نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
30 نما
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
مهران
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
فرداي روشن
نيما يوشيج
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آستان جانان
خشم و هياهو
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
كتاب داران ايران
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زیگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
كيميا
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات لينك هاي راهنما

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو
فهم

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






Thursday, April 03, 2008

 

زندگي هاي سوخته و بدفرجام

زندگي هاي سوخته و بد فرجام
كلامي هر از چندي ... مدتي اين مثنوي تأخير شد ... اما اكنون به ميمنت نوروزي كه اميدوارم - به ويژه امسال - پيروز باشد اين پست را تقديم مي كنم . شادكام و بهاري باشيد .
زندگي هاي سوخته ، طرح هاي ناتمام ، آرزوهاي برجا مانده و فساد و آلودگي تا بنِ دندان
( بگذاريد كنارِ جشن شعارها )
اميد كه پرحرفي هايِ مرا به دلِ دردمند و سوخته ام ببخشائيد كه فرموده است : « هركه را غم فزون گفته افزون »
- نيمايوشيج در مجموعه ي افسانه
مي خواهم به پرسم : تا كي و چند بايد - هم چون گوسپندان - قربانيِ عزا و عروسيِ ديگران بود و فدايِ منافع و مصالحِ اين و آن شد ؟؟ بلبشوي نابودي انسان ها ، هرز دادن استعدادها و فساد و تباهي جامعه - به معناي عميق واژه - تا كي و كجا ادامه خواهد يافت ؟؟ تا كي و چند ؟؟ تا همچون گوسپندان باشيم ؟؟ بلي ؟؟ اما كي مي خواهيم ديده بگشائيم و به بلوغ و خِرد باز گرديم ؟؟ كي ؟؟ ولي مگر گذاشته اند انسان باشيم و هويتِ بشريِ خود را فرياد كنيم ؟؟ يا مگر وقتي كه فرياد كرده ايم – دوباره و باز- قرباني نبوده ايم ؟؟ چرا و چگونه در دو پنجاه و چند سال و سه چهار نسل – از مشروطه تا كنون و آن هم در عصرِ به اصطلاح بيداري- هم چنان قرباني بوده ايم و چرا و چگونه گذاشته و گذشته ايم ؟؟ يعني اگر روزي خورشيدِ معرفت در تمام گيتي درخشيد ، باز در اين تكه ي خاك - كه خاورميانه اش ناميده اند - هم چنان شب خواهد بود ...
كجايند آن روشن انديشان و فرهنگيان و رهبران دل سوخته و فداكاري كه به ويژه در بلبشوي حاضر ، روزي به آن ها فخر فروخته ايم و روزي ديگر به ترور شخصيتشان ، ريش جنبانده ايم ؟؟ كجايند كجا ؟؟ ...
انگار همين پريروز بود كه اميركبير را در حمامِ فين كاشان رگ زدند ، ميرزا جهانگيرخان صور اسرافيل و همراهان را دست و پا بريدند و در باغشاه به چاه سرنگون كردند . كسروي ها ، بختيار ها ، فروهرها ، فرخ زادها ، مختاري و پوينده ها و كه و كه هايِ ديگر را ، كه شكم دريدند و زبان از كام برآوردند ... و گويا باز همين ديروز بود كه دهخدا و ديگران و ديگرانمان را ، آواره ي ينگه دنيا ساختند و هدايت هامان را به خودكشي واداشتند ... و باز چه كنيم كه هم امروز نيز به دهانمان مي دهند ، به مصدق دشنام بگوئيم ، تقي زاده را انگليسي بشماريم ، شعبان استخواني و رمضان يخي ها را ، تبرئه كنيم و چاقوكشانِ چاله ميدان را ، بر كرسيِ تطهير بنشانيم و هيچ هم نمي گويند كه چه كسي و چه فرهنگ و فرهنگ سازان و حاكميت ها و جريان هايي ، ما مردم و بويژه رهبرانمان را در ناآگاهي شان ، بزك كرده و بيهوده مسلح و مغرور، باد به آستين شان انداخته است ؟؟
روزي ژاندارمِ خليج فارس شده ايم و در همان حال اصلاحِ زيربناهايِ فرهنگي را به هيچ شمرده ، يا از اصل نديده ايم و روزي ديگر هشت سال جنگ و صدها هزار كشته و رديف هايِ سياه پوشِ جنازه ها را ، در هرهفته و ماه و سال ، در دو كشورِ دوست و همسايه و هم خانواده تحمل كرده ايم ... و چه كنم كه شخصِ من پسر خاله اي را در اين سويِ مرز ، به جبهه هاي جنگ داده ام و پسرخاله اي ديگر را در آن سو و چه كنم كه هنوز نيمِ فاميلم در ايرانند و نيمي در عراق و هردو هم به اصطلاح شيعه و مسلمان و فارسي زبان ؟؟ !!
و آري ، با چنين فرهنگِ فقيري بود كه عكس ها در ماه ديديم و با يك خبر و تفسيرِ راديويِ مادر بزرگ و ستوني از روزي نامه هاي داخلي و توصيه يِ خصوصيِ پريزيدنت به گشايشِ فضايِ بازِ سياسي ، پادشاهمان دركوتاه ترين زمانِ ممكن - بل به آني- بريد و دستگاهِ مديريتِ و ارتشِ پف كرده ي متكي به فردِ زيردستش ، نفهميديم كي و چگونه و با چه سرعتي از هم پاشيد و شگفتا كه بي درنگ روشن فكر و ارتجاعي و انقلابي و ضد انقلابي و ملي و ضدِ ملي و راست و چپ و شل و سفتمان ، در طيِ سه چهل روز و يك سينما ركس و 17 شهريور و مسجد جامعِ كرمان ، احساساتي و تحريك شده ، به خيابان ها ريختيم و تحت رهبري همين به اصطلاح حضراتِ روشن فكر ( !! ) 2/98 % مان به چيزي كه اصلا نمي شناختيم و خود نيز نمي شناختند و جز شعار هيچ توجيه هيچ پاسخِ مستدلي در شناختِ آن نداشتند وندارند و هيچ نمونه ي عيني و تجربي و تاريخيِ ديگر نيز نداشت ، رأي داديم و شد آن چه كه شد ... پس بايد هم كه رهبرانِ كمتر از 2% و مدعيانِ روشن فكري ومبارزه مان – از راست وچپ وناسيوناليست و انترناسيوناليست و ملي مذهبي و اصلاح طلب و اصول گرا (!) و ... - از خيانت ها و جنايت ها و سازش ها و زد و بندهايِ آشكار و پنهانِ خودشان ، يادشان برود و زندگي هايِ آلوده ي سياسي شان را ، هم چنان و هنوز كه هنوز است – با كمالِ وقاحت - توجيه و تطهير كنند و معذرت خواهي ناكرده ، ما بيچاره مردم مستأصل و بازيچه ي روشن فكر نمايان را « ناسپاس » بخوانند و پس از صد سال و نابود ساختنِ ده ها نسل و تحميلِ چندين و چند كودتا و انقلاب و قيام و بحران و آشوب و ستم بر ما ملت و فرهنگِ در ناآگاهي نگه داشته شده ، طلب كارمان باشند و برايمان پي در پي نسخه هايِ قيم مآبانه يِ بكن نكن به پيچند و هم چنان آگاهي و آزادي را ، از ما مردم دريغ كنند ... بايد هم ...
تاريخِ – به ويژه – صد ساله ي گذشته را به دقت بخوانيد و در يادداشت ها و خاطراتِ بي ارزش و خر رنگ كن داخلي و خارجي به تأمل بنگريد و رفتار و سناريوهايِ اجرا شده و ناشده را ، به تأمل و بررسي بگيريد و آن گاه آگاهانه و به حق داوري كنيد ... !!
چرا بايد مردم با آن و اين همه تجربه هايِ تلخ ، دوباره و چند باره ، به سخنانِ پوچ و عوام فريبانه ي ورشكستگانِ به تقصير- با گذشته اي آن چنان به ننگ و خيانت و جنايت و خون آلوده - توجه كنند و با يك تعويضِ نام و چند شعارِ به ظاهر اصلاح طلبانه و خركس پسند ، آن ها را جدي بگيرند ؟؟ چرا ؟؟ و چرا ؟؟ و شگفتا كه گمان مي برند ، نسلِ خردمند امروز – هم چون گذشته - ديگر بار شاهد سازش ها و زد و بندهايِ مشتي ابن الوقت و فرصت طلب خواهد گرديد و برايشان هورا نيز خواهد كشيد ؟؟ زهي خيالِ باطل ...
اما به داخل بپردازيم : انگار همين ده سالِ پيش بود كه نسلِ سوم و چهارمِ 57 ، آلتِ دستِ جريان هايِ ساخته و پرداخته از بالا ، در بيرون و درون شدند و متأسفانه عوامِ نسلِ اول و دوم را نيز ، با خودشان كشاندند ، تا دومِ خرداد و سپس 18 تيري بيآفرينند كه چه عرض كنم ، هنگامي كه همه مي دانيم و نيازي به تكرار نيست ؟؟ ... ديگر چه بايد بدهيم كه نداده ايم ؟؟ و حضرات به رويِ مباركشان هم نياورده اند و نمي آورند – و خوش باورانه يا سياست مدارانه - دوباره و چند باره سيدِ خندانِ عبا شكلاتي را ، با عكس و ژستي در كنارِ خرابه هاي به غارت رفته و آب بسته شده ي تختِ جمشيد ، برايِ چهار سالِ ديگر ، به خوردِ ما مردمِ نكبت زده دادند و هنوز كه هنوز است براي رهبري عقب ماندگان ذهني و گول خوردگان و احيانا انتخاباتي ديگر و فردا و فرداهاي خود مي سازند و مي پرورند !! ... « هم چنان افسانه در تكرار ، جهل در انبار » .....
و اما از سوي ديگر به موضوع بنگريم ... آيا مفتضحانه و وقيحانه نبود – و نيست - كه تا همين دو سالِ پيش ، فرانسه آشكارا مي گفت : « منافعِ ما در عراق چه بوده است ؟ » و حزب كارگر انگليس در شرايطي كه اقتضايِ محافظه كاران را داشت ، به دليلِ رفاهي كه از بركتِ جنگ و غارتِ منابعِ مليِ خاورميانه براي مردم كشورش برده بود ، دو دوره نخست وزيرِ انگلستان را تعيين كرد و باز همين ديروز بود كه جهان و جهانيان با كمالِ وقاحت و آشكاري ، چشم بر ابتدائي ترين حقوقِ انسان ها در ايران بستند و خيمه شب بازيِ انرژي اتمي را - به جايِ حقوق بشر- به صحنه آوردند و حالا هم براي زد و بندهايِ آينده شان ، جاده صاف مي كنند ...
اما اصولا چرا بايد ما مردم چشم به ديگران داشته باشيم و اميدوار كه آن ها برايِ ما كارِ مثبتي بكنند و منافعِ انساني مان را در نظر بگيرند ؟؟ – كه نمي كنند و جز به زيانِ ما نكرده اند و در آينده نيز شايد نكنند – چرا بايد ، هميشه و هم چنان چشم به قهرمان و نجات بخشي بيروني و ناشناخته ، آسماني يا زميني داشته باشيم و خود اين گونه منفعل ، تماشاگرِ حوادثي باشيم كه سرنوشتِ منطقه و ما را رقم مي زند و زده است ؟؟ و اصولا چرا براي ما ملت و هويت انتظار نجات بخشي آسماني را جعل و توجيه و تقديس كرده اند و ... چرا ؟؟ چه كسان و چه جريان ها و شرايطي ، اين تنگنا و بيهودگي و سرباز زدن از آگاهي و عمل را ، بر ما مردم تحميل كرده است و مي كند ؟؟ چه سياست هائي و با چه اهدافي ؟؟
و از ديدگاهي ديگر : اين « ابولومويسمِ » كور و گاه به عمد چشم بسته كه به ويژه در تهران و شهرهايِ بزرگ بر زندگي و سرنوشتِ – حتا- اكثريتِ قاطعِ شهرنشينانِ به اصطلاح مطالعه كرده و باسواد و دانسته مان ، سايه يِ شومِ خود را گسترده است ، تا كي و چند بايد گزيده ترين نسل هاي ايراني را برباد دهد و تا كجا ادامه خواهد يافت و ديگر چه خواهد كرد و خواهد گرفت كه تا كنون نكرده و نگرفته است ؟؟ اين سستي و اهمال و شانه خالي كردن از زيرِ بارِ مسؤليتِ زندگيِ بهتر ، تا كي و چند بايد همه چيزِ ما را فدايِ خويش سازد و بربايد و هرز و نابود و پايمال و سركوب كند ؟؟
بيائيم و اندكي ريشه ي مسأله را به بررسي بگيريم ...
سي سالِ پيش هنرمندي برخاسته و برجوشيده از متن و بطنِ همين جامعه ؛ هنگامي كه خواسته است « روزگارِ سپري شده ي مردمان سالخوردِ » كشورش را ، در سي سال پيش از تاريخ تحرير آن ، يعني سال هايِ طلائيِ هزار و سيصد و بيست تا سي و دو - چنان كه انگار هم اكنون و امروز- اين گونه به تصوير در آودره است : ه من به قيمتِ خونم اين مردم را ، اين رعيت مردم را شناخته ام گل محمد . تو خود هم در اين ايام بايد دستگيرت شده باشد كه با چه جور خلايقي سر وكار داشته اي . مردمي كه تا بخواهي طمع كار هستند و در همان حال مثالِ مورچه به كمترين رزق و روزي قانعند . جماعتي ذليل و دروغ گو كه اميد و آرزوهايشان هم مثلِ خودشان ذليل و كوچكند . اين جور آدم ها مردِ كارهايِ بزرگ نيستند . پيشِ پايِ پهلوان زانو مي زنند ، پهلوان را مي پرستند ، اما خودشان پهلوان نيستند . نمي توانند پهلوان باشند . اين است كه هميشه ي خدا چشم و دهانشان باز است تا ديگري برايشان كاري بكند . برايِ همين است كه قدرت پرست هستند ، تفاوتي هم برايشان ندارد كه اين قدرت از كجا ، كي و چي باشد . فقط دنبالِ اين هستند تا قدرتي را پيدا كنند ، حتي قدرتي را برايِ خود بسازند و بتراشند و آن را به پرستند ... اين قدرت يك روز تو هستي و يك روز ديگري . برايِ همين هميشه مهيا هستند تا تو را پيشِ پايِ قدرتي قدرتمندتر قرباني كنند . چون به قدرت اعتقادِ باطني ندارند ، فقط آن را مي پرستند . مي ترسند و مي پرستند . مگر در ميانشان تك و توكي پيدا بشود كه دلش با تو باشد ، اما كم ديده شده ، خيلي كم . كم ديده شده كه در اين راه بخواهند از خودشان مايه بگذارند . حتي اگر كسي پيدا بشود كه بخواهد اين مورچه ها را از روزگارِ نكبتي شان نجات بدهد ، بايد اول قدرتمند باشد ... چرا ؟ چرا ؟ برايِ اين كه در خودشان هيچ قدرتي را باور ندارند . برايِ اين كه به آن ها تلقين شده كه قدرت فقط به كساني از آن ها بهتران تعلق مي تواند داشته باشد ... برايِ آنست كه هرگز خودشان را آدم حساب نمي كنند ... اين مردمي كه من ديده ام هرگز خودش را به چشمِ آدمِ مختار و صاحبِ حق نگاه نمي كند ، هرگز در باطنِ خودش به دنبالِ خودش نمي گردد . هميشه ي خدا چشم به يك چيزي ، به يك قدرتي دارد كه ظهور كند و نجاتش بدهد . من نمي دانم ، من نمي دانم ، من فقط يك چيز را مي دانم و يقين دارم و رويِ اين يقينم حاضرم قسم بخورم ، حاضرم قسم بخورم كه ما مردم هنوز صغير هستيم و هنوز به كفيل محتاجيم ... اين مردمي كه من مي شناسم هنوز به خود نيامده ، هنوز خودش را به حساب نمي آورد . برايِ همين هم نمي تواند از خودش بگذرد . نمي تواند خودش را فدايِ خودش بكند . هيچ اميدي به خودش ندارد . هيچ چيزي را از خودش نمي داند . خيال مي كند و به خيالِ خودش ايمان دارد كه از تصدقِ سرِ ديگري دارد زندگي مي كند . همين است كه نمي تواند از خودش بگذرد . چون خودي ندارد و باوري به خودش ندارد ... در اين دنيا از چكمه و سرنيزه مي ترسد و در آن دنيا از آتشِ جهنم . فقط مي ترسد . فقط مي ترسد . برايِ همين ريشش را به دمبِ گاوش گره زده و دنبالِ گاوش مي رود . دنبالِ گاوش مي رود . يعني كه از گاوش پيروي مي كند ... » .
دولت آبادي توجيه و پاسخِ مردم را ، به چنين شخصيت و مواضعي ، باز در همان « كليدر » اين گونه بيان و تصوير كرده است : « - پيرمرد گفت : مي ترسيم ، بله كه مي ترسيم . از همه چيز و از همه كس مي ترسيم . از همديگر مي ترسيم . از خودمان مي ترسيم . از بچه هايمان مي ترسيم ، از زن هايمان مي ترسيم ، از شما مي ترسيم ، از امنيه ها مي ترسيم ، از در و ديوار و از بادِ بيابان هم مي ترسيم . ترس در دلِ ما مردم است عموجان . خان عمو برآشفته و به خشم گفت : دروغ هم مي گوييد ، دروغ . پيرمرد گفت : - بله ، دروغ هم مي گوييم ، دروغ ... كار يكرويه شده و راه كردار او هم روشن شده بود . پس استوار و برا گفت : - مي شناسمتان ، شماها را مثلِ خانواده ي خودم مي شناسم . ترسو ، دروغ گو و دزد هستيد . ريا مي كنيد و مي خواهيد جايي بخسبيد كه آب زيرتان نرود . مي خواهيد از آب رد بشويد ، اما نعلتان تر نشود . مي خواهيد رويِ درست شده بيفتيد و ببلعيد . نمي خواهيد كه از خودتان مايه بگذاريد . فقط در فكرِ نفعتان هستيد . برايِ همين هم هميشه ي خدا ضرر مي كنيد . مي دانم ، مي بينم و مي دانم ، از روزِ خدا هم برايم روشن تر است كه مي خواهيد از آب رد بشويد ، اما نعلتان تر نشود ... » .
همين هنرمند ، در همين جلد كليدر و از زبانِ « عباسجان » كسي كه – دستِ كم در امروز - مي توان او را نمونه ي واقعيِ نوع و اكثريتِ غالبِ مردمِ ايران دانست ، در ريشه يابيِ شخصيتيِ آنان و توجيهاتي كه عامه ي ايرانيان ، برايِ كردار و مواضعِ خويش دارند و مي يابند ، مي گويد : « - برادرم من را خر حساب مي كند . خيال مي كند كه من مدهوش شده ام ، هه ... اما كسي چه مي داند كه چي در كله ي من هست ؟ كسي چه مي داند آن چه را كه من مي گويم ، همان چيزيست كه من فكر مي كنم ؟ ... كسي چه مي داند كه چه چيزهائي دركله يِ من مي چرخند ؟ دروغ ، دروغ ، دروغ . دروغ پناهگاهِ من است ، دروغ پناهگاه همه است . دروغ پناهگاهِ امنِ همه ي ماهاست . اصلا چرا نبايد دروغ بگويم ؟ چرا نبايد دروغ گفت ؟ ... چرا بايد آدم با حقيقت و راستي روزگارش را تباه كند و حتي سرش را به باد بدهد ؟ كجا هستند اين خاكي و بلخي تا اين حقايق را بهشان بگويم ؟ كجا هستند آن دوتا احمق تا بگويم خودِ حقيقت هم دروغ است ، مردكه ها ، هه ... راستي و حقيقت ! كجا مي توانم راست بگويم ؟ كجا و چطور مي توانم از راستي و حقيقت حرف بزنم وقتي دستم زيرِ سنگِ كساني است كه بانيِ رزقِ من هستند ؟ كجا مي توانم از حقيقت حرف بزنم وقتي كه من را به جاكشي انداخته اند ؟ چرا بايد حقيقت گو باشم وقتي كه تكه استخوانم را ، رزقم را ، از دستِ دروغ گوهايِ پدرسوخته تر از خودم بايد بگيرم ؟ ... پس به نظرِ من حقيقت ، يعني همان كاري كه آلاجاقي مي كند . حقيقت يعني همان زور و قدرتي كه آلاجاقيِ ارباب دارد . حقيقت همان اسب هايِ كالسكه ي تلخابادي ارباب هستند . حقيقت همان جنده ايست كه او بغلِ خودش مي خواباند . حقيقت يعني كلاته كالخوني و گوسفندهايِ علي اكبر حاج پسند ، اما من ... من كه اين چيزها را ندارم ، عينِ دروغ هستم . خودِ دروغ هستم . من خودم دروغم . خونم دروغ است ، نفس كشيدنم و راه رفتنم دروغ است . اينست كه بايد بگيرم ميانِ مشتم و كله اش را بكوبم به سنگ . كله ي خودم را هم بايد بكوبم به ديوار . چون كه من هيچ چيزي از حقيقت ندارم . هيچ چيزي از قدرت ندارم . چون كه حقيقت يعني قدرت . حقيقت يعني قدرت ! برو بمير اگر قدرت نداري . برو سرت را بگذار و بمير ! يا اقلا خفه شو ... » .
( واز اين توصيف و معرفي شخصيتِ جمعي درگذرم و تنها همين پرانتز را اضافه كنم كه : متأسفانه همانند بسياري از هنرمندان و بزرگانِ اين مرزبوم كه تا صدايِ كلنگ شان بلند مي شود ، اندوخته ي ناچيز تحمل رنج شان نيز ته مي كشد و انگار مي ترسند بميرند و جهانيان ندانند كه چه بزرگاني بوده اند و ناشناخته زيسته اند ، دست و پايشان را گم مي كنند و با كارهايِ عجيب و غريبشان ، دست به خودكشي هايِ پيش رس و بي موقع و گاه حتا غيرِ لازم مي زنند و چه و چه ... متأسفانه و با دريغ فراوان ، دولت آبادي اين هنرمند محبوب و - به حق - مردِ داستانيِ ايران نيز ، در اين سال هايِ آخرِ عمري ، چنان اين بيماري بومي را به خود گرفته است كه دست به كارهايِ شگفت آور زد و در كنارِ كسان و بازي هايِ باز گراني قرار گرفت و در كنفرانسي ظاهر شد كه به آشكار تمامِ آبرو و اعتبارش را ، از نام و عنوانِ وي گرفته بود و تماميِ حرمت سياسي و هنريِ خويش و ثمره ي عمري تلاشِ به درد و رنج آغشته را ، برسرِ همان راه و همان كنفرانس و پي آمدهايش گذاشت ، چنان كه ناچار شد در توجيه و ماست ماليِ همان مواضعِ به اصطلاح اصلاح طلبانه ، آن هم بعد از 18 تير و سناريوهايِ افشاگر ديگر و با گذشتِ دو دوره از رياست جمهوريِ سيدِ خندان و ماجراها و ماجراها ، به بهانه ي ترسِ موهوم از فاشيسمي كه دستِ كم برايِ ما مردم تازگي نداشته و ندارد ، نسخه ي رأي دادن به عالي جنابان اصلاح طلب شده را پيچيد و خود راهيِ سياه چاله ي بازي گران گرديد ... و آري كه اين همان « روزگارِ سپري شده ي مردمانِ سال خورد » ي است كه خود گفته است ... و چه كنم كه اين نيز سنتي ديگر از سنت هايِ سنيه يِ اين كهن مرزبوم است و چه بگويم هنگامي كه خودِ هنرمند پيشاپيش گفته و به آن اذعان كرده است ؟؟ تنها اين كه : متأسفم و الفاتحه ... افسوس ... ) .
و اما نتيجه اي كه بايد از تصوير و كالبدشكافيِ صحيح و شايسته ي اين هنرمندِ برجوشيده از متن و بطنِ مردم گرفت ، اين است كه : گرچه دولت آبادي جامعه ي دهه ي بيست ايران را – در سي سال بعد از آن – چنان كه گذشت ، تصوير كرده است ، اما - با خودمان صادق باشيم - آيا آن تصوير ، شخصيت واقعيِ ايرانيانِ امروزه نيست ؟؟ وآيا ما رعيت مردم از آغازِ سده ي جاري تا كنون ، به لحاظ فرهنگي تغييري هم كرده ايم ؟؟ آري يا خير ؟؟
آيا جز اين است كه رضاشاه سيستمي متمركز را - آن هم به زورِ سرنيزه - تأسيس كرد و قدرت هاي پراكنده ي ملوك الطوايف را به حكومتي مقتدر و مركزي در پايتختي كه تهران باشد ، تبديل نمود و بعضي از ظواهر و نهادهايِ يك جامعه ي شبه مدني را ، بنا نهاد و سرانجام نيز قدرتي استبدادي و متكي به شخص خويش را ، بادكرده و بي محتوايِ شايسته ي فرهنگي و مغرور به هيچ ، برجا گذاشت وآمديم پذيرفتيم كه وي ديكتاتور صالح و اصلاح طلبي بود ( اگر چنين معنائي درست باشد ؟ ) اما پسرش نيز به محضِ اين كه به بلوغِ عقلي و سياسيِ خود رسيد ، به جاي شناخت دموكراسي و آگاه ساختن جامعه و هدايت آن به سمت آگاهي و دموكراسي و غنيمت شمردن و اداره ي شرايط پس از شهريور 1320 و اكتفا كردن به حقوقي كه در قانون اساسي مشروطه براي پادشاه تدارك شده بود ، متأسفانه پس از 32 - بي درنگ - به سيا براي برپاكردن كودتائي عليه دولت قانوني و ملي حاكم چراغ سبز نشان داد و خود به ديكتاتوري حريص به قدرت و چاپلوس پرور تبديل شد و همان ظواهر و سيستم فاسد كشور را بزك نمود و محتوا را هم چنان با فرهنگي فقير و قرونِ وسطائي به خود واگذاشت ؟؟ آيا باور نداريد كه بدونِ تغيير در زيربناهايِ فرهنگي و به صِرفِ تعويضِ نام ها و عناوين ، چيزي دگرگون نمي شود ؟؟ ديديم كه نشد ، پس بازهم نخواهد شد ... آيا هيچ وقت فكر كرده ايد كه چرا جامعه ي ايران در سال هاي 57 تا 60 و يا فاصله ي بينِ 20 تا 32 و يا اندك مدتي در صدر مشروطيت ، نتوانست – حتا – همان آزاديِ قطره چكانيِ انگليسي ، ترومني و كارتري را تحمل كند و ناگهان و يك باره تومارِ همه چيز را با ناآگاهي كامل و با احساساتي تحريك شده چنان در هم نورديد كه كشورِ متكي به فرد و سيستم فاسدِ اداري و ارتش برخاسته از آن ، با سرعتي تمام و به هيچ ، دركوتاه ترين مدتِ ممكن چنان فرو ريخت كه گويا هرگز نبوده و نيست ... چرا و چگونه بود كه با رژه ي چند تانك و تظاهراتِ شاه پرستانه يِ شعبان استخواني ها و رمضان يخي ها به رهبريِ سرلشگر زاهدي و كرميت روزولت ، دولتي ملي و دارايِ پشتوانه ي مردمي ، با احزابي به قدرتِ احزابِ چپ و جبهه ي ملي كه توانسته بودند با همين پشتوانه ، فرماندهي كل قوا و لايحه ي اختيارات شش ماهه را از شاه و مجلس ، براي دكتر مصدق به دست آورند و دربار سلطنتي را به هزيمت وادارند وچندين توطئه ي كودتا را خنثي كنند و حماسه هائي چون نهضتِ ملي كردن صنعتِ نفت ، يا سي ام تيرماه 1331 را آفريدند و.. به راحتي و سرعت فرو ريخت و همه چيز در ظرف سه چهار روز از 25 تا 28 مرداد 32 زير و رو شد ؟؟ چرا و چگونه ؟؟ به راستي چرا ؟؟ بگذريم كه سيا اخيرا به كودتاي 28 مرداد اعتراف كرد ، اماچرا پادشاه مشروطه به چنين كودتائي چراغ سبز نشان داد و نگذاشت كه حركت ايجاد شده پس از شهريور 1320 به سوي دموكراسي با تمام مشكلاتش ادامه يابد و اداره شود و ... گويا ريشه ي تمام اين نابساماني ها و وقايع را ، بايستي نه تنها در دخالتِ خارجي ( كه ديريست همواره – خود و نيز توهمش - بوده است ) بلكه در ناآگاه گذاشتن جامعه و بهره برداري حاكمان از قدرت برانگيختگي مردم ، بدونِ آگاه ساختن آن ها و فقر فرهنگي و تبديل جامعه به خاص و عام و فريب ايشان ، در تمامِ سده هايِ پيش و پس از اسلام ، به ويژه سال هاي پس از مشروطيت ( يعني عصر به اصطلاح بيداري ) و نيز پس از 32 بايستي جستجو كرد و آن را در متكي ساختنِ تمامي شئون كشور به فرد پادشاه يا رهبر و بزك كردنِ سيستم هاي پوسيده با فرهنگي فقير و مردمي ناآگاه و مغرور گشته به دلارهاي نفتي و برانگيخته و پف كرده در جشن هاي 2500 ساله ي شاهنشاهي و ظواهرِ خانه هايِ جوانان و انقلاب هايِ سپيد و سياهِ فرمايشي و جشن هنرهايِ شيراز و اصلاحاتِ بي محتواي از بالا و جشن شعارهاي موشكي و هسته اي و فضائي ، يافت نه در جاي ديگر ... ؟؟ نبايد ؟؟ تبديلِ يك شبه ي سكينه به آزيتا و رقيه به سوسن و سامانتا و لي لي ، جز بزك كردن و جراحيِ پلاستيكِ پير زنانِ سالخورده چيست ؟؟
يك قرنِ پيش ما ايرانيان كپيِ ناآگاهانه اي از غرب به نامِ « انقلاب مشروطيت » داشته ايم ، اما بيائيد صادقانه از خويش بپرسيم كه نوعِ مردم به كنار ، آيا حتا در رهبرانِ مشروطه ، جز انگشت شمار كساني از رهبران جنبش كه به زودي ترور شدند ، يا آشكارا به قتل آمدند و حتا همان مجلسِ اول هم ، وجودشان را برنتافت وجسته گريخته حتا در خود مجلس و محافل سياسيِ بالا حرف از قيچي كردن دمشان مي رفت و در پيِ كودتايِ لياخوف – محمد علي شاه ، دست و پا و سر از ايشان بريدند و به چاه سرنگون ساختند ، يا بعضي شان كه توانستند به سفارت انگليس پناهنده شدند و جلايِ وطن كردند ، آيا اقليتي وجود داشت كه بتواند حتا عنوانِ « انقلابِ مشروطه » را به درستي معنا كند ؟؟ چه رسد به فهمِ آن ؟؟ ستارخان و باقرخان هرچند دارايِ انگيزه هايِ ملي و صادقانه بودند ، اما جز تصوري گنگ و مبهم از چيزي به عنوانِ « عدالت خانه » چه داشتند ؟؟ چه ؟؟ !! ما خودمان را با كجا و كي عوضي گرفته ايم و گرفته بوديم ؟؟
به راستي آيا در صد ساله ي گذشته و تا اكنون و امروز و اين لحظه ، حتا در بينِ به اصطلاح رهبرانِ جامعه ، كساني وجود داشته يا دارند كه بتوانند اهداف و تشكيلاتِ يك جامعه ي مدني و سكولار را – چنان كه در عرفِ امروزين ما مصطلح و منظور است – به درستي تعريف كنند ؟؟ يا كساني هستند كه امكانِ تحققِ عمليِ يك جامعه ي دموكرات و ليبرال را در شرايطِ ايران اسلامي بشناسند و بي هيچ مصلحت انديشي آن را بيان و تبيين كنند ؟؟ و اگر هستند كو و كجايند ؟؟ يا چه مي كنند و چه مي گويند ؟؟ گول زدنِ عوام و ناديده گرفتنِ شرايط و واقعيت ها و مصلحت انديشي هايِ احمقانه و همراه شدن با قافله ي تباهي و فساد – به معناي كامل و انساني واژه – يا اعمالِ اهداف خاصي به بهانه ي « دفع افسد به فاسد » چيزي را عوض نمي كند و نخواهد كرد ... همين و بس ... ؟؟ !!
به راستي دلايل ناكامي هايِ پي در پيِ ما مردم ، در نيل به چنان جامعه اي چيست ؟؟
آيا قبول نداريد كه بدونِ دگرگوني در زيربناها و فهمِ موضوع و هدفي كه حرفش را مي زنيم ، نمي توان به تحققِ تحول اميد بست ؟؟ آيا جز در صورتِ همگاني شدن فهم و شناختِ آزادي و دست يافتنِ عمومِ مردم به آگاهي - هرگونه تحولي- ناممكن يا تكرارِ نسخه هاي صد ساله ي گذشته و در نتيجه عبث و بي حاصل نخواهد بود ؟؟ و گرنه چرا ما مردم دستِ كم در همين قرن اخير ، در نخستين گامِ خويش وامانده ايم و پي در پي درجا مي زنيم ؟؟ و چرا و چگونه است كه در گردابِ ناداني ، ناتواني و بي عمليِ خود ، درگير با قدرت هايِ قاهر و فرصت طلبي كه تنها به مصالح و منافع و قدرتِ خويش مي انديشند - چون قرن هاي بوق - فرو مانده ايم ؟؟ چرا ؟؟
آيا تمام قرن ها و سده هايِ گذشته نيز – هم چون امروز و اكنون - در ناآگاهي و اطاعتِ محض به سر نيامده و كوركورانه نگذشته است ؟؟ و آيا هم امروز روز ، به چنان شعور و بلوغ و آزادي عمل و اراده به تحولي كه مي گوئيم و ادعا مي كنيم ، دست يافته ايم و به خوبي آن را مي شناسيم و درك مي كنيم ؟؟ و به امكان تحققش در شرايط فعليِ كشور – بدونِ وادار ساختن و اراده ي صادقانه و قطعي و جديِ حاكميت و بالطبع توده هاي عوامِ پيروِ آن – فكر كرده ايم ؟؟ و جوانبِ مسأله را به خوبي سنجيده ايم ؟؟ آري ؟؟ برانگيختن و گول زدن بدنه ها وعناصري كه با صداقت مي خواستند كاري بكنند و سپس به بي راهه و فساد كشاندن و سركوبِ نسل تازه نفسي كه از گزيده ترين نسل هايِ سده هاي اخير بودند وبعضي شان هنوز نيز هستند ، چيز تازه و بي سابقه اي نيست ، پس بايد هم كه اسبابِ اجرايش اصلاح طلبانِ حكومتي با حاميانِ انگليسي ، آلماني و فرانسوي ، روسي و چيني شان باشند و بلبشويِ خيمه شب بازي هايِ ورشكستگانِ به تقصير و مفتخرانِ به كروات و بليت هاي بخت آزمائي و آدامس شيك ، در خارج و داخلِ كشور به صحنه بياورند و دلشان خوش باشد كه « دفعِ افسد به فاسد » كرده اند – و در همان هم نه صداقت دارند و نه توفيق – و بايد هم كه وقيحانه رنگ عوض كنند و كار به جائي برسد كه جانيانِ ديروزي و بانيانِ وضعِ موجود ، نقش حتا خائنانه ي خود را ناديده بگيرند و گناهِ كوتاهي ها و عدمِ لياقت خودشان را بگردن مردم ستمديده و دربند بيندازند و آنان را « ناسپاس » يا احمق فرض كنند و ... چه و چه ... بايد هم ...
و از سوي ديگر : اگر گذشته اي كه به آن مفتخريم و باد به گلو مي اندازيم و مغرورانه از آن سخن مي گوئيم ، راه به جائي مي برد و با آن افتخارات مي شد كاري كرد – يا به قول آن فلاني دستِ كم : « ديزي مردم را به راه ‌داشت » - كه تا كنون داشته بوديم و كرده بوديم و كار به اين جا و امروز نمي رسيد ... پس بي راهه نرويم و متعصبانه سخن نگوئيم و سكوت نكنيم ، يا ندانسته و همراه جمع و مدِ روز شده – چون بزِ اخفش - سرنجنبانيم و مسؤليت را به گردنِ اين و آن نيندازيم و به اميدهاي واهي دل خوش نكنيم و ... بلكه دلسوزانه و عالمانه و جدي و انساني ، تصديق كنيم كه قرن ها و قرن هاست ما مردم - به حداقل يا اكثر- آگاهيِ خواص ، اكتفا شده و حتا احزابِ مدعي ترقي مان ، در همان كوتاه زمان هائي كه امكان و اجازه ي رشد و فعاليت داشته اند - متأسفانه و متأسفانه - هم چنان توده ها را ناآگاهانه به دنبال خود كشيده و بسيارها فريفته اند ... نتيجه را هم ديده ايم كه چيزي را عوض نكرده و نمي كند ... آيا هنوز كافي نيست ؟؟ به راستي زمانِ بلوغ و هنگامه ي شعورِ ايراني فرا نرسيده است ؟؟
به باور من - مي توان و بايد - هرچيزي را در جايِ خويش محترم و محفوظ داشت ، اگر دست از خود فريبي و مردم فريبي برداريم و به راستي هرچه را ، تنها در جايِ خويش قرار دهيم و در همان جا محترم داريم ... آري مي توان ، اگر و اگر ...
و اين همه در حالي است كه اين نكته برهر صاحب خِرد و معرفتي آشكار و بديهي است كه : فهم و شناخت آزادي و دست يافتن به آن ، تنها در محيطي ميسر است كه اراده ي جمعي به اصلاحِ زيربناها و ايجاد جامعه اي آزاد و آگاه وجود داشته باشد ... اما چه كنم كه آن نيز ، مستلزمِ مقدماتي است كه در درجه ي نخست رهبران و مديرانِ آگاه و صادق و از خود گذشته و دل سوخته ي خويش را مي طلبد ؟؟ و به عبارتي جامعه ي مدنيِ امروز و فردا ، احزاب و تشكيلات مدني و لوازمِ دموكراتيكِ خود را مي خواهد كه از آن خبري نيست و بديهي است كه بدون وادار ساختنِ حاكميت و اراده ي جدي و همگاني به آن ، ممكن نيست و با ظاهرسازي و ليت و لعل و حالا باشد تا بعد و به جايِ خود شانه خالي كردن از زيربار چنان مسؤليتِ بزرگي و با استدلال ها و شعارهاي خركس پسند ، حل نمي شود و نخواهد شد ... چنان كه نشده است ... و خلاصه اين كه هرچند اراده به تحول و تشخيصِ لزومِ دگرگوني ، برايِ خواص جامعه و اقليت يا حتا اكثريتي روشن انديش ، فراهم گشته باشد و احساس شود – كه تازه در آن حرف است - بازهم تا وقتي كه اين آگاهي و اراده ، همگاني و زيربنائي و خصلتِ عموميِ جامعه نباشد و نگردد ، چيزي حل نمي شود و دوباره و صدباره تكرارِ همان نسخه هايِ پيشين و باز هم چنان بي حاصل و غيرِ راهگشا خواهد بود ...
به عبارت ديگر آگاهي و تشخيصِ ضرورتِ تحول ، چيزي نيست كه با اشراق و علمِ لدني و يك باره و ناگهاني حاصل شود ، بلكه رنج دارد و مقدمه و مؤخره مي خواهد و همت و فداكاري و اراده اي پولادين و آگاهانه را مي طلبد و تا همگاني و خصلتِ حاكم نگردد و عمومِ جامعه بدانسوي به كار و تلاشي آگاهانه و توان فرسا و شايسته وادار نگردد ، راه به جائي نخواهد برد و نمي برد – چنان كه دستِ كم در 102 سال گذشته ، نبرده است و نبرده ايم – ...
و خلاصه و نتيجه اين كه : ما هم چنان گرفتارِ دور و تسلسلي هستيم كه هميشه و به ويژه اين بار ، باطل است . يعني به بن بستي رسيده ايم كه نجات از آن ، به اين آساني ها و با حرف و شعار ممكن و ميسر نيست و با بازي هايِ سياسي و اداهايِ روشن فكرانه ي مشتي سياست پيشه و فرصت طلب ، يا با گول زدنِ عوام الناس و انقلاب ها و رفورم هايِ سپيد و سياه فرمايشيِ از بالا ، يا اصلاحاتِ حكومتي و شعاري و هيچ و پوچ نگه داشتن جامعه در قرن بوق ، يا حتا واپس بردن ايشان به گذشته ها و اصول جوامع بدوي ، يعني گوسفند وار خلايق را به دنبال خود كشيدن ، چيزي – آن هم در عصر آگاهي و مدرن - درست نمي شود و نشده است و نخواهد شد ... ظاهرا فاسدتر از آن شده ايم - يا بوده ايم - كه بتوانيم شناخت و فهم به لزومِ دگرگوني را ، لمس و سپس اراده كنيم ؟؟ ...
اين است كه گاه فكر مي كنم ، شده ايم همان « اره به كوني » كه هر دو صورتش پارگي است و شگفتا كه از آن نيز گريزي نيست ... اما چه مي شود كرد هنگامي كه باز ما مردم ، فاقدِ شهامت و شجاعت و ازخودگذشتگي لازمي هستيم كه ضرورتِ گذار و نيل به چنان تحول فرهنگيِ زيربنائي و عميقي است . چه كنيم ؟؟ به راستي چه كنيم ؟؟
شايد هم كه ما در گردونه ي همان گذار و دگرديسي قرار داريم و خودمان هم نمي دانيم ؟؟ شايد ... ؟؟ اما اين تصويري خوشبينانه يا واقع بينانه وگاه حتا احمقانه نيست ؟؟ چه كنيم ؟؟ به راستي چه كنيم ؟؟
اما هنگامي كه گذرانِ كوچك و آلوده ي خويش و در نتيجه جامعه ام را مي نگرم و مي بينم كه سال هايِ سال ، يا عمري است كه دست هاي شناخته شده و ناشناسي ، هزاران فساد و بيماريِ با نام و بي نام را ، بر سرِ راه من و ما نهاده اند و آشكارا به آن دامن مي ز نند و زده اند ، تا بتوانند اراده به آگاهي و دگرگوني را – يعني چيزي كه ضرورتِ گريزناپذيرِ جامعه ي امروزين است - از آن سلب نمايند و هم چنان سلطه ي چاپلوسان و نوكرصفتانِ نادان و ناتوان و پيروان كور و بيمار و سنت گرا و راديكال خويش را ، توجيه و تضمين كنند ... و شاهدم كه بديهي است ، برايِ نمود پيداكردنِ حقارت هايِ بيمارگونه و بالا آمدنِ فرصت طلبانِ نالايق و ناتوان و قبولاندن چنين ساتيرهائي به عنوانِ نخبگان و « چهره هاي ماندگار » به جامعه ، بايستي پيشاپيش سطحِ فرهنگي كشور ، به پائين ترين و پست ترين سطوحِ خويش تنزل كرده باشد – كه كرده است - و نتيجه اين كه جامعه اي بيمار و گرفتار و نادان و ناتوان ، درگير با اعتياد و فحشا و رشوه و سيستم فاسد اداري و اقتصاد متكي به نفت و بازارِ واسطه كه بارِ خود را در همين بلبشو بسته و به جاي صنايع مادر و هر شغل توليدي ومفيد به حال كشور ، ادامه ي وضع موجود را در جهت منافعِ كوتاه مدت و بي حساب و كتاب فعلي مي بيند و در نتيجه هرگونه تغيير و تحولي را به زيان منافع مادي خود مي بيند و از آن با تمام قوا پرهيز مي كند و نيز بيهودگيِ روزمره گي هايِ حقيرِ گذران هائي كوچك و تباه ، در ظرفِ زماني از مشروطه تا كنون - به منظورِ انهدامِ گزيده ترين نسل هاي ادوار معاصرِ اين كشور - تلاش و برنامه ريزي و اجرا شده و امروزه نيز سرانجام سر برآورده و كاملا آشكار شده است ، تا تماميِ جوامع خاورميانه اي به هر پليدي و فسادي كه حاكمان خواسته باشند و مي خواهند ، تن در دهند ... كه داده اند و مي دهند ....
و آري چنين گذشته و گذران و چشم اندازي ، يأسي تلخ و بغضي سركوفته در وجود هر انسانِ دل سوخته و آزادي خواهي برمي انگيزد و او را در خود مي فشارد و هرگونه سو و كورسوئي را محو مي سازد و گاه به نااميدي مي كشاند و .. سياه نمائي نمي كنم و نمي خواهم بكنم ، اما نمي توانم واقعيت هايِ موجود را – حتا گيرم با حضورِ اكثريتِ جواني ، آگاه تر از جوانيِ خودمان كه متأسفانه در برابر ، بسياري ابزار و انگيزه هايِ لازم و نيز سخت كوشي و عمق مطالعات و تنوع آموخته ها و حتا بعضي لياقت هاي شخصيتيِ ديگر را نيز فاقد است – ناديده گرفته باشم ...
صادقانه و صميمانه مي خواهم كه به عمق آن چه گفتم بينديشيد و منصفانه به اطرافتان نگاه كنيد و واقعيت هايِ تلخ و تباه گذشته و حال را بنگريد و آن گاه داوري كنيد ... كه : « آري ، اين چنين ‌‌بود }و شد و هست { برادر } و خواهر ‍{ » ...
و چنين است كه برگزيده گانمان ، نخبه گانِ دوپينگي و مداركِ عاليِ دانشگاهي مان كيلوئي و خالي از محتوايِ دانش و تخصص و باعثِ ننگِ هر دانش آموخته يا انسانِ آگاه و فرهيخته اي است . افتخاراتمان جعلي و دروغين و دور از فضايلِ انساني ، غم و شادي هامان كوچك و ناچيز و تباه . آرمان ها و آموزه هامان تكراري و بي ارزش و غيرِ مناسب با زمان و مكان . خاندان هامان از هم گسيخته وگاه معدوم ، خانواده هامان سرگردان و خسته و عصبي و مستأصل و به لحاظِ فرهنگي ناتوان و فاسد . سفره هايِ خالي مان آلوده ي رشوه ها و دزدي ها و كلاه برداري ها و دلالي ها و رانت خواري ها و مشاغل واسطه اي و مصرفي و بي مصرف و غيرِ لازم و چه ها و چه هاي ِ ديگر و ديگر و خلاصه اين كه : همه چيزمان پول و پول و بازهم پول است ، آن هم نه ابزاري كه چون هدفي ، چنان كه در جائي گفته ام : ( زآغوش مردان زنان با دلار * بزك كرده آيند در زيرِكار ... )
و آري كه در دست داشته هامان هيچ و پوچ . استعدادهامان هرز رفته و هدر شده و سركوفته يا امكان رشد نيافته ، در گورستان هاست يا در به درِ دياران ، يا به زندان هايِ خود خواسته و نخواسته ي رسمي و غيرِ رسمي ، محكوم به عزلت گزيني و تنهائي و محروميت و ممنوعيت و – حتا گاه آلودگي هائي كه به هرحال نمي توان در مستراح زيست و بوي گه نگرفت - و ... و چه كنم وقتي كه ديگر دير است ؟؟ شايد هم مقصر خودمان بوده ايم كه دستِ كم زندگي و شادكاميِ خود را به موقعش نجات نداده ايم ... و مگر نه آن كه حضرتِ نيچه فرموده است : « چرا به جزايرِ سرسبز نرفتي ؟؟ مگر دريا پر از جزايرِ گوناگون نيست ؟؟ ( از چنين گفت زرتشت – ترجمه ي آشوري ) . شايد آن ها كه رفته اند ، دستِ كم زندگي كرده باشند ؟؟ شايد ... اما چه كنم اگر هردو صورتش – ماندن و رفتن - زيان و بيهودگي و فناشدن به خاطرِ هيچ بوده و باشد ؟؟ !! كه در اين صورت ، جز افسوس چه بايد كرد و گفت ؟؟ چه .... ؟؟
و در چنين احوالي است كه اهالي فرهنگ مان ، محكوم به مرگ هائي زود رس ، همراه با ناكامي هايِ بسيار ، طرح هاي ناتمام و آرزوهايِ برجانهاده و ضروري و آلودگي هاي تا بن دندان هستند و چه بسياراني كه در اين سال ها به هزار در زده اند و به ناچار از هرباغ گلي چيده و به زودي سرخورده ، اكنون ديگر همه چيز و هيچ اند ، آن چناني كه مي ترسم حتا به كارِ خرابي نيز نيائيم و نيايند ؟؟ !! كه به راستي « عمقِ فاجعه » بيش از آني است كه در كلام و واژه هاي حقيرمان بگنجد ... پس چه بگويم ؟؟ چه ؟؟
و آري بدين گونه است كه بر چهره هامان آثارِ رنجي ديرينه سال ، برپشت و پهلوهامان بارهائي گران و نيز كبوديِ شلاق ها و نيش تيزِ دشنه ها و دست و پا بريدن هايِ از پس و پيش ، جوان هايِ توانا و مستعدمان كه تنها اميدهايِ فردايِ خِرَد و بلوغ عقليِ جامعه مان بودند – و گاه و بسيار به ندرت هنوز نيز هستند – دوباره هم چون ديروز و جوانيِ خودمان ، در معرضِ سقوط به منجلاب هايِ پلشتي ، يا فرو غلتيده در آنند ( كه در دانشكاه هامان كرك و شيشه و كريستال و اكس و سكس و چه و چه مصرف و رواجي چشم گير دارد و دختران دانشجويمان ، كمك هزينه ي تحصيليِ خويش را ، به هرآن چه بخواهي و بخواهند تن مي دهند و داده اند . تازه با افتخار خواهند فرمود كه اپن كلوزشان را شخصا و در جاسازي هايِ لنج هاي باري به خدمتِ فلان شيخِ عرب در امارات متحده يا ايالاتِ متحده ( ؟؟!! ) برده و تقديم كرده اند . لازم نيست بيايند ... ) اين است كه در انتظارِ مرگي هائي فجيع و نابه هنگام ، دريچه هاي تنگِ اميد را بر خويش بسته ايم و بسته اند و تاريك سو و كورسوئي حتا ، در تيرگيِ و سياهيِ شب هاي شوممان نمي درخشد ...
و اما دردهاي مظاعف مان را چون كنيم و چه به گويم ؟؟ در هنگامه اي كه مي بينم دوستانِ مشفق و هم وطنانِ چشم به ايران دوخته مان ، در خارجِ كشوري كه فضائي متفاوت بل متضاد دارد و طبعا از آن ها انتظارها داشته ايم - و گاه و بالنسبه هنوز هم داريم - متأسفانه هنگامي كه از تريبون هايِ آزادِ خويش ، بركرسيِ خطابه مي نشينند و مي خواهند به اصطلاح به درمانِ بيماري هايِ جامعه يِ خويش بينديشند و احيانا در رفتِ مفيدي از آن را به بررسي بگيرند و بيابند و تعريف و تبيين كنند ، متأسفانه از چنان موضعِ بالا و جايگاه پيامبرگونه و تحقيرآميز و طلبكارانه اي سخن مي گويند كه نه انگار با يك بيمارِ مستأصل و به جان آمده روبرويند و نه گوئي از تريبون هائي در كشورهائي آزاد و دموكراتِ جهان سخن مي گويند كه انگار از منبري در ابرقو ، برايِ بيچارگاني شايسته ي هرگونه توهين و ترحم و كوچك شماري به موعظه نشسته اند !! و گويا كه موجوداتي پست تر از سرخ پوستان قبايل سو يا سياه پوستانِ قرونِ وسطايِ افريقا را ، به بحث و شناخت گرفته اند و انگار نينديشيده اند و نمي انديشند كه اگر خودشان هم مانده بودند ، يا جرئتِ ماندن مي كردند و بخشش را تجربه كرده بودند و به هردليل اخلاقي ياغيراخلاقي مجبور به ماندن مي شدند و به جايِ اين مردمِ فلك زده قرار مي داشتند و مي گرفتند ، صد برابر آن ها آلوده مي شدند و سقوطي وحشتناك تر و حقيرتر داشتند و ... حقا كه شايسته نيست اين مردمِ رنج ديده و محروم و محكوم و گروگانِ هاي حاكميت ها - در طول اعصار و قرون گذشته و حال - از سويِ تريبون هايِ آن سو و اين سويِ مرز نيز- هر دو با هم يا بي هم - مورد تحقير و توهين قرار گيرند ... راستي كه به حق شايسته نيست ...
و آري متأسفم اگر بايد بگويم ، در شرايط و احوالي كه قياسِ آن با شرايط و احوالِ اين جامعه و مردم ، مع الفارق بل متضاد است ، ايراد خطابه هايِ آن چناني و پندآموزي ها و راهنمائي هائي با آن لحن هايِ سرشار از توهين و نگاه هايِ تحقيرآميز ، يا پشتِ تريبون آوردنِ عتيقه هايِ نادان و ناتوان و ورشكستگان به تقصير ، يادگارهايِ دهه ي 20 و 30 بي ترديد و آشكارا و به ناحق ، ناديده گرفتنِ شعورِ عمومي و مليِ ايرانيانِ متحول شده يِ امروزين – حال كم يا بيش – و سرانجام جفا بر بندياني محروم و محكوم و رنج ديده و واپس نگه داشته شده اي است كه كوچك شمردنِ آنان كمالِ نامردمي ، يا برخاسته از ناشناختگيِ محض و بي خبريِ و بيگانگيِ مطلقِ آن ناصحانِ مشفق است و بس ... شايد كه ريشه ي عدم شكل گيري اپوزيستوني متحد و متشكل و فعال در خارج از كشور - علاوه بر خودبيني ها - بايس