نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






جمعه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۴

 

پيرامون شعر - شعر اخوان

پيرامونِ شعر – گفت و گويِ ذهني
( 4 )
تاملي در تصويري از شعرِ اخوان
نقدِ شعر – نقدِ اخوان

- داشتيم مي گفتيم كه تعريفِ اخوان از شعر اندكي " ايهام " و " ابهام " دارد . گمانم در حدِ نياز هم از اين مقوله سخن گفته باشيم .
- پس بيائيد اكنون بريده اي از شعرِ اخوان را در تصويري از خزان موردِ بررسي قرار دهيم .
- باشد . اخوان مي گويد :
" باغِ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
باغِ بي برگي
خنده اش خوني است ، اشك آميز
جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش ، مي چمد در آن

پادشاهِ فصل ها پائيز "
اين تصوير در آغاز بسيار زيبا و پرمفهوم و سخن مي نمايد ، اما يك بارِ ديگر آن را به خوانيد و در تصوير و سخني كه در پسِ " واژه " ها لحاظ و منظور شده است ، دقت و تامل كنيد ، شايد شما هم – مانندِ من – كمي از اين شاعرِ به اصطلاح روشن انديش و بي شك از شاگردانِ بزرگ و صاحب سبكِ نيمايوشيج " پدرِ شعرِ نوِ فارسي " اندكي نا اميد شويد . گفتم شايد ...
- تازه خواهيم شد خودش كه در پايانِ آن " اسوء حالاتي كه در اوجِ مبارزه يِ زرتشت و مزدك " و خلقِ نمي دانم چه يِ " مزدشتي " داشته و با اندك بادي ، به آن بن بست و سنگ شدن رسيده است و نه پيش تر و بيش تر ...
- قرار نبود اين گونه به شاعرانِ معاصرمان گيرهايِ سه پيچ بدهيم ، آن هم اخوان ...
- خير ، كجا قرار گذاشتيم ؟ بگذاريد نام هايِ بزرگ ما را به وحشت دچار نسازند و از آن ها نهراسيم ، تا قدرتِ نقد و تحليلِ آن ها – يا انديشه و سخنِ ايشان – را از دست ندهيم .
- بله . اين بهتر است ، ادامه مي دهيم .
- آري ، در آغاز كه اين بند را مي خوانيم ، گمان مي كنيم چه تصويرهايِ زيبا و بي شك چه سخن ها كه در پسِ " واژه " گانِ شعر نهفته است . اما هنگامي كه دقتِ بيشتري مي كنيم ، چيزِ زيادي در پشتِ آن واژه گان و تصويرهايِ زيبا از پائيز نمي يابيم . نا اميد و برانگيخته نشويد ، تا ادامه دهيم ...
- مي گويد : چه كسي گفته است باغِ بي برگي– يا برگ ريخته در خزان – زيبا نيست ؟ و اين سخن بايد نويد بخشِ روايت و دريافتِ ديگر يا تازه اي ، از زيبايي هايِ " پاييز " باشد . اما هنگامي كه مصرع هايِ بعد را به دقت مي خواني ، به ويژه اگر مانندِ من نسبت به اخوان توجه و شيفتگي احساس كني ، گويا تامل در تصويرهايِ پايانيِ اين بريده ي شعر تو را نا اميد كند و حتا نسبت به شاعر اندكي احساسِ خشم و سرخوردگي و نارضايتي داشته باشي ، شايد ... ولي هر چه كه باشد سخن گفتن در روايتي از درك و دريافتِ شخصيتي چون اخوان ثالث ، به بسياري فرصت ها مي ارزد ...
- باشد ، ادامه مي دهيم . خودتان ادامه دهيد .
- آري ، من به اين نگاه محِق تر هستم . مي گويد : " باغِ بي برگي ، كه مي گويد كه زيبا نيست ؟ " در اين كه ، اين بريده ، كلام و شعري فاخر را است سخني نداريم ، اما بايد و مي تواند معاني و پيام هايِ زيبايي را نيز در خود لحاظ كرده باشد . دستِ كم تو از اخوان چنين انتظاري را داري كه علي رغمِ آن گفته اش در موردِ سهراب " بچه بودايِ ايراني "– كه انگار اخوان نگاه و پيام و ضرورت وجوديِ او و شعرش را درك نكرد – درصددِ شناخت و تعريفِ زيبايي در مصرع هايِ بعدي برآمده باشد . حتا شايد از اخوان انتظارِ چنين " شكسته نفسي " را نيز داشته باشي . اما بند و مصرع هايِ بعدي را كه مي خواني ، گويا هم چون خودِ وي نا اميد مي شوي ، زيرا كه به آشكار مي بيني " روستايي زمزمه كننده و نق نقو ، كه گاهي – هم – پول قرض مي كرد و كتاب چاپ مي زد " انگار به راستي " بچه بودايِ " شعرِ فارسي " سهرابِ سپهري " را نشناخته و پيامِ سادگي و لطافت و رواني و تازگي او را فهم نكرده است .
دقت كنيد . مي گويد : " باغِ بي برگي ، خنده اش خوني است اشك آميز " پائيزِ برگ ريز و رنگارنگ را كه مي بيني ، گمان مي كني " خنده اش " تازگي جويبارهايِ هزار رنگ و اكنوني را به يادِ شاعر بياورد و انتظار مي بري كه اخوان- با ويژه گي هايي كه از او مي شناسيم - زيبائي هايِ تازه اي را ديده و كشف كرده باشد و اينك بخواهد با همان قدرتِ خويش ، آن كشف و شناخت را روايت كند . اما مي بينيم كه " خنده يِ پائيز را به " خوني اشك آميز " تشبيه كرده است . انگار كه از خون هايِ تماميِ مزدكيان به دستِ نوشيروان سخن مي گويد . گرچه" شاملو " ستم گري را در نوشيروان ديد و " اخوان " اين هم شهريِ صادق و صميمي و محبوبِ من – گويا – نديد ، يا آن خون را به " اشك " در آميخت .
- آري ، اخوان شاعري نا اميد است ، چنان كه خود مي گويد : " م . اميد و چنين نوميد " ؟ و در " قصه يِ شهرِ سنگستان " و " مرد و مركب " و ديگر و ديگر اشعارش نمونه هايِ بسيارِ ديگر مي توان سراغ كرد . همين است كه زيباييِ " پائيز " را نديده ، هم چنان " نوميد " در همان سال هايِ دهه يِ 20 و30 خود " سنگ " شد ...
- اين آخرها كه از سفرِ فرنگ برگشته بود ، گوشه و كنار نقل و سخنش را مي خوانديم كه انگار مي خواست سخنانِ تازه اي بگويد ... اما تنها چيزي كه از عكس هايِ سفرش در " آدينه " و " دنيايِ سخن " مي ديديم همان شگفت زده گي بود و بس ...
- پس از آن هم نديديم كه چيزي از آن تازه ها و جنسِ تازه گي گفته باشد و از او نقل كنند ... اين است كه رنگارنگِ زيبايِ خزان را " جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش " مي بيند كه آن هم در " باغِ بي برگي " و شگفتا ، نه در زمستان ، بلكه در پائيز " پادشاهِ فصل ها " و در بستري از " بي برگي " يعني تهي بودن ، مي چمد ... از خود مي پرسيم چگونه است كه اخوان بي چيزي و خالي بودن را در پائيز و آن هم تنها در رنگِ زرد و " خوني اشك آميز " مي بيند و حكايت مي كند ؟
چرا رنگِ زرد ، در پائيزِ هزار رنگ و رنگارنگ ؟ چون رنگِ غالب در پائيز است ؟ ولي چرا خون ، در جلوه هايِ زيبا ، با شكوه و بهاريِ خزان ؟
- از همه گذشته ، چگونه است كه زنده ياد اخوان ثالث حتا در همان سالهايِ اوجشان در دهه هايِ 30 و 40 تنها و تنها اشك و خون مي ديده اند ؟ يعني نهايتِ استيصال و نوميدي را ؟ آن هم در آن زمان و آن سن و سال و حال و هوا ؟...
- بگذاريد توصيف و تعريف و بررسي مان را از اين الگوي سال هايمان تكميل كنيم ، زيرا كه اخوان به راستي از بزرگ ترين شاعرانِ معاصر و پيش گامانِ صاحبِ سبك و سياق در" شعرِ امروز " است و باري به هرجهت كارِ خويش را كرده و بارِ خود را نهاده است ...
- آري " سوم برادرانِ سوشيانت ، مهديِ اخوانِ ثالث . م . اميد " " شاعري " نوميد " از تبارِ روشن فكران و اهلِ مطالعه و نظر ، در ادبيات و شعر و زبان فارسي است كه چون بسياري از اسطوره هايِ سنگيِ اين مردمِ سنگ شده و بت پرست و مرده پرست ، اكنون - تنها- به نامي بزرگ در شعر و ادبياتِ ايران تبديل گرديده و آن را به ميراثِ " مزدك علي " و " زرتشت علي " و حتما " ماني علي " نهاده است ...
- هنگامي كه در كاسِتي از ايشان – كه شگفتا نامش درختِ معرفت يا كاستِ معرفت است – مي شنيديم كه حضرتشان حتا " زمستانِ " سرد و " ناجوانمردانه سردِ " اين ملك را نيز – آن چنان نامربوط – تكذيب مي كنند كه ديگر شگفتي ندارد اگر مي بينيم " باغِ بي برگي " را نه در زمستان ، بلكه در پائيزي كه به گفته يِ خودشان " پادشاهِ فصل ها "ست مي بينند و تصوير مي كنند ... فصلي كه زمانِ رنگ و برگ و بار نهادن و بهار را به ياد آوردن است و نه تنها " باغِ بي برگي " نيست ، بلكه باغِ رنگ و بو و زيبايي و باروري و بارنهادن و بازآفريني است ...
- چطور است از خودشان مي پرسيديم كه چگونه " پادشاهِ فصل ها " را " بي برگي " نام داده اند ؟ آخر اخوان ، اخوان است با تمامِ وسعتِ آگاهي اش از " شعر و ادبيات فارسي " و صاحب سبك بودنش در " شعرِ معاصر " و " نفسِ پاك و راستينِ " او ، با " نق نقو " بودنش- كه خصلتِ دموكراسي است . به باورِ من اخوان از آن بزرگاني است كه تاكنون چندان نقد نشده اند و ما در اين برشِ زماني و مكاني ، بيش از هر چيز به نقد و تحليل و بازهم بررسي و پژوهش نيازمنديم ، آن هم نه نقدِ حرفه اي – كه يا تعريف است يا تكذيب – و چه بهتر كه چنين نگاهي به " شعر " و " شعور " و نامِ اخوان نباشد ...
- جوان تر كه بوديم ، نقد و نظرهايي از اهلِ قلم و هنر – به ويژه شعر و داستان – را از هرجا كه مي يافتيم با علاقه مي خوانديم و دنبال مي كرديم . اما گاه چه اظهارِنظرهايِ پرت و پلايي بود و گاه چه آبكي كه مثلا فرزند رنجِ آفريننده يِ اين مردم " مردِ داستاني مان " محمودِ دولت آبادي ، تازه دوره يِ كليدرش منتشر شده بود و احساساتِ گوناگونِ حريفان و مدعيان را چه خوب برانگيخت ، چنان كه به تقليد از ده جلد و پنج مجلدِ وي ، داستان هايِ آسمان ريسمان به هم بافتند و مانند سريال هايِ آبكيِ تلويزيون ، آن قدر كِش دادند تا خلاصه شد ده جلد ، اما بيشتر يا همواره از عنصرِ اصلي و جوهرِ هنر غفلت بود و شانه خالي كردن ، چنان كه مثلا همين حضرتِ اخوان ، انگار كليدر را نخوانده و تامل نكرده ، به اصطلاح " تورقي " فرموده بودند كه شخصيتِ " ستارِ پينه دوز " برايشان مسئله بود و يا با گفتنِ يك " بچه بودايِ ايراني " از انديشه و نگاهِ سهراب مي گذشتند ... حالا دستِ " شاملو " درد نكند كه دستِ كم " سپهري " را برايِ دندان هايِ خويش مناسب نمي ديد ، يا همين محمود خانِ دولت آباديِ بزرگ كه چه دانسته و درك كرده ، گفت : " در هنگامه يِ آهن و سيمان ، اگر سهرابي در شعرِ فارسي نمي داشتيم ، بايد كه شخصيت و نگاهِ او را مي آفريديم ... " ( نقل به مضمون ) يعني كه ضرورتِ زمان و مكان را دريافته است ... اما اخوان انگار " سهراب " را نشناخته بود - يا نمي توانست او را جدي به گيرد- به همين دليل هم اظهارِنظرها پرت بود و ريشه در نشناختن داشت ...
- و تمام و تاكيد كنيد بر اين كه : اين تازه وضعِ فرهنگيان و فرهيخته گان و به اصطلاح روشن فكرانِ ايراني ، در آستانه يِ ورود به گيتيِ خِرد و ابزارِ مدرن بوده و اين تعاملي است كه مي خواهيم با آن فرهنگ ها و مردمان داشته باشيم و تازه اصرار هم به حفظِ سنت هايِ نو و كهنه يِ خويش داريم و سرشار از " غروري كور " ...
- و چنين است كه مي گويم واي به حالِ كسي كه در چنين جامعه و مردمي ، ناساز و ناراضي و افزون طلب و راست گو و زلال باشد و بخواهد اكنون و شرايطِ اكنوني را نيز همراه گردد و ...
- و سرانجام اين كه هر كس و هر جريان و شرايطي در جايِ خويش به جا و شايسته و ضروري بوده وهست و صد البته كه بزرگاني چون اخوان نيز – دقيقا همان كه بوده اند – ضمنِ احترام به نقد ، همواره بايد حق و جايگاهِ پيش گام و راه گشايِ ايشان را بشناسيم و بزرگ به داريم ... به ويژه آن كه " اخوان " از پرمطالعه ترين و آگاه ترين شاعرانِ پارسي گوي ، نسبت به " شعرو ادبياتِ فارسي " است و هم خود صاحبِ سبك و سياق در " شعرِ معاصر " و به گفته يِ خودش : " پلي كه بينِ " سبكِ خراساني " و " شعرِ نيمائي " – به جا و شايسته – زده است " و در واقع شعرِ حماسيِ خراسانِ بزرگ و كهن و هويت خواه را با " شعرِ نوِ نيمائي " پيوند داده و آن را به نامِ خويش آراسته است .
- يادش گرامي باد . و يادِ تماميِ بزرگان و دل مشغولانِ " شعر و هنرِ فارسي " ...

و التمام
البته بحثِ " پيرامون شعر " در مقالاتِ پراكنده و گوناگون و مستقل كماكان ادامه خواهد يافت .


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • باد مي گويد - شعر
  • فراخوانِ فهم - مقاله
  • زيباترين خسوف - شعر
  • مقاله - تمدن مدرن
  • شعر - فهمِ زمين
  • مقاله - گفت و گويِ ذهني (1
  • شعر - جز خرد
  • مقاله - زبانِ فارسي و " واژه " سازي
  • شعر - پست قبلي
  • وصف الحال - شعر و نثر

  • Archives
  • August 2004
  • September 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • April 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • April 2009
  • November 2009
  • October 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .