نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۳

 

سخن روز

دستِ رويِ سياست مداران

اين روزها مد شده است كه سياستمداران " دستِ " شان را " رو " بازي كنند . هم چنان كه يك زماني تبِ " مستعمرات " داغ بود و قدرت مدارانِ جهان ، پي در پي قلمروهايِ سياسي و جغرافيائيِ خود را ، در رقابتي سخت و فشرده تعيين مي كردند و گسترش مي دادند ، اكنون نيز " آزادي " شعارِ روزِ جهاني و مايه ي آبروست و در همين حال و ديگر بار ، دارد قلمروهايِ سياسي و هويت هايِ تازه شكل مي گيرد و جهان دوباره در يكي از حساس ترين مقاطعِ تعيين كننده ي حياتِ خويش قرار گرفته است .

اما واقعيتي كه برايِ ما ايرانيان حسياسيت يافته و برجسته شده است ، به ملاحظاتِ گوناگون شايسته ي بررسي و تامل است .
منِ ايراني امروز مي خواهم با جهان و شرايطِ خويش ، صادقانه و از مواضعِ فرهنگي و زير بنايي سخن به گويم . علاقه يِ من " سياست " نيست ، بلكه دغدغه هايِ " فرهنگي " است . من مي خواهم در اكنونِ خويش ، جايگاهِ خود را ، به عنوانِ كسي كه جز با "حقيقت " ها و " واقعيت " ها سر و كار ندارد و مي خواهد جهانِ آموخته ها و دانسته ها و شناختِ خويش را ، از " انسان " و " آفرينش " و " جهان " و " انسانِ ايراني " به ويژه در اين مقطعِ خاصي كه " من " در آن " هستم " ، تبيين و بررسي نمايد . انساني كه مي خواهد آگاهانه و با شناختِ كافي و لازم ، از پديده هايِ پيرامونيِ خويش ، به اساسي ترين و ضروري ترين مقولات زند گيِ اجتماعي نيز بينديشد و آن پديده ها را بشناسد و به نقد بگيرد .
نگاهِ امروزِ من به ايران و جهان ، نگاهِ يك انسان است . نگاهِ يك ايرانيِ سوخته و ساخته و شناخته ...
مي خواهم به زير بناهايِ فرهنگي و اجتماعي به پردازم ، زيرا جامعه را مي بينم و درك مي كنم و مي شناسم و از درونِ همين جامعه و مردم – و مسايلِ ديروزي و اكنوني شان - سخن مي گويم .
مثالي مي زنم تا حرفم را آشكارتر كرده باشم : يك وقتي چند مقاله در دفاترِ سر رسيدم – كه مجاني است – راجع به " فرهنگِ لغات و اصطلاحاتِ " روز مره ي مردم نوشته بودم كه به گمانم هنوز هم موجود باشد . البته نه مثلِ شاملو و " كتابِ كوچه " بلكه من جورِ ديگري - موضوع را - ديده و فهميده و معنا كرده بودم . در آن مقالات ، نشان داده بودم كه چگونه تماميِ " مفاهيم " و " الفاظِ " ما در هم آميخته و پوچيِ بسياري از مقولات را دريافته ايم ، چنان كه به راستي نيازمندِ آن هستيم كه فرهنگِ لغاتي تازه و ديگرگون و – اين بار واقعي - به نويسيم و الفاظ را دوباره معنا كنيم .
ببينيد ، يك وقتي در " منطق " " مباحثِ الفاظ " را مي خوانديم و معنايِ " حقيقت " و " مجاز " را در مي يافتيم . اما امروز به آشكار شاهدِ آن هستيم كه " الفاظِ "مان ، چنان از معانيِ " حقيقي " و " مجازيِ " معهود تهي شده است ، كه ناچاريم همه چيز را دوباره و چند باره و با روايت هايِ گوناگون ، حكايت و روايت كنيم . همه چيز به گونه اي در هم آميخته ، كه بايد هزار و يك فرهنگِ لغت نوشته و هزار جور زبان و گويش گردآوري شود . از سويِ ديگر نيز ، پرداختن به بسياري از مقولات ، چنان بيهوده و پوچ مي نمايد كه انجامِ آن تنها از ذهن هايِ معلول و دركِ شرايط نكرده ، ساخته است ...
امروز ديگر گذشته است از اين كه دنيايِ " لفظ " و " معني " را موردِ توجه قرار دهيم . همه چيز خود دگرگون شده است ...
ببينيد . بحث را باز تر مي كنم و مثالي ديگر مي زنم . سال ها بوده است كه " اصحابِ سخن " از تماميِ تريبون هايِ رسمي و غيرِ رسمي ، به صورتي كاملا " ايزوله " و تكراري ، مي گفته اند كه : " خدايا آبرويِ ما را مريز . گناهانِ ما را بريز " ... تماميِ خلقِ خدا هم " آمين " مي گفته اند و مي گويند . اما جوانِ امروز از مني كه پدرش باشم ، مي پرسد : چرا ما آبرو نداريم ؟ چرا ما " دو شخصيتي " هستيم ؟ چرا ظاهري " خوب " و باطني " بد " داريم ؟ و اصولا " بد و خوب " يعني چه ؟ چه كسي " زشت و زيبايِ " ما را شناخته و تعريف كرده است ؟ ما چه چيزي را " معيارِ " خوبي و بدي مي دانيم ؟ و معيارها و آرمان هايِ ما بر چه اساسي و چگونه پايه ريزي و تعيين شده اند ؟ چرا ما نمي توانيم و نبايد باطني زيباتر از ظاهرمان داشته باشيم ؟ چرا خودمان را اصلاح نمي كنيم ؟ چرا ظاهرآرا و چاپلوس و دروغ گو و پوچ و ياوه هستيم ؟ و چرا ما مردم - هم چنان كه در آرمان هايِ خويش مي گوييم و ادعا مي كنيم - خوب و زيبا و شايسته نيستيم ؟ چرا به جايِ ريشه كن ساختنِ عادات و خصالِ ناپسند ، آن را پنهان مي كنيم و ظاهرِ خود را ، خلافِ خواسته هامان و چنان كه جامعه و مردم و نگاهِ حاكم مي پسندد ، مي آراييم و در درون و خلوتِ خويش ، چنان كه مي خواهيم رفتار مي كنيم . چرا " دو گونه " و " دو گانه " ايم ؟ و اين " تضاد " تا كي بايد روانِ آدمي را بيازارد ؟
دخترِ من مي پرسد : چرا مردم همين خوبي ها را كه مي گويند خوب است ، انجام نمي دهند و چگونه از خدايِ خويش مي خواهند كه در پليدي و زشتي و گناهِ ايشان شركت نموده و آن ها را در پنهان ساختنِ آن پليدي ها ياري كند ؟ يا از او مي خواهند كه آن ها را ، ناديده فرض كند ؟ چرا و چرا ؟
و بدينسان هزاران چرا و چرا ؟ و چگونه ؟ است ، كه بام تا شام مي شنويم و پاسخ مي گوييم و به آن ها مي انديشيم ، يا نمي انديشيم .
امروز وقتي كه من جزوه يِ پايان ترمِ يكي از پسرانم را – آن هم در اثرِ نق زدنِ مادرش – همين طور اتفاقي و سرسري مي خوانم ، دقيقا همان فكري را مي كنم كه معلمِ ادبياتش كرده بود ، يعني گمان مي برم كه پاره هايي از مقالاتِ مرا سرِ هم كرده است ... اما وقتي كه منابعش را در " سايت " هايِ گوناگون رديابي مي كنم ، مي بينم چيزي را كه من پس از پنجاه سال و با هزاران رنج و دشواري مي توانسته ام دريابم – يا در نيابم - او با يك نيم روز و با چند كليك و ساعتي مطالعه ي بي طرفانه و مصمم ، به دست آورده است .
و چنين است كه در مي يابم اكنون هيچ چيزي را نمي توان از كسي پنهان كرد ... و هيچ سخنِ ناگفته و " خطِ قرمزي " وجود ندارد .
يك وقتي برايِ دريافتنِ يك حقايقي ، بايد عمرها تلف مي شد و جنگ ها و كشتار ها و نهضت ها و شورش ها و چه ها و چه ها اتفاق مي افتاد ، تا يك " سهروردي " پيدا مي شد كه " فصوصِ " ابنِ عربي را دريابد و در هزار قالب و بند و نقابِ گوناگون به پوشاند ، يا بيان كند و نكند . تا باز قرن ها بگذرد و يك مولوي و ملايي در " ابرقو " پيدا شود كه حرفِ او را به فهمد – يا نفهمد - و ... " هم چنان اين چرخ در تكرار " ...
اما امروزه دنيايِ ارتباطات و آگاهي هايِ بشري ، اين امكان را فراهم آورده است كه با اندك امكاناتي و نگاهي بي طرف و انساني و حتا غريزي ، مي توان تماميِ آگاهي ها و تجربه هايِ قرن هايِ بشر را ، در تمامي روايت ها و ديگرگوني هايش ، ديد و به دست آورد و آن را به داوري و تبيين نشست ... اين است كه مي گويم : ديگر اكنون هيچ چيزي را نمي شود از كسي پنهان كرد ...
اتفاقا پسرانِ من همه " رياضي " خوانده اند و مي خوانند و نيز مادري كاملا مذهبي و سنتي دارند ... و پسرِ بزرگم هنوز در آغازِ بلوغِ جسمي و فكري قرار دارد و خودم هم تازه دارم او را مي شناسم و كشف مي كنم ...
و آري ، اتفاقا من از آن هايي بوده ام كه هيچ گونه آموزشِ از پيش تعيين شده اي را تا كنون به فرزندانم منتقل نكرده ام ، بلكه همواره خواسته ام سال هايِ بازي و غريزه را ، هم چنان غريزي بشناسند و خود همراه با جامعه و شرايطِ خويش ، حركت كنند و پيش بيايند ...
رها كنيد موضوع را ... ما مردم بايد برويم و كپه ي مرگمان را بگذاريم ... بچه ها و جوان ها ، فارغ از تضادهايِ ما " آدم بزرگ " ها ، بار آمده اند ... و تازه اين وضعِ منِ فرهنگي بوده است ، از بقيه يِ جامعه كه بهتر است سخن نگويم ...
ما در اين سال ها چه مي كرده ايم ؟ با نسلِ پس از خود چه كرده ايم ؟ اين ها كه همه متولدينِ پس از 57 هستند و كاملا نيز در دست و نگاه و سفارشِ ما رشد كرده اند ... اما حاصلِ آن چه بوده است ؟ ما با نسلِ فردا چه كرده ايم ؟
بگذاريد بگذريم ...
اما و از سويِ ديگر ، آن چه مايه ي خرسندي و اميدواري است ، آن كه مي بينم دانش و تكنولوژي و شناختِ نوينِ بشري و جهاني و دنيايِ آگاهي و ارتباطات ، حتا كاري را كه ما فرو گزار كرده ايم ، انجام داده و اكنون ميسر است كه با فشارِ دكمه اي و كليكي ، هرچه را كه به خواهيم و توان و لياقتش را داشته باشيم ، به دست آوريم و انگار ديگر نيازي هم به آن همه زور زدن و رنجِ اضافي بردن و گذشتِ قرن ها و نسل ها نباشد و نيست ...
اكنون من و فرزندِ تازه بالغم ، در يك جا ايستاده ايم . در حالي كه من وارثِ سده هايِ دشوار ، رنج ها و ناداني ها و ناتواني ها و شناخت ها و آرمان ها و باورها و گذشته ها و گذشته ها و گذشته ها هستم و او جوهرِ دانائي و توانايي را ، در خويش و با خويش و در اختيارِ خويش دارد ...
ما پيران – بايد باور كنيم - كه در حالِ انقراضيم و جوان ها با جمعيت و نگاهِ امروزينِ خويش ، دارند جايِ ما را مي گيرند و خود راه را مي روند و خواهند رفت و اين تنها ما هستيم كه هر روز و در هر گوشه و كنار مي شنويم كه : راستي ، فلاني هم مرد ...
اين است كه مي گويم : اكنون " دست " ها كاملا " رو " شده است و ديگر هيچ چيزي " پنهان " نيست . " حقيقت " و " واقعيت " ديگر مقولاتي ناشناخته و ويژه يِ خواص نيستند ... بلكه ....
و چنين است كه مي بينم عصرِ حجر و زمانِ كجاوه و پالكي به سر آمده و ديگر تماميِ پديده ها ، شناخته شده و آشكار به ميدان مي آيند چنان كه حتا سياست مداران و سياست بازان و بازي گران و ديگران و ديگران هم - " دست " شان را " رو " بازي مي كنند ...
امروزه مد شده است كه " بيل كلينتون " از كودتايِ 28 مرداد به گويد و انگليس و فرانسه اسنادِ طبقه بندي شده ي دورانِ پيش از " فرو پاشيِ اتحادِ شوروي " را منتشر كنند ... ديگر هيچ كتابِ " سرخ " و " زردي " وجود ندارد و ديگر كسي نيست كه ده ها نقد و افشاگري و تحليل – اعمِ از فيلم و گزارش و مستند و غيرِ مستند - از " خود زنيِ " يازدهِ سپتامبر را نخوانده باشد و نديده باشد ...
اين است كه مي گويم : ديگر نمي شود هيچ چيزي را ، از كسي پنهان كرد و ديگر هيچ انساني " مقلِدِ " كور و پيروِ محض نيست ... امروز ديگر هر كس كه كوره سوادي هم داشته باشد ، مي تواند جهانِ آگاهي ها و تجربه ها و دانش و شناخت را ، در ادوارِ گوناگونِ بشري و نزدِ ملت ها و قوم ها و تمدن ها و نژاد هايِ ديگرگون و گوناگون به يابد و به شناسد ....
اين است كه ديگر همه تاريخ را مي دانند و مي خوانند ، از جغرافيا و فيزيك و زيست شناسي و فلسفه و منطق و روان شناسي و جامعه شناسي و انسان شناسي و چه و چه و چه - نيز - اگر بخواهند و لياقت د اشته باشند ، آگاهند ....
امروز ديگر كسي در جهان – حتا در آن گوشه و كنارِ افريقا و آسيا – هم ، وجود ندارد كه با الاغ و كاروانِ شتر به سفر به رود ، حتا اگر ديوانه باشد ....
يا بايد دورمان را ديوار به چينيم و از قبرس " خر " صادر كنيم ، يا جهانِ دانش و شناختِ امروزين را ، مجهز به ابزار و تكنولوژيِ مدرن بشناسيم و با آن برخوردي انساني و آگاهانه و واقعي داشته باشيم ...
نمي دانم اين همه زور زدم ، آيا توانستم منظورِ خودم را بيان كنم ، يا خير ؟
و اين نيز ، يكي ديگر از ويژه گي هايِ " نسلِ من " است كه هنوز نمي تواند و نتوانسته است دنيايِ انديشه و شناختِ مدرن را ، با نگاهي توانا و آگاهانه ببيند و بيان كند ....
وآري كه ، همواره " حافظ " و " مولانا " و " خيامِ " ما ، در هاله اي از رمز و راز و افسانه و اسطوره و داستان و امثال و حِكم و چه و چه سخن گفته اند و " حقيقت " را ، در چنان لايه هايِ تيره اي از " شعر " و " شعار " و " شعور " پيچانده اند ، كه جز خود شان هيچ كسي نمي توانسته و نتوانسته است كلام و سخنِ ايشان را بخواند و بشنود و درك كند ...
نمي دانم توانستم دغدغه هايِ خودم را بيان كنم ، يا خير ؟ مي خواستم به گويم كه امروز ديگر همه چيز شفاف و آشكار و بي پرده رخ نموده است و هيچ " حقيقتي " برتر از انسان و زندگيِ او در كره ي خاك وجود ندارد ... ديگر هيچ چيزي " تابو " و " توتم " و " بت " و چه و چه نيست .... امروز از مقوله ي فهم است و شناخت ... و نه از هيچ مقوله ي ديگر ...
امروز از جنسِ ديروز نيست و فردا روزي ديگر است ... ناگاه چشم خواهيم گشود و خواهيم ديد كه ناچاريم برايِ زندگي و شناختِ جامعه و مردم و نسلِ فردا ، يا فردايي بينديشيم و يا ده ها و صدها فرهنگِ لغات و اصطلاحات جعل كنيم ...
اين است كه مي گويم : بايد " لغت معنيِ " جامعه را شناخت و درك كرد و نفسِ تحولي را كه در اثرِ ارتباطات و دانش و ابزارِ مدرن فراهم آمده است ، دريافت و متناسبِ با زمان حركت كرد .... شايد كه درست گفته باشد ، آن كه گفته است : " زمان همواره از پديده ا ي كه بي حضورِ او صورت گرفته باشد ، انتقام مي گيرد " ... پس بايد كه برايِ مديريتِ جامعه و جهان ، آن ها را شناخت و آگاهانه با تماميِ پديده ها برخورد كرد ...
نمي دانم آيا توانستم منظورم را بيان كنم ، يا خير ؟
آري ، من دغدغه هايِ فرهنگي و زير بنايي برايِ فردايِ خودم و فرزندان و جامعه و جهان و كشورِ خويش دارم ... اما چه كنم كه چنان اكسيژنم به " سياست " آلوده است ، كه برايِ بيان و توضيح ِ آشكارترين مقوله ها ، ناچار از بيانِ هزاران پيرايه يِ زايد و غير ضروري و عمر هدر كن ، مي باشم ... و هستم ...
چه كنم كه .... ؟ چه كنم كه ؟....؟
*
چهارشنبه 28 بهمن 83 برابرشانزدهم فوريه ي 2005
از پشتِ كامپيوتر در دهكده ي جهاني


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • مقاله - انرژي درماني
  • شعر
  • مقاله
  • شعر
  • شطحيات
  • شعر و مقاله
  • سياست گشته نانِ شب (با صداي شاعر) چرا من گاه مي ...
  • تمدن مدرن 3 - ايران و مدرنيزم
  • و هر صبح است – اين جا – شام (با صداي شاعر) و باز ...
  • 2- تمدن مدرن (جنگ سرد) ( اولين قسمت مقاله ) ”جنگ س...

  • Archives
  • August 2004
  • September 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • April 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • April 2009
  • November 2009
  • October 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .