نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۳

 

پيرامون شعر - شعر اخوان

اين چند شماره ، من كه از اين همه بحث و سخنِ خشك خسته شدم . شما را نمي دانم . در هر حال بد نيست اگر اندكي به " زيبايي " بينديشيم و از شعر سخن بگوييم .
* ** ** ** ** *
پيرامونِ شعر

گفت و گويِ ذهني
و سخني در تعريف ِ اخوان ِ ثالث از شعر

اين دوستانِ نزديكي كه با بسياري از آن ها نيز نزديكي نداشته ام ، مي گويند : شعر مرده است ، يا در حالِ مرگ .
مي خواهيم اين نظر را بررسي كنيم . پس هم درآغاز ، بايد پرسيد : شعر چيست ؟
اخوانِ ثالث مي گويد : " حاصلِ بي تابيِ آدمي ، در لحظاتي كه تحتِ تاثير شعورِ نبوت قرار گرفته است " .
ما در اين جا به تفسير و تعريف هايِ كلاسيك ِ شعر نمي پردازيم ، بلكه همين تعريفِ زيبا و انگار واقعيِ اخوان را - كه حتا مي توان آن را زمان شمول نيز دانست - اكتفا مي كنيم و حولِ آن سخن مي گوييم .
بي شك نظمِ پروينِ اعتصامي و هجو و هزلِ ايرج ، يا مثلا طنزِ انتقاديِ نسيم شمال ، سيد اشرفِ گيلاني را ، ضمن ِ حفظ ِ حدود و حرمتِ آن كارها در جاي ِ خويش ، از اطلاقِ واژه و دخول در تعريفِ شعر خارج خواهد بود ..... حتا بگذاريد بگويم كه بسياري از به اصطلاح اشعارِ زيبايِ اهالي ِ فن و تكنيك ، هم چون پدر ِ شش هزار ساله يِ شعر و ادبيات ِ فارسي ، دكتر پرويزِ ناتل خانلري و نيز نظمِ اديبانه و باز تكنيكيِ لغويِ معاصر زنده ياد علي اكبر دهخدا را ، با تمامِ حرمتي كه براي ِ اين شخص و شخصيت ها قائل هستيم و كارشان را در جايِ خويش لازم و با ارزش مي دانيم ، از تعريفِ " شعر " و موضوع ِ مورد ِ بحثِ خويش خارج مي سازيم .
اما در همان چه اخوان ، در تعريفِ كلي خود " جوهرِ شعر " دانسته است ، سخن بسيار و جايِ پرسش و تامل كم نيست .
از همان نخستين ويژه گي ها و اصولِ كلي ، در تعريفِ اخوان آغاز مي كنيم .
" بي تابي " هايِ ما آدميانِ اين مرز بوم و سنت هايِ تا اكنون ، حاصلِ چيست ؟ و چه آبشخور و خيز گاهي دارد ؟
جز محروميت ها ، ممنوعيت ها ، ديوارها و كوچكي هايِ برخاسته از سنت هايِ پوسيده و متكي بر نا آگاهي چيست ؟
عشق كدام است ؟
آيا حق داريم چنين واژه ي گران سنگي را ، به چيزي كه در باورِ مردماني برآمده از همين جامعه و پيشينه " عشق " شناخته مي شود ، تعبير كنيم ؟
آيا اخوان از واژه ي " عشق " همين حاصل و بازتابِ همين عفونت را لحاظ كرده است ؟ گمان نمي كنم .
از سويِ ديگر به موضوع بنگريم : " بي تابي " هايِ شاعرانِ ما ، كه به گفته ي همين حضرتِ اخوان ، در غزل كه شخصي ترين و ناب ترين عاشقانه ها را تشكيل مي دهد ، جز بازتابِ ناكامي هاي ِ جنسيِ ايشان ، حاصلِ چه چيزي است ؟ ؟
آيا جز محروميت از لذت هايِ انسانيِ آدميان است ؟
پس دوباره و باز بايد به پرسيم : " عشق " چيست ؟ و باز همان تعريف هايِ كهنه و نخ نما ، كلاسيك و تكراري و گاه - يا بسيار- نادرست ؟ ؟
به پردازيم به بخشِ دوم ِ تعريف " لحظاتي كه تحتِ تاثيرِ شعورِ نبوت قرار دارد " و اين يعني چه ؟
اخوان چنين لحظاتي را ، در انسان هايِ گوناگون متفاوت ، سرشار ، يا گاه و بي گاه و ادواري دانسته است . اين درست و يعني كه تا حدودي به جا و دانسته لحاظ كرده است .
" شعورِ نبوت " همان احساسِ برانگيختگي است كه بي ترديد در جوهرِ هنر حضور دارد . و مگر ممكن است شاعر يا هنرمندي ، اين احساس را نشناسد ، يا همواره آن را لمس نكند و درگيرِ آن نباشد ؟
گمانِ من اين است كه تا سخني نداشته باشي و احساس نكني كه تشنه ي گفتنِ حرفي ، يا بيان و اعلام ِ پيامي هستي ، ممكن نيست كه به " شعر " دست پيدا كني .
موضوع را از سوي ِ ديگرِ به نگريم : اگر خواستي شعر به گويي و گفتي ، اما سخن و پيامي برايِ گفتن نداشتي ، آيا بازهم كلامِ تو شعر خواهد بود ؟ حتا اگر بكوشي و موفق هم به شوي كه ويژه گي هايِ شناخته شده يِ شعر را ، از نو و كهنه و نيمدار و چه و چه ، رعايت كني ، بدونِ داشتنِ آن احساسِ پيامبري و برانگيختگي - كه اخوان مي گويد - به فرآورده ي تو شعر مي توان گفت ، يا خير ؟
به طورِ كلي و اصولا ، شعر يا ديگر انواع هنر ، بدونِ احساسِ برانگيختگي و بي داشتنِ سخن و پيامي ، ممكن است ؟ يا به آن مي توان شعر گفت ؟
آن نيرو و پتانسيلي ، آن شناخته يا ناشناسي كه در پسِ پشتِ هر تابلوِ نقاشي ، هر داستانِ كوتاه و بلند ، و در هر نوايِ موسيقي وجود دارد و نهفته يا آشكار است ، چيست ؟
چه چيزي زيبايي و لذتِ پيدا و ناپيدايِ هنر را شكل مي دهد ؟ يا به تعبيرِ ديگر : جوهرِ شعر و هنر چيست ؟
مي دانيم كه شعر در ادوار و مكان ها و زمان هايِ گوناگون ، با ويژه گي هايِ متفاوت شناخته شده و تعريفِ آن ، در گوناگونيِ شرايط متفاوت است ، اما از سويِ ديگر شعر گونه اي از هنر است كه نه تنها نزد ما ايرانيان ، بلكه در تماميِ زمان ها و مكان ها و زبان ها و نزدِ مردمانِ گوناگون ، در جوهرِ شعر و هنر يعني زيبايي مشترك مي باشد .
در اين جا نمي خواهيم از وجوهِ افتراق ِ شعرِ فارسي با مثلا امريكايِ لاتين سخن به گوييم . اين مقولات در جايِ خويش و توسطِ اهالي فن و شناخت تعريف شده و در كتاب ها و آثارِ گوناگون مضبوط است و موردِ بحثِ ما نيست . ما در اين جا مي خواهيم وجهِ عام و مشتركِ شعر و هنر را بشناسيم و تبيين كنيم . يعني مي خواهيم آن جوهره يِ همگاني و مكان و زمان شمول را ، موردِ بررسي قرار داده و از آن سخن به گوييم . پس اكنون بايد پرسيد : شعر چيست ؟
و مي توان گفت : چيزي بينِ گويشِ كلاسيك و مكتبي و پيراسته و مفخم ، با زبانِ روز و متداول كه در هاله اي از ابهام و ايهام و پيچيده در صنايعِ لفظي ، بيان مي شود . يعني چيزي بينِ زبانِ گفتار و نوشتار ، بينِ نظم و نثر ؟
اما اين كه حد اكثر زبانِ شعر است ، نه خودِ شعر و جوهرِ هنر . شعر چيست ؟
اين جا آقايِ اخوان خواهند گفت : بيانِ موزون و موجزِ لحظاتي كه آدمي در بي تابي و تحتِ تاثيرِ شعورِ نبوت قرار دارد .
پرسش دو تا شد ، يا چند تا ؟
الف . بي تابي چيست ؟ و چرا حاصل مي شود ؟
ب . شعور يعني چه ؟ و نبوت كدام است ؟
ما خود را به جايِ كساني مي گيريم كه معنايِ موردِ نظرِ اخوان را ، از واژه گانِ بالا دريافته ايم . و بنا بر اين فرض ، گفت و گو مي كنيم .
شعور و نبوت دو واژه و مقوله ي متفاوت ، نزدِ ملت ها و هويت هايِ گوناگون است . حتا ممكن است شعور را ، در يك معنايِ كلي بتوانيم مشترك بدانيم ، اما نبوت واژه ي ديگري است .
يك انگليسي اگر جمله ي آقايِ اخوان را ترجمه كند ، خواهد نوشت : آگاه به برانگيختگي . اما يك عرب خواهد گفت : حالتي همانندِ الهام يا وحي و احساسِ رسالت .
اگر ترجمه يِ انگليسي را بگيريم ، به ناچار خواهيم پرسيد : اخوان از كدام آگاهي و كدام برانگيختگي سخن مي گويد ؟
آيا منظورِ ايشان از " شعورِ نبوت " همان احساسِ مردِ عرب نيست ؟ و آيا اين ترجمه با " بي تابي " تجانسِ بيشتري ندارد ؟
پس به پرسيم : بي تابي چيست ؟ هيجانِ آدمي ، تحتِ تاثيرِ عاملي دروني يا بيروني ؟
" بي تابي " گاه همان است كه در " عاشقانه " ها ظهور و بروز مي كند . و گمانم خودِ ايشان در جايي ، گفته اند كه " خصوصي و شخصيِ شاعر " است . اين بي تابي اگر منظور باشد ، در بسياري از آدميان و به ويژه مسلمين و شرقي ها ، در يك كلام " محروميتِ جنسي " است . همين و بس .
هنوز نمي خواهيم به بحثِ " عشق " به پردازيم ، لذا ادامه مي دهيم .
اگر منظور از " بي تابي " دلي دلي كردن هايِ " فايزِ دشتستاني " در دوريِ منيژه است كه سخن را پي نگيريم . تحتِ تاثيرِ عاملِ بيروني به هيجان آمدن ، مربوط و متعلق به چنين عشقي است و عاشقانه هايي ، اما گمان ندارم كه آقايِ اخوان اين را به گويند . من نسبت به ايشان وابسته و خوش بينم .
آن بي تابي كه اخوان مي گويد ، با " شعور " ارتباط دارد . منظورِ وي از بي تابي ، توصيفِ لحظاتِ بي خودي و شوق و هيجانِ سرگشته اي است كه مي پندارد ، برايِ هستي كليدي يافته است .
اما اخوان شاعري نا اميد و به " هيچ " رسيده است . قصه ي " شهرِ سنگستان " و " مرد و مركب " و ديگر و ديگر گواهِ آشكارِ آن است .
ولي ياد آوري كنيم كه بحث از " شعر چيست ؟ " دارد به شناخت و بررسيِ اخوان و تعريف او از شعر محدود مي شود .
بگذاريد بشود . اخوان با " شعرِ معاصرِ فارسي " و جامعه يِ ايراني در آميخته است . هنوز بسياري از بخش هايِ جامعه تا شناختِ اخوان راه ها دارند . به گونه اي كه آن دوستِ شتاب زده يِ من مي خواهد ، نمي توان با حذفِ بخش يا بخش هايي از جامعه ، از كلِ آن سخن گفت . بايد در آن چه مربوط به جامعه مي شود و شعر نيز بخشِ مهم و پيش روِ آن است ، تماميِ آحاد و اقشارِ مردم را در نظر گرفت .
يعني : ما به فراخورِ حالِ ديگران ، خود را سانسور كنيم ؟
نه چنين چيزي را نمي خواهم بگويم . بلكه مي گويم : زياد شتاب نكنيد ، بگذاريد كمي هم آرامش داشته باشيم . مي پنداريد كه ما نيازمندِ پست و فراز و اوج و حضيض نيستيم ؟
دوستان ، دور نشويد . سخن از شعر بود .
بله . پس باز مي پرسيم : شعر چيست ؟
اين كه كلافي سر در گم است . دوستان ، داريد ياوه مي بافيد .
" احساسِ برانگيختگيِ آدمي " كه در قالبِ واژه گاني پيچيده به ابهام و ايهام بيان مي شود .
واژه گانِ شعر در هر زماني ، متناسب با نيازِ همان زمان و همان جامعه است . اما شاعر و زبانِ شعر ، معمولا پيش تر از زمانِ اوست .
و اين البته عموميت ندارد و گرنه ده ها قرن تكرار نمي داشتيم .
مي توان در اين مورد نيز سخن گفت . اما اكنون در تعريفِ شعر جست و جو مي كنيم . بحثِ زبانِ شعر ، جايش در تاريخ است و ادبيات . زبان ، خود مقوله اي جداگانه و مربوط به پس از اين است .
شعر احساسِ برانگيختگيِ آدمي است . هيجاني خود آگاه يا ناخود آگاه و در هنگامي است كه شاعر به عنوانِ فردي از جامعه ، آن احساس را در خويش مي يابد و در قالبِ زيباترين واژه گان بيان مي كند .
اين ها چند سر فصل است . بگذاريد بحثِ اخوان را تمام كنيم .
من اين كار را مي كنم . ايشان گفته اند : " شعر محصولِ بي تابيِ آدم است ، در لحظاتي كه شعورِ نبوت بر او پرتو انداخته ... " و بي تابي را درشت كرده اند . شعورِ نبوت را هم ، اگر احساسِ برانگيختگي بدانيم ، مي شود اين كه آقايِ اخوان احساسِ پيامي داشتن را ، در پسِ پشتِ شعر ديده اند و پيامِ ايشان هم ، همان " مزدشتي " بوده است كه بعد شده " مزدك علي " .
مسايلِ شخصيِ افراد موردِ بحث و نظر نيست . اين كه انسان برايِ گفتنِ پيامي به جامعه و مردمش ، آن چنان به هيجان آمده باشد ، كه اخوان مي گويد و از آن به " بي تابي " تعبير مي كند ، نكته ي ظريف و قابلِ تاملي است . ما هنوز از نفسِ پيامي كه اخوان يا ديگران ، به عنوانِ يك شاعر و پيش كسوتِ شعرِ نو ، به ما داده اند ، سخن نمي گوييم . اكنون مي خواهيم به تعريفي جامع و شامل از شعر دست پيدا كنيم . بعد اگر فرصتي بود ، به زبانِ شعر ، يا پيام و رسالتِ شاعرانِ فارسي و از جمله نوپردازانِ معاصر ، از نسلِ اول و دوم خواهيم پرداخت .
تا اين جا مي توان گفت : اخوان احساسِ بر انگيختگي را ، در پسِ پشتِ شعر مي ديده و مي دانسته است .
بي تابي برايِ گفتن و تفهيم نمودنِ پيام و سخني به جامعه ، باز از ويژه گي هايِ همين جامعه بوده و اخوان به عنوانِ آينه يِ تمام نمايِ مقطعي از آن ايفايِ نقش كرده است . اين كه " بي تابي " را درشت مي كند ، حاكي از فشاري است كه همواره هيئت هايِ حاكمه بر روشن فكران و شاعران و هنرمندان داشته اند .
بله ، بي تابي در اين جامعه ، حاصلِ " استبداد " است و نه چيزِ ديگري . در يك جامعه ي آزاد و آگاه ، چنين بي تابي هايي شناخته شده نيست ، چه رسد به اين كه قابلِ درك و فهم باشد . البته مللِ متمدن ، همواره به عنوانِ بررسيِ نمونه هايي از تمدن هايِ مرده ، يا در حالِ انقراض ، مقولاتي را در جهانِ توسعه نيافته ها ، ديده اند و بررسي كرده اند و گاه نيز در تاريخِ خويش ، ردِ پاهايي از چنين ادواري را سراغ كرده اند و مي شناسند و پي مي گيرند .
بگذريم . مهم آن شعوري است كه در پسِ شعار نهفته است ، نه آن احساسِ بر انگيختگي و بي تابي ...
شتاب نكنيد ، تا از سخنِ خويش بهره اي بگيريم . تا اين جا شد اين كه : " شعر حاصلِ بر انگيختگيِ شاعر ، نسبت به جامعه و جهاني است كه در آن زندگي مي كند . و آن حاصل در قالب هايِ گوناگونِ زباني و زماني ، بيان مي شود .
پس دوباره شعر را معنا كنيم .
شعر چيست ؟
بيانِ شعورِ شاعر ، در قالبِ واژه گاني متناسب با مخاطبِ خويش ، يا ذهنِ شاعر ؟ كدام يك ؟
ببخشيد . همين جا ياد آوري كنيد كه اين تعريف ربطي به شناختِ كلاسيك از شعر ، يا حتا تعريفِ اخوان ندارد .
از اين مقوله نيز مي توان در جايِ خويش سخن گفت . اما واژه گانِ متناسب با مخاطب ، محدود كردنِ شعر نيست ؟
چرا ، چنين است . اما همين جا راهِ شعر از بسياري پيرايه هاي ِ ديگر جدا مي شود و جوهرِ شعر ، در همين تعريف ها به دست مي آيد . پس شتاب نكنيد و بگذاريد به دقت پيش رويم .
اگر بگوييم " ذهن و زبانِ شاعر " ممكن است در جوامعِ بسياري ، شاعر مخاطب نداشته باشد و آن " بي تابي " در چنين جوامعي حاصل مي شود .
به هر نسبت كه سطحِ آگاهي هايِ اجتماعي بالاتر باشد و درصدِ بيشتري از جامعه به بلوغ و آگاهي دست يافته باشند ، مخاطبِ شاعر عام تر مي شود و دامنه باز تر است . اما هرچه آگاهي بيشتر از مردم دريغ شود ، مخاطبِ شاعر نيز كمتر و كمتر خواهد شد . تا جايي كه ما در تاريخِ ايران ، سده هايِ طولاني ، برايِ گفتن و تفهيمِ يك جمله و سخن درمانده و درجا زده ايم . اين وضع در جوامعِ ديگر هم صادق است و در بسياري از جوامعِ بشري ، به ويژه در ادوارِ كهن ، آگاهي از انسان دريغ شده است .
به شعر باز گرديد .
اما نخست تكليفِ مخاطبِ شعر را روشن كنيد ، تا جمله اي كه در آغاز آورديد تكميل شود .
مخاطبِ شعر با ذهنِ شاعر در آميخته است .
هم چنين تاب و بي تابي و احساسِ بر انگيختگي و " شعورِ نبوت " . و اين يعني : شعر از ذهنِ شاعر نشئات مي گيرد و واژه گانِ آن نيز متناسب با ذهن و زبانِ شاعر است ، نه مخاطب . شاعر پيام و شعورِ خويش را ، از هستي بيان مي كند ، مخاطب پس از آن مي آيد . توجهِ شاعر به مخاطب ، چه خاص و چه عام ، چيزي مصنوعي و بي روح و سفارشي است . حتا با همان " بي تابي " كه آن حضرت فرموده است ، منافات دارد .
بحثِ افراد و سبك ها را پيش نكشيد كه اكنون سخن به نكته هايِ ظريف رسيده است . مي خواهيم تا همين جا تعريفِ خويش را ، سامان بخشيم : " شعر واژه گاني متناسب با ذهنِ شاعر است و نه مخاطبِ شعر " .
پس همين جا تاكيد كنيد ، بر اين كه " شاعر " نيز در باور و شناخت و واژه گانِ ما ، آيينه يِ تمام نما و راست گو و دوربين و به اصطلاح " شاخكِ حساسِ جامعه " است . يعني شاعر جدايِ از محيطِ خويش وجود ندارد . ولي اين محيط بسته به شخص و شخصيتِ شاعر ، ميزانِ آگاهي هايِ او ، فيزيك و مكانيكِ بدنش ، و سرانجام جامعه و جهاني كه در آن زندگي مي كند و آن را در برابر دارد و مي بيند و مي شناسد ، كوچك و بزرگ و متفاوت و ديگرگون خواهد بود .
يعني شخص و شخصيتِ شاعر ، جدايِ از شعر او نيست . او خود را بازگو مي كند ، اما چون بيانش بازتابِ جامعه و جهان است ، به نسبتِ برخورداري از آگاهي ها و توانِ او ، شعرش متفاوت و چند و چون خواهد بود .
پس در همين نخستين گام ، راهِ شعر با نظم و بسياري ديگر از قالب هايِ زباني و گفتاري و نوشتاري فرق خواهد كرد .
بد نيست به تعريف باز گرديم و موردِ اتفاق را بيان كنيم .


ادامه در پست بعدي


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • كنارِ اين هنرمندان ( با صداي شاعر) كنارِ اين هنرم...
  • سخن روز
  • مقاله - انرژي درماني
  • شعر
  • مقاله
  • شعر
  • شطحيات
  • شعر و مقاله
  • سياست گشته نانِ شب (با صداي شاعر) چرا من گاه مي ...
  • تمدن مدرن 3 - ايران و مدرنيزم

  • Archives
  • August 2004
  • September 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • April 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • April 2009
  • November 2009
  • October 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .