نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۳

 

2- تمدن مدرن (جنگ سرد) ( اولين قسمت مقاله )
”جنگ سرد” اصطلاحي بودكه به مبارزه ورقابت سياسي ، اقتصادي ، صنعتي ، فرهنگي وتحقيقاتي تمدن غرب” و” اتحادشوروي” اطلاق مي گرديد . اما ” مبارزه ورقابت” درچه محوري شكل گرفت ؟ به قول معروف : ”دعوا سر چي بود ؟ ” آن چه در ” قرون جديد” و درنتيجه ي” انقلاب صنعتي” فراراه ” تمدن غرب” قرار گرفته بود ، از سوي ” ابر قدرت شرق” نيز مورد استقبال وحمايت بود . دنياي صنعت وماشينيزم ـ كه پديده ي غالب وتعيين كننده در تمدن غرب بود ـ كاملا از سوي اتحاد شوروي تقليد ومورد بهره برداري قرار گرفت .”رقابت” در توليد وگسترش ماشينيزم چنان بين شرق وغرب رو به اوج بود كه حتي در جنگ جهاني دوم امريكا واروپا ، نگران دست يافتن اتحاد شوروي به سلاح هاي اتمي وتكنولوژي فضانوردي پس ازآن گرديدند. كمي به عقب برگرديم . غرب ـ ودرآن زمان به رهبري انگليس وسپس امريكا ـ در سال هاي پس ازجنگ داخليِ شوروي وهنگامي كه ازسقوط اتحاد شوروي نا اميد گرديد ،كوشيد با حمايت از آلمان رها شده ازميثاقِ ورساي ،او را به هجوم وجنگ با شوروي وا دارد . ظهور كمونيست ها در روسيه ي سابق در عرصه ي قدرت سياسي و طلوع لنين ” تمدن غرب” را به واكنش جدي وادار ساخت . جهان صنعتي كوشيد ازافتادن قدرت به دست كمونيست وحداقل گسترش آن به كشورهاي ديگر جلوگيري نمايد ودراين راه تمامي تلاش خويش را به كار بست . ولي ”سوسياليست” در روسيه علي رغم سال ها جنگ داخلي وبحران هاي گوناگون پا گرفت وماندگار شد . تنها ” ديكتاتوري پرولتاريا” در قالب شخصيت استالين توانست ”سوسياليست ” رادر ” اتحاد شوروي” پي ريزد وحاكميت ” بلوك شرق” رادرعرصه ي قدرت مستقر سازد . كمونيست هاي شوروي در زماني به قدرت رسيدند كه جهان درگير مسايل وبحران هاي فراوان بود . تحولات سياسي و ” جهش” تعيين كننده وبزرگي كه در سده هاي 18و19م به وقوع پيوست ، سبب گرديدكه ناگهان تمامي تقسيمات دنيا تغيير نموده ونياز به تحولات سياسي وجغرافيايي هرروز شديدتر احساس گردد . ـ هر چه مي كوشيم بحث گسترده نشود وبه كانال هاي فرعي كشانده نگردد ،گويي ممكن نيست ، انگار نمي شود از گسترش بحث جلوگيري كرد ، پس بهترآن كه بگذاريم قلم هر جا كه خواست پيش برود- قرن 18 وسپس 19 ” تمدن غرب” را مرحله ي خاص وتعيين كننده اي از حيات خويش قرار داد . علاوه برانقلاب بزرگ فرانسه در1789 وتا پايان قرن ، ظهور ناپلئون بنا پارت در عرصه ي قدرت ، سيادت انگليس ومتفقين او را مورد ترديد قرار داد . رقابت هاي مستعمراني بين جهان امپراتوري هاي كهن ومسايل وبحران هاي گوناگون ، لزوم تقسيمات جديد را مطرح ساخت . دنياي امپراتوري هاي كهن كه عبارت بود از:” اتريش ـ هنگري” ، ” روسيه ” ، ”عثماني” ، ” اسپانيا” ، ” فرانسه” ومتحدين ومتفقين هر يك چون ” دانمارك ” ، ” هلند” ، ” نروژ” وقاره ي نو ” امريكا” درسال هاي اواخر قرن 18 و اوايل قرن 19 هم زمان با گسترش ” انقلاب صنعتي” وظهور ”ماشينيزم” تمامي تقسيمات كهن را در هم نورديد و دنياي جديد را پي ريزي كرد . درمدت كوتاهي ” امپراتوري كهن سال عثماني” فرو ريخت وطمع در مستعمرات آن ، فرانسه وانگلستان را به رقابت واداشته ، اتريش وكشورهاي متحد آلماني زبان را به يغما در گوشه وكنار فرا خواند . انقلاب فرانسه به سلطنت بوربون ها درفرانسه خاتمه داد ، اما جريانِ تندِ تحولاتِ انقلابي ناپلئون بناپارت را به عرصه ي قدرت فراخوانده وسرانجام ”جمهوري فرانسه” از كوره ي حوادث برآمد. در امريكا ” آزادي بردگان” وجنگ هاي استقلال ، براي بريتانيا فرزندي تدارك ديد ورقابت را شكلي ديگر بخشيد . حوادث و تحولاتِ بزرگي هم چون فروپاشي امپراتوري عثماني وجنگ هاي داخلي واعلاميه ي استقلال در امريكا ، همراه با ظهور ”ماشينيزم” جهان را با تحولاتي رو به رو ساخت كه در نتيجه ي آن مدعيان قدرت ومتوليان صنعت وصاحبان ثروت ، ناچار شدند براي آينده ي جهان خويش به جنگ برخيزند . آلمان امپراتوري قرباني جنگ اول جهاني گرديد واز دل كوره ي جنگ دنياهاي ديگر پا به عرصه ي وجود نهاد و رقابت به منظور به چنگ آوردن فضاهاي حياتي ومنابع انرژي ، بين اربابان ثروت و سياست ودانش آغاز گرديد . مستعمرات عثماني به مناطق نفوذ بريتانياي كبير وفرانسه تبديل شد وكمپاني هند شرقي سيطره ي سياسي واقتصادي خويش را د ر شرق گسترش داد . امريكاي آزاد ومستقل ، برخوردار از صنعت وثروت در يك سو ، فرانسه ي پس از ناپلئون در سوي ديگر وانگليسِ مدعي ، در محوردايره اي قرار داشت كه كشورهايِ متوليِ ” تمدن نوين” را تشكيل مي دادند. شرق درگيرخويش بود . چين وژاپن با يك ديگر درنبرد وافريقا دربردگي مي گذراند0 ”صنعت” غرب نياز به منابع تامينِ انژي وفلزاتِ گران بها داشت . جهان صنعتي به ثروت ومنابع روز افزون محتاج بود وصاحبان مواد ومنابع اوليه ، در افريقا و شرق بودند . نفت در خاورميانه ، مس واورانيوم وگندم وزغال وطلا ونقره در افريقا وآسيا قرار داشت و رقابت در راستاي تامين منابع مورد نيازِ صنايع در حال وآينده بود . گرچه جنگ جهاني اول به حاكميت امپراتوري عثماني پايان داده ورقابت هاي آينده را شكل تازه اي بخشيد ، اما واقعه ي بزرگي كه پيش از پايان جنگ ، لزوم تقسيمات ديگر را آشكار ساخت ، وقوع انقلاب سوساليستي در روسيه ي سابق بود . ناگهان تمامي چشم ها از مستعمراتِ عثماني ، به سوي مبارزه با كمونيسم وحاكميت ” سوسياليست” و ” طبقه ي كارگر” معطوف گرديد . وجهانِ صنعتي تمامي توانِ خويش را در اين مبارزه متمركز ساخت . در 1917 ـ دوسال پيش از پايانِ جنگ ـ كمونيست ها اولين ضربه را خوردند وناچار شدند عهدنامه خشني را از امپراتور قدتمندِ آلمان دريافت كرده وبه آن تسليم گردند . اما اين صلح جداگانه وخشن براي شورويِ جوان – كه به توصيه و اصرار لنين صورت گرفته بود - مجازاتِِ اندك وبيهوده اي بود ، چنان كه بي درنگ و از همان لحظه ، نطفه ي جنگ هاي داخلي منعقد گرديد وسرانجام پس از نزديك به بيست سال و شركت در جنگ جهاني دوم و گذراندنِ بحران هايِ داخلي و خارجي به ظهور امپراتوري كمونيست در آسيا واروپاي شرقي منجر گرديد . صاحبان صنعت وتكنولوژي با پايانِ جنگ اول جهاني ، گر چه ترك هاي عثماني را ازصحنه ي رقابت خارج ساخته بودند ، اما اندك اندك با” ابرقدرتي” تازه نفس وقدرتمند روبروگشتندكه به لحاظ سياسي واقتصادي در برابر ”غرب” قرار مي گرفت و گرفت . چنان كه از كوره هايِ حوادثِ گوناگون نيز گذشته وتوطئه هايِ بسياري را خنثي نمود . ”جنگ سرد” از همين لحظه وهمين هنگام پاي به عرصه ي وجود نهاد . اكنون لازم است ريشه هايِ جنگِ سرد و رقابتِ شرق وغرب را به بررسي گرفته وبشناسيم و از خود به پرسيم دو بلوك چه اختلافِ بزرگي با يك ديگرداشتند وچه منافعي ايشان را به مبارزه بر مي انگيخت ؟ درحالي كه هر دو- كم و بيش - از مواهب ” ماشينيزم” برخوردار بودند ومبارزه براي به دست آوردن تكنولوژي - يا دنياي مستعمرات - ”شوروي جوان” ر ا به رقابت بر نمي انگيخت . ” اتحاد شوروي” درآغاز براي تثبيتِ حياتِ سياسي و موجوديتِ خويش جنگيد وسپس براي به چنگ آوردن منابع ومواد اوليه ، به منظور حفظ حاكميت وگسترش آن به اين ميدان كشيده شد . در واقع تضادِ ايدئولوژيك مبنايِ رقابت بينِ دو جهانِ سرمايه داري خصوصي و دولتي بود . در پايانِ جنگ جهاني اول ، روسيه ي تزاري ازهم پاشيد وكمونيست ها به تدريج به قدرت رسيدند وسال هاي بين دو جنگ را به تثبيت خويش وگسترش فضاهاي حياتي كوشيدند . ظهوركمونيست در امپراتوري تزاري روسيه ، وبه ويژه پيروز شدنِ آ ن ، سبب گرديد كه تمامي معادلاتِ جهان سرمايه وثروتِ خصوصي درهم ريخته ورقابت هاي جديد آشكار گردد . اكنون ” تمدن غرب” درآستانه ي مدرنيزم واوجِ شكوفايي صنعت ، باگونه ي ديگري از نگرش نسبت به جهان برخورد كرده بود و مالكيتِ دولتي وظهور واستقرار سوسياليست را دربرابر مي ديد .گويا رقابت ديگر بين فرانسه وانگليس نيست وامپراتوري روسيه جز‌‌‍ء شركايِ سناريويِ مديريت جهاني نبوده ، بلكه راه ديگري را پيشنهاد مي كرد . در برابر جهان سرمايه ، اينك دنياي سوسياليست ظهور مي كرد وبه تدريج جهان به دو قطبِ ” مالكيت خصوصي”و” دولتي” تقسيم مي گرديد ، لذا تمامي تقسيماتي كه پس از1917درجهان به وقوع پيوست ، تحت ت‍‌اثيريكي از اين دو نگرش قرار داشت . اكنون كشورهاي متمدن وچشم به آينده ، بايد حول يكي از اين دو محور متمركز مي شدند . رقابت ومبارزه اي كه پس از 1917 تا فروپاشي ” اتحاد شوروي” جريان داشت تنها به انگيزه ي قرار گرفتن دريكي از دو نگرش حاكم بود . يا جزء اقمار ” سرمايه داري ومالكيت خصوصي” قرار داشتي ويا در جانب ”سرمايه ي دولتي ومالكيت اشتراكي” واز همين زمان ـ هنگامي كه استقرارِ ابرقدرتِ شرق به ويژه هم زمان با جنگ دوم جهاني بديهي گرديد ـ كشورهاي غربي ومتكي برسيستم سرمايه ي خصوصي ، به متحدان خود پيوسته وتقسيمات اروپا وامريكا وآسيا ازبين رفته و از حساسيت افتاد واين بار يا جزء اقمار شرق عمومي ودولتي بودي ، يا درگروه غرب و سرمايه داري خصوصي قرار داشتي . در كشورهاي متولي تمدن وبرخوردار ازصنعت ، دو قطبِ ” سرمايه ي خصوصي ودولتي” ظهور نمود وهمين نگرش به كشورهاي جهان سوم نيز سرايت كرد . اينك دو جهان وجود داشت كه شرق وغرب بود واين دو گرچه يك تمدن بودند وهر دو برخوردار از صنعت وداراي منابعِ مواد خام ، اما هر دو نيز در تكاپو ورقابتي فشرده بر سرِ به چنگ آوردنِ فضاهاي حياتي جديد ومنابع سرشار قرار داشتند . اين تقسيم به گونه هاي ديگر نيز وجود داشت و دارد ، چنان كه مي توان گفت : كشورهايي بودند و هستند كه توسعه يافته وبرخوردار از صنعت وتكنولوژيِ مدرن مي باشند وكشورهايِِ ديگر درحالِ توسعه و رو به تمدن نوين داشته ودارند و اينان بودند كه ” جهانِ اول ودوم” را تشكيل مي دادند . دربرابر اين كشورها ، اكثريتي ازكشورهايي قرار داشت كه گر چه برروي معادن ومنابعِ سرشارِ مواد اوليه وانرژي لازم خفته بودند ، ولي چه به لحاظ فرهنگي و چه در ارتباط با صنعت وتكنولوژي محروم بودند وجهان سوم خوانده مي شدند وشدند . كشورهاي ”جهان سوم” در تقسيم بندي نوين ـ پس از دو جنگ جهاني ـ به كشورهايي گفته مي شد كه از” تمدن غرب” وصنعت وتكنولوژي ، هيچ نداشتند . در مقطع مورد بحث ، دركشورهاي جهان سوم حوادث وبحران هايي ظهور كرد كه پي آمد واندك نسيمي بود از وقايع بزرگ جهاني كه براين كشورها وزيد وتاثير اندكي - به گونه هايِ مختلف - براين كشورها گذاشت . بديهي است هنگامي كه ” انقلاب صنعتي” و دو انقلاب بزرگ اجتماعي و جهاني درفرانسه و روسيه ، حوادث سرنوشت ساز در امريكا و اروپا ، اعلاميه ي استقلال والغاي برده داري و صدور اعلاميه ي جهانيِ حقوق بشر و تاسيس جامعه ي ملل متحد ، درجهانِ متمدن واقع مي شود ويك جنگ بين المللي وجهاني ، دراين ارتباط برپا مي گردد وامپراتوري هاي كهني چون ” عثماني” و” روسيه تزاري” سقوط مي كنند ودر فرانسه پادشاهي به گيوتين سپرده مي شود ودانش به كران هاي بزرگ دست مي يابد و”جهش طبيعي واجتماعي” در تاريخِ ” تمدن غرب” واقع مي شود وبا كشف قوانين جديد درفيزيك و ديگر دانش ها ، علاوه برظهور ”ماشينيزم” وگسترش آن ، هسته ي اتم شكافته مي شود وبشريت به سلاح وتكنولوژي هسته اي دست پيدا مي كند ، بايد كه اين حوادث ووقايعِ بزرگ تقسيماتِ دنيا را درهم ريخته ، سبب بروز و ختمِ جنگِ دوم جهاني گرديده وبراساس تكنولوژي ونيازهاي دنيايِ نوين ، اهدافِ ديگري مورد انتظار قرارگيرد . آشكار است كه در چنين شرايطي ، چاره و راهي جز تحولات وسيع و بنيادين در مستعمرات وكشورهاي محروم از دانش و تكنولوژي وجود نخواهد داشت ، به ويژه هنگامي كه كشورهاي جهان سوم ومحرومانِ جهان ، برروي مواد خام ومنابعِ سرشار نفت وانرژي تكيه داشته باشند و درهمان زمان از دانش وتكنولوژي جديد و نيزآزادي محروم باشند . درهمين دوران كشورهاي صاحب تكنولوژي ودانش وقدرت سياسي ، دريك سو وكشورهاي جهان سوم ومحروم در سوي ديگر ، شاهد مقاطع تعيين كننده وبحران هاي بزرگ در حياتِ سياسي خويش هستند . در ويتنام ، امريكا وشوروي رو درروي يك ديگر ، اين سرزمين را به جنگي سي ساله كشاندند وآن را به دوبخش شمالي وجنوبي و دوحوزه ي نفوذ شرق وغرب تقسيم كردند . دركره هم چنين ودرچين ، شبه قاره ي هند ، امريكاي جنوبي ، اسپانيا ، خاورميانه و جهان اسلام وجاهاي ديگر و ديگر .... سال ها جنگ وانقلاب گيتي را آشفته ساخته ، حكام ، پادشاهان ، رؤساي جمهور وديكتاتورهاي نظامي وغير نظامي ، يكي پس ازديگري ظهور كردند ودست نشانده گان شرق وغرب ، برسرنوشت ومنابع كشورهاي جهان سوم دست يافتند و دنيا به دوحوزه ي نفوذ ” شرق وغرب” تقسيم گرديد . از 1917 به بعد ـ به ويژه در فاصله ي بين دو جنگ جهاني ـ وپس از آن تافروپاشي ” اتحاد شوروي”و ابر قدرت شرق ، هيچ جنگ ، انقلاب وبحراني در گيتي به وجود نيامد وسامان نيافت ،مگر اين كه به نحوي با منافع يكي از دو ” ابرقدرت” ارتباط مي يافت . چين به دوحوزه ي نفوذ تقسيم گرديد.” انقلاب كشاورزان” به قدرت رسيد و”چين كمونيست” و ”چين ملي” به وجودآمد . هم چنين در ويتنام وكره وحتي اروپاي برخوردار..... در كوبا و قاره ي امريكا انقلاب چريكي توسط كمونيست هاي مبارز وبا رهبري غول هايي چون ”چه گوارا” وفيدل كاسترو به پيروزي رسيد ، درروماني كمونيست ها به قدرت رسيدند ، دربلغارستان ، يوگسلاوي ، چكسلواكي وبسياري ازكشورهاي اروپاي شرقي ، انقلاب ها وكودتاها وبحران هايي در ارتباط با دو بلوك شرق و غرب صورت گرفت و دو” ابرقدرت” باتمام توان خويش به ايجاد حوادث مهم وسرنوشت ساز ، فراهم ساختن زمينه ي انقلاب هاي اجتماعي واقتصادي وسياسي و ايجاد بحران هاي گوناگون درارتباط با منافع يكي از دو ابرقدرت ، همت گماردند وسال ها منابع ومواد خام اوليه در اين راه به هدر رفت وچه جان ها كه فدا گشت وچه كشتارها وجنگ هاي منطقه اي وكوچك وبزرگ دراين رابطه به وجود آمد وهر روز وماه وسال بحران ها تقويت گرديد وانديشه هاي گوناگون ، تحت تاثير رقابت شرق وغرب ، به كشورهاي محروم ، صاحب مواد خام وباصطلاح ”جهان سوم” سرازير شد وگيتي را همه جا انقلاب وكودتا وجنگ وبحران فرا گرفت . ” تمدن غرب” و” ابرقدرت سرمايه وثروت” آلمان ميثاق ورساي را ، دوباره به پا داشت واجازه داد در ايتاليا وآلمان ديكتاتورهايي چون موسوليني وهيتلر ظهور نمايند وبه قدرت برسند ، تا ازتوان آن ها عليه ”اتحاد شوروي” وابرقدرت شرق ، بهره بگيرند وشايد ممكن گردد استالين ديكتاتور وقدرتمند ، توسط ديكتاتورهايي از قماش خودش از پا درآيد . بحران ها ، انقلاب ها ، منافع وچشم داشت ها ، سرانجام به جنگ جهاني دوم منجر گرديد و انگليس وفرانسه كوشيدند هيتلر را برانگيزند ، تا عليه استالين به عمل دست زند و” ناسيونال سوسياليسم آلمان” كه موج موفق قدرت واسلحه ي مدرن را دركف داشت واز حمايت پنهان وآشكار غرب نيز برخوردار بود ، به سمت شرق اغوا شود وجنگي بين آلمان واتحاد شوروي در چنين شرايطي ، سبب سقوط كمونيست وحذف ” ابرقدرت شرق” گردد . در فاصله ي دوجنگ جهاني ، انديشه هاي نو به كشورهاي حوزه ي نفوذ دو ابرقدرت سرازيرگرديده ، جنگ ها ، انقلاب ها وبحران هاي گوناگون را سبب گرديد . در خاورميانه - كه بزرگ ترين منابع نفت را ازآن خود داشت ومنطقه اي سوق الجيشي بود - آتش جنگي شعله ور گرديدكه هنوز ادامه دارد . نهضت هاي اصلاح طلب درمصروعربستان سعودي وتونس وسوريه ، ظهوركرد وشخصيت هايي چون سيد جمال افغاني وايراني ، عبده ، عبدالرزاق وجمال عبدالناصر قد برافراشتند . نهضت هاي ”وهابي” و”سنوسي” درخاورميانه اوج گرفت وانديشه ي اتحاد جهان اسلام وتقريب بين مذاهب اسلامي ، بروز كرد . هويت” عرب مسلمان” حضور خويش را برسر چاه هاي نفت ، به نمايندگي از جهان سرمايه گستراند وانديشه هاي نو قدرت گرفتند . در عربستان ، نهضت ”وهابي” به قدرت وحاكميت دست يافت وخاندان ”ملك سعود” به عرصه پادشاهي اين كشور راه يافتند و درمصر جمال عبدالناصر ،كانال سوئز را ملي اعلام مي كرد و درايران پس ازپيروزي مشروطه در دوران قاجار وسركوب بي درنگ آن و به توپ بستن مجلس شوراي ملي ، تعطيل مشروطه و رواج مشروعه توسط ناآگاهان و ارباب قدرت و منفعت ، پس از كشتن امير كبير و سركوبي نهضت هاي پيش روي چون نهضت ملي شدن صنعت نفت- كه به رهبري دكترمصدق شكل گرفت –دوباره ارتجاع و استبدادي تاريك و سياه مستقر گرديده و به مدت صد سال تاكنون ادامه يافت ودر عراق وسوريه ”حزب بعث” كه درآغازگرايشي به سمت شرق داشتند ، به قدرت رسيدند وحكومت هاي دست نشانده ي كهن سقوط كردند وجمهوري هاي بظاهر مستقل تاسيس گرديدند . در ليبي سرهنگ قذافي ، با هواداري آشكار از بلوك شرق به قدرت رسيد ودر اردن ، خاندان هاشمي به نمايندگي از غرب به پادشاهي نشستند و در ايران حكومت متزلزل وملوك الطوايفي قاجاريه ، جاي خويش را به ديكتاتوري رضاخان وتاسيس پادشاهي مقتدر ومتمركز ”پهلوي” ها انجاميد و الجزاير از سلطه ي استعماري فرانسه خارج شد ..... در يك مقطع حساس وبين دو جنگ جهاني ، انقلاب ها وكودتاها و نهضت هاي اصلاح طلبي واستقلال خواهي ، در كشورهاي خاورميانه ، يكي پس از ديگري ظهور كرد وبه قدرت رسيد . از اواخرقرن 18 و اوايل قرن 19 تا آغازجنگ جهاني دوم در1939م ، بزرگ ترين حوادث وبحران هاي تاريخي وسرنوشت ساز به وقوع پيوست وعلاوه بر خاورميانه وشرق ،كشورهايي از اروپا وسراسرافريقا را درنورديد . در امريكاي جنوبي وامريكاي مركزي وضع به همين گونه بود . علاوه بركوبا ،كشورهاي آرژانتين وشيلي ومكزيك وسايرمناطق ، درگير بحران وانقلاب وكودتاهاي تاق وجفت بودند . چنان كه عميق ترين تحولات را نيز در اين بخش از جهان شاهد بوديم وحضور امريكاي شمالي در قدرت ، به انگليس وفرانسه وآلمان اجازه نداد ، تا در سرنوشت قاره ي امريكا دخالت مهم ومؤثري داشته باشند وبه همين دليل تحولات در قاره ي امريكا وبه ويژه در امريكاي جنوبي عميق تر از ساير بخش هاي جهان بود . شبه قاره ي هند ، پس ازگاندي ونهرو وآزادشدن از استعمار فرانسه وسپس انگليس و كمپاني " هند شرقي " تحولا ت بزرگي را شاهد بود وبخش هايي ازآن در اثر جنگ ها وكشمكش هاي نيمه ي اول قرن بيستم ، از هندوستان بزرگ جدا شد وكشورهاي ”پاكستان” و” بنگلادش” راتشكيل داد . ژاپن هنوزدرگير مسايل داخلي ومرزي خويش بود وچين درجنگ با روسيه ي تزاري و ژاپن و سپس سرگرم آزادسازي خويش از رقابت هاي انگليس وفرانسه و سرانجام انقلاب كمونيستي بود و داشت عظمت كار بزرگ ” مائوتسه "را هضم مي كرد . و افريقا به حوزه هاي نفوذ تقسيم مي گرديد و درگير با جنگ هاي داخلي وبحران هاي تازه ،گرسنگي ومحروميت را تازه داشت مي شناخت واز منابع زير زميني وثروت هاي سرشارخويش آگاه مي گرديد و از بردگي مستقيم وكار در مزارع بزرگ امريكا سر باز مي زد و درحال رخوتِ پس ازخواب هاي طولاني به سر مي برد . جهان در آستانه ي جنگ دوم جهاني ، تصويري از هجوم ها ،جنگ ها ،آتش سوزي ها ، قتل عام ها وكودتاها ، انقلاب ها ، نهضت هاي بيداري واصلاح طلب ، مبارزات مسلح وغيرمسلّح ، نبردهاي خانگي وداخلي ، جنگ هاي آزادي بخش واستقلال بود . جهان تصويري بود ازكشتارها و قتل عام ها ومبارزات وبحران هاي تلخي كه در تاريخ بشر سابقه نداشت . دو ابر قدرت شرق وغرب درحال مبارزه ي مرگ وزندگي با يك ديگر بودند وهر يك وجود وحضور خويش را اثبا ت مي كردند ومتحدين خويش را مي يافتند ومنافع خود راتامين مي كردند ومنابع ومواد خام وحياتي خويش را تدارك مي ديدند وبراي آينده ي صنعتي وپرشتاب خود ، در داخل وخارج و در سراسرگيتي و در هر جا كه بويي از منافع سياسي و اقتصادي را استشمام كنند ، سرگرم مبارزه ي مرگ و زندگي بودند ...... جهان در فاصله ي دو جنگ ، توسط صاحبان صنعت وتكنولوژي به آزمايشگاهي تبديل گرديد كه مي بايد تامين كننده ي مصالح ”شرق وغرب” باشد . جنگ براي جهان سوم جدي بود ولي ارباب صنعت وتكنولوژي مستقيم با يك ديگر نمي جنگيدند ، بلكه كشورهاي گوناگون ومناطق وسيعي از گيتي ، منافع يكي از دو ابرقدرت را نمايندگي مي كردند و اين وضع با قدرت بي رحمانه ادامه داشت ، تا سرانجام به ظهور وگسترش ” نازيسم” و " فاشيسم " منجر گرديده ، با يورش به لهستان در 1939 به ”جنگ جهاني دوم” تبديل گرديد . درظهور وگسترش جنگ دوم جهاني گر چه هر دو ابرقدرت نقشي تعيين كننده داشتند ومحاسبات وقراردادهاي پنهان وآشكار هر دو طرف ، با آلمان مسلح وقدرتمند ، سبب شعله ورشدن آتش جنگ دوم گرديد ، اما بي شك انگليس ودكانداران لندن وپاريس ، عامل اساسي ونهايي بودند . سرمايه داري جهاني براين سياست نادرست كه ” آلمان ” را به سوي شرق ، عليه ” اتحاد شوروي” برانگيزد وبه جنگ وادارد ، سال ها اصرار ورزيد و اجازه داد هيتلر از شرايط بهره گيرد وبندهاي ميثاق ورساي را ، يكي پس از ديگري بگسلد ومسلح وقدرتمند ، باحمايت دكانداران بزرگ و ثروتمند ، به جنگ با ” اتحادشوروي” تشويق گردد وچنين نيز شد . درآغازجنگ هيتلر ، درشرقِ اروپا گسترش يافت واز چكسلواكي واتريش ولهستان ولتوني واستوني وليتواني وديگر سرزمين هاي مجاور شوروي آغازگرديد و سپس ، هنگامي كه خويش راقدرتمند و بي رقيب گمان كرد ، حمله ي گسترده عليه غرب را سامان بخشيد وجهان را دركمتر ازده سال ، به يكي از بزرگ ترين جنگ هاي زيان بخش ، در قرون جديد مسيحي كشاند ومنابع فراواني ازجهان را به هدر داد و نسلي را براي دومين بار درگير جنگي جهاني ساخت . ” تمدن غرب” – به ويژه انگليس و فرانسه - اجازه داد ديكتاتورها به قدرت برسند ومسلح گردند ، تا شايد بتوان ازايشان ، عليه قدرت ونفوذ ” اتحاد شوروي” بهره گرفت . جنگ جهاني اول به منظور تامين منافع وحوزه ي نفوذ صاحبا ن سرمايه وصنعت صورت گرفت و در هم ريختن دنياي كهن را درپي داشت . ولي جنگ دوم جهاني به منظوررقابت وتامين منابع مورد نياز دو ابرقدرت ” شرق وغرب” صورت گرفته ، تقسيمِ جهان را به دوحوزه ي نفوذ ممكن ساخت . هنگامي كه درپايان جنگ اول جهاني ،كمونيست درروسيه به قدرت رسيد ومعادلات دنياي سرمايه وصنعت را در هم ريخت ، جنگ دوم جهاني را ناگزيرساخته ومشتعل ساخت ولي هنگامي كه درپايان خويش به سقوط آلمان وايتاليا وتقسيم برلين ، به دومنطقه ي شرقي وغربي منجرگرديد ، تنها جهانِ زيان ديده را به دوحوزه ي نفوذ و تامين منابع ومنافع خويش تقسيم كرد ، اما در هر دو جنگ جهاني انگليس و فرانسه كه بانيانِ آن بودند بي ياري و دخالتِ جهانِ نو و امريكايِ تازه سامان يافته و از بحران هايِ گوناگون رهاشده و بر پايِ خويش ايستاده ، نتوانستند از مردابِ دو جنگِ جهاني برهند و هويت و حاكميت و منافعِ خويش را تامين كنند و اين تنها امريكاي شمالي بود كه آن ها را از باتلاقِ خود ساخته نجات داد . حادثه ي بزرگ ديگري كه در پايانِ جنگِ جهاني دوم به وقوع پيوست و دراهميت كمتر از حوادث دورانِ جنگ اول و پيروزيِ " بلشويك "ها در روسيه يِ 1917 نبود وتمامي تقسيم بندي هاي حاصل از جنگ دوم را مورد پرسش قرار داد ، حادثه ي مهم وسرنوشت سازِ شكافتنِ هسته ي اتم در امريكا و ساخت و آزمايشِ بمب اتمي در پايانِ جنگ بود كه تماميِ معادلات را برهم زد و در ژاپنِ سنتي وقرباني جنگ دوم جهاني ـ در شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي – آزمايش شد و جهان برخوردار را به سلاح وتكنولوژي اتمي مجهز ساخت و شگفتا كه عاملِ بيداري ژاپن گرديده و اين كشور را به ” ابر قدرت صنعت و تكنولوژيِ مدرن ” تبديل نمود . اگر جنگ اول جهاني قدرت يافتنِ كمونيست در شرق وظهور ابر قدرتي تازه نفس وبزرگ را به همراه داشت ، جنگ دو م جهاني نيز” ابر قدرت صنعت وتكنووژي” را - باز هم در شرق - تاسيس و ايجاد نمود . ابرقدرتي كه تمامي معادلات ” شرق وغرب” را مورد ترديد قرارداده وتحتِ تاثيرگرفت . در پايان جنگ جهاني دوم - 1945 م- وآزمايش اتمي امريكا در ژاپن ، جهان شكل تازه اي به خود گرفت و هر دو ابر قدرت ، يك ديگر را به رسميت شناختند و دست ازجنگ كشيدند ومتحد ومتفق با يك ديگر ، ديكتاتورهاي نازي و فاشيست را درآلمان وايتاليا به تسليم وا داشتند وزآن پس ، رقابتِ خويش را در رشد وگسترش صنايع وتكنولوژي نوين دانستند و برخوردار از دانش ، تكنولوژي وثروت با دو نگرشِ ” سرمايه ي خصوصي ودولتي” به جذب وهضم منابع ومواد خامِ موجود و حاصله از جهان سوم همت گماشتند . رقابت دو ابرقدرت ” شرق وغرب” از اين پس ، در قالب مبارزه ي فرهنگي وتبليغاتي ومسابقه ي تسليحاتي وگسترش صنعت ـ به ويژه تكنولوژي هسته اي ـ ورقابت درجذب وحمايت ازكشورهاي هوادار و اقمارخويش ، ظاهر گرديدند و تا سقوط و فروپاشي اتحادشوروي ، اين رقابت ادامه يافت و به " جنگِ سرد " شهرت گرفت . هزاران فيلم ،كتاب وآثارتبليغي ونهضت هاي اصلاح طلبي واستقلال طلب وآزادي بخش دراين رابطه شكل گرفت . گروه ها ، احزاب و جمعيت هاي وابسته به شرق وغرب ، مؤسسات گوناگون وقيام ها و انقلاب هايِ بسياري را تحت تاثيرِخويش قرار دادند . ” جنگ سرد” داستانِ مبارزات ورقابت هاي شرق وغرب درسراسر گيتي است و نياز به تعمق فراوان دارد و ازسويِ ديدگاه هاي گوناگون و در زمانِ خويش نيز مورد نقد و بررسي قرارگرفته است . و اين همه بحث وسخنِ ما نيز به بهانه ي تعريف ”جنگ سرد” بود كه در اين جا ترجيح مي دهم آن را به پايان برسانم .
ادامه در پست بعدي ....


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • از حقيقت و مجاز (با صداي شاعر) دوباره از هويتمان ...
  • اكنون كه انگيزه اي به نوشتن مقالات روز ندارم و به ...
  • و آري حرف ( با صداي شاعر ) چنان در خويشتن پوچم كه...
  • نمی بخشند جرمِ راز دانی را کرانِ دشت هایِ سبز ، گ...
  • به همه کس و هيچ کس و قابل توجه مراکز وموسسات فرهن...

  • Archives
  • August 2004
  • September 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • April 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • April 2009
  • November 2009
  • October 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .