه می توانند به اين راحتی ، هرلحظه به چيزي تظاهر کنند و عينِ آفتاب گردان ، از سوئي به سويِ ديگر روي بگردانند و ککشان هم از اين همه دو روئي و ريا نگزد ؟؟ چگونه نمي شود جز دروغ گفت ؟؟ و چرا نبايد حقيقت را به پايِ مصلحت قرباني كرد ؟؟ نكته اين است كه چطور اكثريت بزرگ جامعه ، دستِ كم مي توانند « تظاهر » كنند و ما نمي توانيم و نتوانسته ايم ؟؟ چرا ؟؟ ) ... و چنين بود که در مسيری بی بازگشت - حتا برایِ لحظه ای - به تسليم شدن و زانو زدن نينديشيده و کمترين شائبه یِ سازشي در شخصيتم ، خود را نشان نداده و هميشه با بی تفاوتیِ مغرورانه ای ، نامرادی ها و ناکامی هایِ پشت سر را ، به عنوانِ نقطه یِ قوتی در شخصيتِ خويش ، نگريسته ام و از اين که همواره بهترين و عالی ترين امتيازها و فرصت ها و شرايط را - يک به يک و پی در پی - از دست می دهم و داده ام و با مقاومتی باورنکردنی ، هم چنان نسبت به جهان بينيِ در حالِ تحولِ خويش ، سازش ناپذير و صادق و صريح باقی می مانم ، به خود باليده ام و مي بالم ... اين كم نيست كه كسي با پشتِ سر نهادن 50 سال تحقير و توهين و رنج و محروميت و محكوميت و حقارت و نكبتِ گذراني به هيچ باخته ، باز بتواند با افتخار بگويد كه از گذشته ي فنا شده ي خويش به دلايلِ اخلاقي و انساني ، هرگز و هرگز پشيمان نيستم ، بلكه هم اكنون نيز تنها چيزي كه مرا به زندگيِ اميدوار مي سازد ، آن است که بالاخره و سرانجام ، روزی تباهی ها به سر خواهند آمد و تظاهر و ريا و تزوير و هزاران مفاسدِ ديگر ، از بنيادِ جامعه رخت برخواهند بست و همگان به زندگیِ کامياب و بهينه ای دست يافته و من نيز دور از دو رنگي ها و پليدي ها - چنان كه مي خواهم - خواهم بود و شادمانه خواهم زيست و اين همه تضاد ، مرا نخواهد آزرد و از آن آسوده خواهم شد ... و اما ، روزي و زماني بيش و پيش ، يک وقتی يکی از نزديکانِ نزديکی نکرده ام ، می گفت : مگر نمی بینی که اين همه دانشمندان و روشن فکران و فرهيخته گان و به بلوغ رسيده گان و انسان هایِ بزرگي که عمری را با عناوينِ خاصی زندگی کرده اند و حتا چيز نوشته اند و جامعه ای را به سمت و سویِ انديشه هایِ خويش رهبری کرده اند ، وقتی که سنشان از يک حدودی می گذرد و به پيری و آستانه ی مرگ می رسند - در عين بی نيازی – سرانجام در برابرِ قدرت و ثروت تسليم می شوند و به چيزی خلافِ آن چه که خود عمری - از آن - سخن گفته اند ، چشمک می زنند ، يا با كمال وقاحت و راحتی ، حتا حرف هاي خود را پس می گيرند ؟؟ به راستي چطور می شود که اين اساتيد محترم و صاحبانِ عناوينِ پر آب و رنگ و کراوات بسته هایِ دانشگاه هایِ اروپا و امريکا – و به ويژه امريكا – و اكثريتي از داخلي ها ، سر پيری اين قدر به دوربين و تريبون حساسيت پيدا می کنند ؟؟ چنان که باعث می شود ، در برابرِ هر منبر و میکرفونی ، زانو به زنند و رو به هر قدرت و ثروت ، سجده كنند و از هر ياوه سرائي مجيز بگويند ... چرا ؟؟ و چطور ؟؟ پول برایِ بسياری از اين حضرات نمی تواند و نبايد كه انگيزه باشد و اميد كه نيست ... مدارک بالایِ دانشگاهی را هم که دارند ، از خيلی چيزهایِ ديگر هم - که امثال من و ما بو نکرده ايم - برخوردارند و درگير نيازهایِ ضروری و نخستين زندگی هم نيستند و ... اما اين چه سِري است كه عموميتِ داخل و خارج تا به پيری می رسند و ياد مرگ می افتند ، انگار مي خواهند تماميِ ناكامي هايِ اخلاقي و غيرِ اخلاقيِ خود را ، يك شبه جبران كنند كه بي درنگ تسليمِ شرايط می شوند و به همان چيزي كه عمري از آن پرهيز كرده اند ، خاضعانه سر فرود مي آورند ؟؟ چرا ؟؟ اين ها به راستی چه می خواهند ؟؟ يا چه مسائل و عوامل و انگيزه هائي ، ايشان را به چنين گردشِ 180 درجه اي وا مي دارد ؟؟ آيا حضرات به دريافت هایِ دمِ مرگِ خود که خلافِ انديشه ها و باورهايِ تا ديروزشان بوده ، معتقدند يا به آن تظاهر می کنند ؟؟ نه می شود اعتقادشان را باورکرد و نه تظاهر به آن را . هيچ کدام ، محملِ عقلانی و انسانی و قابل توجيه ندارد ... نه اعتقادشان قابلِ باور است و نه تظاهر به عدمِ اعتقادشان ، محملي منطقی و خردپسند - يا دست کم قابلِ فهم و توجيه - دارد ... هيچ كدام ... ماجرا چيست ؟؟ ( در 76 که همه چيز براي سكونتم در تهران – خواسته و ناخواسته – فراهم مي شد ، يکی از دوستانِ قديمی ام که دستش به عرب و عجمی بند بود ، خصوصی سفارش می کرد که : « مواظب باش مفت نفروشی » ( ؟؟!!! ) . فقط شگفت زده و در سکوت نگاهش کردم . زيرا که – در آن وقت - به راستی نمی دانستم منظورش چيست و چه می گويد ؟؟ و من چه بايستی بگويم ؟؟ تنها در سکوت ، خيره نگاهش كردم ... آخر مردم باور نمی کنند کسانی هم باشند که نتوانند – هيچ گاه - تظاهر کنند ، نتوانند هيچ گاه دروغ بگويند و نخواهند سرانجام - به هر قيمتي كه شده – سال و ماهی را ، به آرامش و رفاه برسند و به آن بينديشند ... ) . اما به راستی خود فروشی يعنی چه ؟؟ اگر تظاهر به خلافِ باورها ، نوع نه بلكه عينِ خود فروشی است - که هست - متأسفانه بايد بگويم اكثريتِ قاطع مان خود فروشيم ... رعايتِ چارچوبِ زندگی اجتماعی - يعني رعايتِ فرد نسبت به جامعه – چيزي است و تظاهر و ريا و دروغ و مصلحت انديشي هايِ حقيرانه ، چيزي ديگر ... رعايتِ جامعه نخستين اصلِ دموكراسي ، يعني احترام به خواست و عملِ ديگران است ، اما همه مي فهميم كه مورد بحث ما اين نيست و خود فروشی را هم ، همه مان می دانيم يعني چه و حد و مرزهای هريك کدام است ؟؟ و شايد بسياري مان فرقِ بينِ راست و دروغ ، اجبار و عدمِ اجبار ، زور و ترس ، آزادي و صداقت و تظاهر را هم بشناسيم و بعضي از مصالح و دلايل هم ، برايمان قابلِ درك باشد ... اما سخن من در اين است که : تا کی و چه وقت ، می خواهيم اين معيارها ومرزهایِ فاسد و تباه را ، بر خود و جامعه مان تحميل کنيم و اين همه تنگناهایِ بيماری زا را ، آن هم به صورتِ يك اپيدميِ همه گير و ريشه دار در مباني و موازينِ جامعه - تنها به منظور لقمه ي ننگي از سفره يِ منافعِ اقليت هايِ خويشتن برگزيده و نالايق و انگل – رواج بدهيم و نسل ها و عصرهائی را ، فدايِ آن مصالحِ حقير سازيم و در ابتدائی ترين شرايطِ ناهمگون و نامطلوبِ غير انسانی ، نگاه داريم ؟؟ چرا نمی خواهيم اجازه بدهيم که هر چيزی ، در جای خودش قرار بگيرد و افراد در انتخابِ شيوه یِ زندگی و مديريت انسانیِ جوامع يا حتا محيط هايِ خصوصيِ خويش - چنان که آزاد به دنيا آمده اند - آزاد باشند و آزاد زندگي كنند ؟؟ كسي ضرر نخواهد كرد ... گيتي اگر در سيستمي انساني و علمي امكاناتش بر همه تقسيم شود ، هنوز برايِ مليون ها انسانِ ديگر جا دارد ... چرا بايد کسی که نمی خواهد خلاف عقايد و شناختش عمل کند و نمي تواند مرزهايِ انساني را ناديده بگيرد ، محکوم به محروميت و ممنوعيت و هزاران سد و بند وحتا انزوا باشد ، به حدي كه حق حيات ، به عنوان حيوان نيز از او سلب شود ؟؟ چرا ؟؟ تا کی و چه هنگام ، بايد تظاهر و دروغ و ريا و فريب و تزوير و خود بزک کردن و ماسک نهادن و مصلحت انديشي هايِ حقيرانه و بيماری زا ، حاكم بر جامعه و پذيرفته شده در آن ، به صورتِ اخلاقِ اجتماع و حتا پسنديده و قابل توجيه باشد و انسان ها ناچار گردند ، در چنين چارچوب هایِ فاسد و تباه زندگی کنند و به تضادهایِ فراوانِ شخصيتی ، تن در دهند ؟؟ چرا اکنون که زمانه یِ علم و آگاهی و عصر ارتباطات و دانش و تکنولوژی پيشرفته ی بشری است ، جوامع اسلامی و شرقی ، بايد هم چنان درگيرِ بسياري از سنت ها و عارضه هایِ بيمارگونه ، باقی بمانند ومانده اند ؟؟ و چرا شيوه هائی به اين نادرستی ، در اين جوامع مقبوليت و پسنديده گیِ داشته باشد ؟؟ گمانِ من اين است که اين موضوع ، در زمان هائی که جوامع بشری منفرد بوده و اكثريت جدا از يکديگر زندگی می کرده اند ، چندان تضادی به وجود نمی آورده است ، زيرا اصولا جوامعِ كوچكي به صورتِ ايل و قبيله و طايفه ، با عقايد و سنت هايي همسان با يكديگر مي زيسته اند ، اما اکنون که جوامعِ بزرگِ بشري شكل گرفته و شهرهايِ چند مليوني پيدا شده اند و ارتباطات گريز ناپذير گرديده و به تدريج نه تنها درصدهايِ سنتي ، بلكه نوعِ جامعه و به اصطلاح اكثريتِ شهروندان ، با آموزه هایِ اجدادی مشکل پيدا کرده اند و سنت هايِِ كهن ، به صورت يک موضوع کاملا شاخصِ اجتماعی و در قالبِ يک يا چند بيماریِ شخصيتی - که به ويژه نوعِ جوامعِ اسلامی دچارش هستند - درآمده و انگار جز خروجِ دين ، از صحنه یِ حاکميتِ سياسي و اجتماعی ، علاجی ندارد و از طرفي ديگر هم ، اكنون منزوي زيستن و بي نياز از ديگران بودن ، در هيچ كجايِ گيتي امكانِ تحقق ندارد ، زيرا كه به منفعت هيچ جامعه اي نيست ... در چنين شرايطي شگفتا كه باز بايد ما مردم هم چون گذشته هايِ دفن شده بينديشيم و حاضر به قبولِ بديهي ترين ضروريات و گريزناپذيرترين امورِ انساني نباشيم ؟؟ چرا ؟؟ عرضم از این مقدمه این بود که همه مي دانيم و به آشكار مي بينيم كه موضوعِ خدا و خالق و صانع و بسياري از حقايق و مباحثِ فلسفي - شايد به جرئت بتوان گفت - تنها چيزي است كه با عقلِ اكثريتِ قاطعِ انساني ، نه قابلِ نفي است و نه اثبات و گويا دقيقا به همين دليل هم ، پيامبران همواره با معجزات و خوارق عادات مي آمده اند و آمده اند ... بنابراين موضوعِ دين چيزي نيست كه در هيچ جامعه اي ، ملاكِ تشخيصِ مديريتي قرار گيرد و اداره يِ امور سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي و اجتماعيِ كشوري و نيز سلب يا اثبات حقوقِ شهروندي افراد ، بنا بر محكِ آن باشد ... گويا كه قرن هاست در جهان ، خِرد و تاريخ ثابت كرده اند كه هرچيزي جايِ خويش را دارد و از قرونِ وسطي و انقلابِ فرانسه نيز ، ديگر ديري گذشته و چيزي را هم ، هزار بار تكرار نمي كنند و از همان قديم نديم ها مي گفتند : « انسان از يك سوراخ دو بار گزيده نمي شود » ... بگذرم از اين كه چنين وضعيتي نقش و جايگاهِ اصلي و واقعيِ دين را كه اشاعه و ارتقاء اخلاقِ اجتماعي و انساني پيروانش باشد ، نه تنها زيرِ سؤال مي برد كه از شأن آن نيز مي كاهد و ... اين است و تجربه هايِ مكرر در جوامعِ گوناگون ثابت كرده است كه هيچ راهي جز قراردادن تماميِ اديان و اعتقادات بشري – و از جمله اسلام - در زمره ي مسائل شخصي و خصوصي و اخلاقيِ افراد ، نيست و هيچ ديني را نمي توان ، محكِ زندگي اجتماعي قرار داد و جوامعِ مدرن و فردائي را براساسِ آن بنيان نهاد . زیرا که به ویژه در عصر ارتباطات ، به هر حال در روابط گریزناپذیرش با جوامعِ دیگر ، دچار اشکال می شود و با بسیاری از قوانین عرفی و يافته هايِ امروزينِ بشري ، تضاد و تناقض پيدا مي كند و ... اکنون در عصرکثرت و خِرد گرائی و ارتباطات ، از آن جا كه دیگر هیچ جامعه ئي - جزء هر اقلیت یا اکثریتی باشد – نمي تواند ، منفرد و بي نياز از اکثریتِ جهانی و جوامعِ برخوردار و داراي دانش و تكنولوژي و فرهنگِ مدرن زندگي كند و از آن طرف هم هيچ كشور و جامعه ي برخورداري نيست كه بتواند بي نياز از منابع و ذخائرِ بلوكِ محرومان زندگيِ امروزينِ خويش را داشته باشد . از هر دو طرف هريك چيز دارد كه ديگري از آن بي نياز نيست ... زيرا گذشته است دوراني كه بتوان به تنهائي و منفرد و منزوي از جمع و جهان ، همه چيز را خود داشت و بي نياز از ديگر جوامع ، زندگي كرد و دورِ خود را ديوار چيد ... بنابراين راهي جز این نمي ماند که به نفع اکثریتِ قاطعی که قافله ي تمدن و برخوردار بشری باشد ، جوامعِ سنتي و اقلیت هایِ قومی و قبیله ای و مذهبی نيز ، آداب و رسوم و مناسک خاص و قومی خود را ، دستِ كم از صحنه یِ زندگیِ سياسي و اجتماعی جوامع خود خارج ساخته و آن ها را به عنوان مسائل شخصی و اخلاقي افراد بشمار مي آورند و تنها به همین عنوان با آن مبانی برخورد کنند ... به باورِ من برايِ ما ايرانيان نيز- از مشروطه تا كنون - بالغ بر يك قرن است كه زمانِ تحولاتِ بنيادين فرا رسيده و با تمامِ تجربه هايِ تلخ و شيريني كه برما مردم گذشته است ، ديگرحتا اگر كور هم باشيم و « گذشته ، چراغ راهِ آينده » مان نباشد و حافظه ي تاريخيِ خود را نيز از دست داده باشيم ، بازهم ديري است كه آن چه را بايد ، مي بايستي آموخته و دانسته باشيم و ديگر اكنون وقتِ تكرار نيست و حجت بر همه مان تمام شده است ... پس بشتابيم كه بسيار دير شده و زمانِ درازي را از دست داده ايم و در وجود جاده هايِ آسفالته و حتا شوسه ، يا با اتومبيل هايِ مجهز و قطارهايِ سريع السير و هواپيماهايِ جت ، ديگر كسي با الاغ و كاروان شتر به سفر نمي رود ، حتا اگر ديوانه باشد .... وديگرهيچ والتمام . بهمن1385
و تاريخ ، به روايتي ( 3 ) شگفتا كه روحانيِ شيعه مان * دگر كرد كردارش انديشه مان پس از آن چه بر شيخِ نوري گذشت * كه بنمود نقشي ز شيخان پَلشت دگر شيخ و مفتي كليدي نبود * هويت ز خود فاش كردي چه سود ؟ ز مردم كناره گزيدي همه * ز احمق نبودش جوي واهمه لقب يافت آخوندِ دربار و بار * مريدان ز كف داده صدها هزار دو دسته شدند اين زمان شيخكان * اقليت و اكثريت ، عيان بماندند آن ها كه پرهيزشان * حريم تقدس شد آويزشان به تدريج افزون شدند اين همه * ولي اكثريت ، بدونِ قمه گروهِ دگر هم سياست شعار * كه هم مجلسي بود و هم مردِ كار دو دوره گذشته ، همه مرده بود * اقليتي ها دگر ، كس نبود بدين سان « نجف » گشت خود پايگاه * و در فقه و دين منحصر شد به راه دگر شيخ نقشي به نهضت نداشت * سرانجام سر تويِ لاكش گذاشت * رضا شاه را چون كه نوبت رسيد * شدي شام تاري ز ملا پديد ولي ريشه ي دين چو در ذات داشت * اساسِ نويني برايشان گماشت ز ترسِ خشونت ، خموشي گرفت * ولي حوزه سامان و جوشي گرفت چنان شد چو نوبت به بعدي رسيد * شدي ريش آن ها كه بايد سپيد رها كرد فرهنگ و بگرفت جنگ * نتازيده زي منطقه شد پلنگ گمان كرد خود را كه كوروش شده * به يك مشت كور و كچل خوش شده به يك شب رقيه عوض كرد نام * فريدون شده زلفعلي ، در كلام شنيديم چون نامِ جمشيد را * به خود غره گشتيم ، ناهيد را به يك باره شد شاهنامه خدا * بكوبيد بر طبل ها گرزها كه مائيم رستم ، هم اسفنديار * و مائيم از تخمه ي تاجدار فريدون و جمشيدِ جم ، زالِ زر * گرفتيم ز اسكندر – آري – كمر همه آريائي نژاديم ما * ز سيمرغ بگرفته عرشِ خدا كه ما تخت داريم و تختي همه * به يك تيرِ آرش ، درختي همه نداريد گر باور از ما كنون * ز حوزه بپرسيد « و مايسطرون » ببنديم دروازه و شير را * بر آريم ناگاه پس كير را به هستي چنان خويش آذر كنيم * كه گيتي همه محشرِ خر كنيم غرض ما چنينيم و گاهي چنان * همانند ما نيست كس در جهان بگفتيم و كردند از ما قبول * جهنم شد آغاز ، بدتر فصول ز چل تا به پنجاه و چندش دگر * شد ايران همه متكي بر نفر كه شاه و چپ و راست ، مجلس ، همه * نكردند از ديو و دد واهمه و يا خود بهشتي گمان داشتند * كه فرصت به انديشه نگذاشتند * چو اهريمن آمد ، به تن رختِ پاك * يكي ناله برخاست از اصلِ تاك كه نيكي دگر مرد در اين زمين * هلا دخمه اي لايقِ اين نگين ز ره نارسيده چنان كشت و كشت * كه تا نشنود بس ، صدائي درشت ولي بازگفتند : اي كاش ، كاش * بكشتيم ما ، هرچه بود اين قماش يكي گفت : بايد ز روزِ نخست * به پا دارها كرده بوديم ، چُست بكشتيم هركس كه با ما نبود * و يا در دلش ذره اي ريب بود دگر گفت : اي كاش جز خود خسي * نه بگذاشتيمان نفس كش كسي بكشتيم هركس نفس مي كشد * نفس را ز رويِ هوس مي كِشد به پنجاه و هفت ، شصت و هفت و به شصت * بكشتيم اي كاش ، جز خرپرست نمي زد دگر دم ، به ايران كسي * نه نقد و نه ناقد ، نه پيش و پسي هر آن كس قلم را به دستش گرفت * به جز بهرِ ما ، خط ميخي نوشت و يا شاعري ، جز به مدحِ عبا * بگفتي : گشاد است ، جيبِ قبا ببايد به دارش كشيديم زود * كه حيف از گلوله ست ، بود و نبود به غير از مقلِد ، نمي ماند كس * شنيده نمي شد ، صدايِ جرس دگر جز مفاتيح و قرآن نماند * كه هر خشك و تر را ، به زندان نِشاند بدين سان نموديم بيمه خودي * و اسلام مي شد همه سرمدي به بايد كه از خونِ كفار ، ما * زمين سرخ مي كرد ، تيغِ خدا بنگرفته زاجدادِ خود ، درسِ دين * نه « والذاريات » و نه « والشمس » و « طين » ببايد كه بر تاركِ پرچمي * نهاديم شمشيرِ چندين دمي غرض ، كم بكشتيم زاين مردمان * كه خود را گمان كرده شيرِ ژيان از اين پس اگر باز رهبر شويم * ز كشتار بايد پيمبر شويم كه تا كس نگويد كلاهت كج است * و يا مردمان را به ما ، در لج است چنين بود و خواهد بُدَن در زمين * علي وار كشتن ، ره و رسمِ دين كه چون چار سال او حكومت نمود * به جز جنگ چيزيش در كف نبود به يك روز تا چل هزارش بكشت * « چنين است رسمِ سرايِ درشت » و تكرار شد در قزلباش پار * « تولا » « تبرا » ست بنيانِ كار در ايران سه بار اين لباسِ جنون * بريدند بر مرد و زن غرقِ خون در آغاز اعرابِ لخت و پتي * كشيدند بر خاكِ ايران خطي كه در داخلش هرچه بودي بسوخت * و بركودك و زن ، عرب در سپوخت سپس آن چه بودي كتاب و قلم * به حمام ها گشت هيزم رقم چنان سوختند از بن آثارِ علم * كه تا قرن ها خشك شد ، سبز و سِلم درختي كه گفتند زرتشت كاشت * بريدند و بر ريشه آتش گذاشت ستون هايِ كاخِ شهان كوفتند * به قاليِ زربفت دل دوختند ز فرهنگِ ايران نماندي اثر * نه بگذاشتند آن چه بودش گهر همه شادي و جشن ها شد به خاك * برآمد تن و سينه ها چاك چاك * چه خوش گفت فردوسي آن نيك مرد * كه فرهنگِ تازي است مرگ و نبرد « چو با تخت منبر برابر شود * همه نام بوبكر و عمر شود » « تبه گردد اين رنج هايِ دراز * شود ناسزا شاهِ گردن فراز » « برنجد يكي ، ديگري بر خورد * به داد و به بخشش كسي ننگرد » « ز پيمان بگردند و از راستي * گرامي شود كژي و كاستي » « ربايد همي اين از آن ، آن از اين * ز نفرين ندانند ، باز آفرين » « نهان بتر از آشكارا شود * دلِ شاه شان سنگِ خارا شود » « بدانديش گردد پسر بر پدر * پدر هم چنين بر پسر چاره گر » « شود بنده ي بي هنر شهريار * نژاد و بزرگي نيايد به كار » « به گيتي كسي را نماند وفا * روان و زبان ها شود پر جفا » « ز ايران و از ترك و از تازيان * نژادي پديد آيد اندر ميان » « نه دهقان ، نه ترك و نه تازي بود * سخن ها به كردار بازي بود » ... « چنان فاش گردد غم و رنج و شور * كه شادي به هنگامِ بهرامِ گور » « زيانِ كسان از پيِ سودِ خويش * بجويند و دين اندر آرند پيش » « نباشد بهار از زمستان پديد * نيارند هنگامِ رامِش نبيد » « چو بسيار از اين داستان بگذرد * كسي سويِ آزادگان ننگرد » « بريزند خون از پيِ خواسته * شود روزگارِ مهان كاسته » ... پس از هفت قرنِ سياه و به خون * كه ايرانيان جمله زار و زبون فراموششان شد ، چه بودند پيش * نياورد كس ياد ، فرهنگِ خويش به بد خو گرفتند و جان ها تباه * درون ها همه فاسد و دل سياه دگر هيچ بودند و بس ناتوان * رياكار مردم ، دلي و زبان مغول چون برآمد ، به كف تيغِ تيز * دگر باره ايران ، غلام و كنيز بكشتند و سوزانده اين خاك را * به نگذاشته ، پاك و ناپاك را خليفه به مرد و خلافت به رفت * به جايش دگر رهبراني نشست مغول گرچه خون ريز و بي رحم بود * ولي در دلش حرفي از دين نبود بيابانيان چون گرفتند خاك * ز زهرِ خلافت نمودند پاك ولي بود آلوده ايران ، چنان * كه شد مركز شيعه ، ملكِ كيان پس « الجايتو » شد « خدابنده » نام * بيآموخت ايران ورا اين كلام « نظام الملك » خواجه ي رنگ و ننگ * بياميخت معجوني از صلح و جنگ بكشت او ز « صباحِ » دارو فروش * كه در قلب وي داشت ايران خروش عَلم شد در اين ملك ، بس فرقه ها * چو ديدند تازي به ضعف آشنا به كوه و كمر قلعه ها ساختند * به پايِ مغول شعله افراختند ولي خلق ايران چنان مرده بود * كه هيچ اش نماندي ، زياني و سود مغول آمد و جمع كرد اين همه * به سطل زباله سپرد و قمه خليفه به لايِ نمد داد جان * همه گشت تعطيل كلِ دكان نه سيلي فرو ريخت از آسمان * نه مختل شدي گردشِ كهكشان عذابي نيامد ز سويِ خدا * نگرديد چرخِ زمين در هوا ولي دين چنان ريشه در خاك داشت * كه ماند و به هر سو اثرها گذاشت * ادامه دارد از دفتر: « پراكنده ها – گوناگون »گشوده و منتشرنشده تا كنون.
و تاريخ ، به روايتي ( 2 ) چنين بود كايران ، به آخر نفس * بيستاد با چنگ و دندان ، ز پس در اول اگر گولِ تبعيض خورد * به زودي ز تبعيض نو يكه خورد بدين سان سه قرنِ سراسر به درد * سيه جامگان ، سبز و سرخِ نبرد برآمد ز ايران و بگرفت خاك * اوستائيان ، سر برآريد پاك كه ما خويشتن ، بهتر از اين بُديم * چرا اين چنين ، زار و نالان شديم ؟ يگانه خدائي كه ما داشتيم * و « زروان » خود را ، به جا داشتيم چه شد گشنه ي باديه آمدند * ز اين ملك هم پا و هم سر زدند نهادند منبر ، به تقليدِ تخت * بر آن تكيه كردند ، اربابِ بخت بسي كشته دادند و سرها برفت * سرانجام شد نااميد و نشست چو ديدند راهِ رهائي است سد * گذشته ست و ، برگشت را نيز « حد » سياست شعاران ، خِرد پيشه گان * نمودند راهي ، تماميِ زيان كه خود هم ، مسلمان و تازي شوند * به كردار ، خلقي نمازي شوند دو شخصيتي گشت ، بنيادمان * از اين ظاهر و باطن آري ، امان به اندك زماني ريا ، مصلحت * به پوشيد برخود لباسِ سخط « تقيه » نمودند خُرد و كلان * برآمد ، يكي مذهبِ جاودان نه اسلام و ني خود مسيحي ، مجوس * به ايران فقط بود ، اين سان نفوس دو رنگي پذيرفته شد در نهاد * دروغ و ريا ماند و نيكي به باد ز ايرانيان پس برآمد اصول * رجال و عقايد ، حديثِ قبول نويسنده ي سيرت اند و خراج * به اسلام افروختندي ، سراج ولي خود شهيدند و مقتولِ كين * براين طرحِ زشتي ، دوصد آفرين برفتند و ز ايشان « تقيه » به جا * نماندي دگر هيچ ، زاين بت رجا كنون ما همه ، آن چه هستيم نيست * كه مي گويد اين اصل ، از آن كيست ؟ چنان جا گرفته ست ، در جانمان * كه بعد از مغول گم نشد ، آنِ مان « نظاميه » ها پيش و پس ، جا گرفت * و شد متصل ، تا كه مأوا گرفت بكشتند و كشته شدند آن همه * بكوبيد بر فرقِ يك يك قمه همه دشنه و خواجه ، در قلعه ها * و شد نيز ، يك تن از ايشان خدا مگر آن كه تعطيل گردد دكان * به رمزي كه دانند ، بس مهتران نشد ، ليك يك فرقه در روزگار * بماندي ز شيعه ، همين يادگار * سرانجام دورِ دراويش شد * ز صوفيه – آري – دلم ريش شد تولا ، تبرا ، همه هو كشان * بريدند گردن ، ز گردن كشان جبل عامل و قلكِ شيعيان * يكايك نمودند مهد اصفهان « محقق » دگر « حر » و « شيخِ بها » * شهيدانِ اول به ثالث قضا دگر « مجلسي » « قمي » و ديگران * نهادند بنيانِ مذهب ، برآن شدي شاه عباس مرشد به كل * كنارش شيوخي كه گو عقلِ كل برآمد ، يكي ائتلافي قوي * ميانِ شيوخ و شهان ، منطوي نوشته ست يك تن ، دو صد جلد كار * تمامي احاديثِ پر اعتبار و آن هم به عصري كه با خر ز هند * يكي نسخه آرند از بحرِ سند دگر نسخه در مصر و طائف بود * كه بايد زبانِ مذاهب شود بدين گونه فرهنگي از شيعيان * به دور آمد از قدرتي بي كران كه با زور و زر ، مذهبي ساختند * به قسطنطنيه ، نظر باختند پس از آن به تدريج ، خود شد دكان * سرانجام هم ، بس شدي ناتوان بدان سان كه از خاكِ افغان همه * يكي حمله آورد ، بر قائمه فرو ريخت چون تيره ي شيخ صفي * به جا ماند ز ايشان ، دكاني قوي * رسيد عصرِ ماشين و علمِ جديد * دو جنگِ جهان سوز آمد پديد پس از جنگِ اول ، به امري سترگ * برآمد ز عثمانيان آتاتورك به پا خاست با جنگِ دوم جهود * و تأسيسِ يكتا حكومت نمود سپس ارتباطات و عصرِ شناخت * برون كرد هركس خِرد را نتافت هويدا شد آن جا كه در اصطكاك * ببايد زند زاين دو يك تن ، به چاك يقين دار آن يك خِرد نيست ، بس * فراموش كردند بعضي نفس به دوران مشروطه هر كس رسيد * بگفتند شد روزگارش سپيد ولي در به مشروطه آدم نبود * خلايق همه مردماني خمود به جز اندكي ينگه دنيا شده * به تحصيل چندي اروپا شده كه خود جمله گشتند از رهبران * به مردم نمودند سود و زيان هم اينها نوشتند نشريه ها * كه بيدار گردند خلقِ خدا ز « حبل المتين » و « مساواتيان » * و « روح القدس » ديگران ، ديگران و ديگر ز شب نامه ها بيش و كم * كه بود آن زمان جملگي مغتنم ولي مردمي جمع شان بي سواد * چه گويم ، شده پست گويا نژاد ؟ ! كساني كه تقليدِ ملا كنند * نه بشناخته ، خويش دولا كنند به فتوايِ آن شيخِ نوري شدند * كه مشروطه كفر است دوري شدند گهي توپخانه ، گه عبدالعظيم * تحصن نمودند ، جمعي لئيم كه ما شاه خواهيم و مشروعه را * به رويِ زمين اند شاهان خدا به هرجا كه مشروطه و مجلس است * طلايِ خداوندِ آن جا مس است هرآن كس كه جز اين بگويد ، يقين * بود بابي و دهري و ضدِ دين غرض گفت هرجا كه بنشست و خاست * كه مجلس يقين ضدِ آئينِ ماست چو راهش ندادند رويِ پتو * به مشروطه گرديد كين توز عدو كمر بست بر هدمِ مجلس چنان * كه با مستبدان شدي هم عنان محمدعلي شاهِ نيرنگ باز * وضو ساخت با خونِ پاكان ، نماز به قزاق و با توپ مجلس به بست * پس آن گاه بر تختِ شاهان نشست دگر شد ورق ، ليك كو راهيان * جهانگيرخان و ملِك ، ديگران ؟ همان ها كه ره را نخستين قدم * گشودند مشروطه را ، با قلم برآورد سر ، هرچه فرصت طلب * به جوشيد از خاك ، بس زن جلب خِرد پيشه گم بود ، چون از ميان * به دور آمدي ، هر يلِ ناتوان چه بسيار ميراث خوارانِ دون * كه مشروطه چي گشت ، مشتي زبون بر اين جمع مجلس به پا داشتند * ز سوراخ ها سر بر افراشتند به كشتند آن ها كه ايران بُدند * چه گويم ، مگر بعد ايران شدند ؟ ! جهانگيرخان آن وكيلِ دلير * كه بر نامِ وي ختم شد سردبير دوتن ديگر اربابِ نطق و قلم * كه بر جان ايشان ، قلم زد رقم سه جان داده ي عشق ، در باغ شاه * كه خورشيد ، بر مرگِ ايشان گواه زبان بركشيدند ، از كامشان * بماندي به دوران – ولي – نامشان نخستين شهيدانِ عصرِ جديد * زبان و قلم زاين سه تن رو سپيد زماني كه قحط الرجال آمده * چنين مردماني ، به بار آمده بُوَد اين نشانِ قلم سر به خون * كه يعني در اين بوم و بر واژگون ولي سال و اندي نگرديده ، كار * دگر شد ، شهنشاه پا در فرار ز تبريز و قزوين ، خراسان و رشت * ز ايلات و كرمانشهان دشت دشت خلايق همه سويِ تهران شدند * خود ايرانيان مردِ ميدان شدند محمدعلي شاه گم شد به روس * و نوبت رسيدي به كودك جلوس پس آن گاه مشروعه چي شد به دار * به فتواي شيخانِ برده قمار مكافات خانه بود اين سراي * زدي ضربتي ، گردنت را به پاي ولي بود ايران هم آن سان كه بود * همه مردمان پيرواني خمود تحول در انسان بود ، ني به چوب * سرائي كه خالي است ، در را مكوب به تقليد گر به شدي سال و ماه * نبودي چنين ، خلقِ ايران به چاه * عوض شد در آغازِ قرنِ جديد * يكي تيره آمد ز شاهان فريد به اصلاح چون زد رضا شاه دست * به ماندي وليكن وطن خرپرست سرانجام محدود كردي لباس * ولي شيخ را حفظ كرد از اساس (؟!!) به يك چند چادر ز زن ها گرفت * دريغ آن چه - بي فهم – زآن ها گرفت پس از وي پسر ، هر دو را لغو كرد * نه اين و نه آن ، هر دو تن سهو كرد كه آگاهي اصل است تغيير را * تحول نباشد ، به نادان روا پدر با پسر ، هر دو دين دار بود * از آن روي كاري به نيمه نمود دريغا كه آن هر دو تن پهلوي * نكردند كاري ز بنيان قوي بهائي ندادند فرهنگ را * گرفتند پس جانبِ جنگ را از آن سوي دين را نديدند هيچ * رها كرده آخوندِ عمامه پيچ بدين سان قوي گشت ، هر سال و ماه * فرو برد ايران و خود را ، به چاه چنين شد كه در سالِ پنجاه و هفت * به هر كس فرو رفت ، چيزي كه رفت * ادامه دارد ... از دفتر: « پراكنده ها – گوناگون »گشوده و منتشرنشده تا كنون .
دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .
ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .
" دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .
آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است .
درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي
به گردانيم ؟
بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي
و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي
تنهايي است .
عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست
داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز
خويش- را بر نمي تابد .
بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود
شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را
، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز
است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ
توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و
بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و
بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .
آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است
. هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم .
اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .
آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ
ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است
، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون
نه گذشته و نه فردا .
هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته
است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟
خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .
آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها -
آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي
ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع
و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا
توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با
واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش
و ناداني است .
سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن
درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .
حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز
است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ
تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .
انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته
و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود
. ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .
کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .
هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم
يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .
با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه
درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي
.
عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز
گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .
بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي
گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم
ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي
سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .
اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با
تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ
وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي
شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ
جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي«
خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .
آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ،
حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا
بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و
زندگي زميني او .
آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ،
لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟
انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و
ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .
فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي
آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام -
نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه
كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي
نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند
و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته
اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .
در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش
مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين
مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر
دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ
خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان
است ؟
زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك
هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .
آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي
را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته
ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند
كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان
سازند .
حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از «
غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا
مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...
زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان »
و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...
گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ
انديشانِ شب روي است كه از زندگي و
انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است :
اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش
ذوقي » است .
(نيچه)
مي گويند :
" خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي
به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد
: بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه
ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟
ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در
اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .
آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ
گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...
ميوه ي "
جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به
جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ،
اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از
خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك
باد ...
هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .
منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست
ستم تباه كننده ي هستي است .
چرا بودن ، در فردا بودن است .
هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند .
خويشتن را
تقدير فردا بشناسيد تا در امروز
زندگي كنيد .
زندگي كردن در امروز ، درك فرداست .
خود انديشي ، آفريننده گي است .
بخشنده گي ، غرور بودن است .
با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است
.
انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست .
خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان
پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و
شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي
طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي
خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي
از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .
واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟
و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟
آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ
است .
شناختن زيبايي ، اجبار هستي است .
ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم .
اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين
كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه
ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن
شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي
پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي
زندگي هاي نهاده را مي گريد .
تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به
نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .
انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد
و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و
بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .
هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده
است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را
، دريافته باشند .
شناخت زندگي و انسان اجبار و
ضرورتِ زيستن در اكنون است .
كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار
كرده است .
شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ
كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .
همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از «
آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .
كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ
ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف
حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .
تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از
هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي
تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي
"محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .
براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از
تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ
دگرگوني وجود ندارد .
كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي
خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن
بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .
هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد
. اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا
داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .
آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند
و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از
نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ «
غريزه » قربان خواهد كرد .
هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و
نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و
زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و
ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .
كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن
، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .
زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و
خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ
خدايي برآن فرمان راند .
بگوئيد نيستم ، تا باشيد .
هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن »
را خواهيم آموخت .
بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ
طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...
اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا
نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟
چگونه ؟
تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد .
اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .
ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم .
بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .
برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .
بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را
تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و
نخواهد بود .
بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار
گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد
روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد
... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و
همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي
حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...
امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟
چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟
همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي
هاست ، درود مي فرستم .
هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ
بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه
يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود
به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .
چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي
كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟
انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه
عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .
نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ،
هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته
خواهد ماند .
آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و
ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني
و همانندي و مرگ ؟
هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به
كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز
هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .