نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۴

 

تلخ كده - رنج گاه - مقاله

تلخ كده – رنج گاه
( مقاله يا نامه يِ سرگشاده ؟ و رنج گاه يا رنج چاه ؟ )


دوستان بايد حوصله كنند ، و پرچانه گي هايِ مرا در اين پست تحمل نمايند . زيرا به دليل 32 سال سخن نگفتن ومنع شدن از آن در دو رژيم ، حتا به چاپ مقاله اي ، مگر گاه و گوشه كناري و دوستي فرهنگي و مجله اي ، يا آن سال هايِ درخشانِ 57 تا 59 در نشرياتِ خراسان و آفتابِ شرق و ديگر محلي هايِ مشهد و بعضي از روزنامه هاي تهران كه مقالاتِ مرا چاپ مي كردند و الا ديگر از 60 تا 80 بمدت 20 سال سكوت و تنهايي و رنج و محروميت و چه و چه – و صد البته صادقانه و بسيار پاكيزه – را كه تحمل كرده ايم ، به حدي كه 80 صفحه ياوه يِ " حرفِ اول " را در نوروزِ 80 تهران وقتي كه به چاپ تن داديم و پشتِ جلدش هم تبريكِ نورزي نو و ديگرگون در حياتِ اجتماعي و ذهنيِ " انسانِ ايراني " و اين كه چون زمان فرا رسد ، با هم از آن چه كشيديم و گذشت ، سخن خواهيم گفت و ... اين بود كه شد آن چه شد ...
و اين است كه در اين پست بيش از حدِ معمول پرچانه گي كرده ام و دوستان بايد برمن ببخشايند و آن را تحمل كنند ... شايد دردِ دل هايِ همگاني ، به شنيدنش بيارزد ... شايد ... ! ( فتأمل ! )
آخر" انسان " متأسف مي شود هنگامي كه مي بيند مثلِ مورچه بام تا شام راهي تكراري را – مصرانه و لجبازانه و باور كرده - مي پيمايد و همواره هم سرجايِ اولش قرار دارد ، خودش نكته يِ " رنج " باري است . هم چنين باور به اين كه " آدمي " مانندِ مورچه ، خواندن و نوشتن- و گاه حتا تحليل و دريافت و تأمل- عادتِ اش مي شود ، نكته اي " رنج بار " تر است .
وچنين است كه گاه و بي گاه آدم دردش مي گيرد و مي خواهد كمي هم با خودش و فارغ از قيد و بندهايِ ديگران دردِ دل كند . حالا گو گوشِ شنوائي نباشد . و مگر همه چيز را برايِ همه كس مي گويند ؟ يا هر سخن و پيامي بايد " مخاطبي " داشته باشد ؟ حرف است و دنياها حرف . اين هم رويِ همه . گيرم كه برايِ خودم .
( آخر آدم از همين تكيه بر كلمات هم خسته مي شود – سرعتِ كارش را مي گيرد - تا كي بايد " رنج " و " انسان " و " آگاهي " و " آزادي " و " آفرينش " و چه و چه را تويِ گيومه آورد ، يا درشت ترشان كرد ؟ تا كي ؟ بالاخره " آدم " يك روز خسته مي شود . بس نيست ؟ )
داشتم مي گفتم كه : گذرانِ 52 سال عمر كه انگار با 52000 نسل و عصر گذرانده اي و به اصولي كه " بزرگ ترها " تبليغ و توجيه ات مي كرده اند و به اصطلاح برايِ همان نظم و جامعه هم " تربيت "ات مي كرده اند و تو را – چنان كه بايد و شايد و دلخواهشان بوده – بار مي آورده اند ، باور كرده اي و مي خواهي برابرِ همان آموزه ها هم عمل كني و بعد خودشان تو را به جرمِ اين كه آن " باورها " و اصول را جدي گرفته اي ، سرزنش و مجازات مي كنند ، چيزي شگفت تر و غريب تر است .
به اصطلاحِ خودشان چيزي را مي گويند كه تو بايد آن را بشنوي و بپذيري و تبليغ كني ، اما نبايد آن را– قلبا – باور كني و جدي بگيري و خودت هم بخواهي به آن عمل كني ، بلكه بايد تظاهر كني كه موضوع را دريافته اي يعني آن چيزي را كه نگفته و انگار گفته شده است را بفهمي و درك كني و به رويِ مباركت هم نياوري و رفته رفته ماسكي از دروغ و ريا و هزاران پليدي را بر چهره به زني و به چيزي كه نيستي خود را بيآرايي و تظاهر كني .... شگفت نيست ؟ چيست ؟ ... ؟
وچگونه است كه خود تعاليم و اصولي را ، به خوردِ نوجوان و نسل هايِ كشور مي دهند ، ولي هنگامي كه تو " باور" مي كني و مي خواهي برابرِ همان " اصول " زندگي كني و عينا اجرايِ دقيقِ همان ها را نيز از " بزرگ " ترها بخواهي و اصلا هم سرت نمي شود كه " بزرگ " تر ها " بزرگ تر" اند و نيكي ها نبايد آن چنان تو را جلب و جذب كنند و زشتي ها بر آشوبند كه از " بزرگ تر "ها تكليف و مسؤوليت بخواهي و ... و چه و چرا و چگونه ؟ ؟
اما اگرچنين شد " بزرگ ترها " حق دارند كه بگويند ديوانه اي و " مردك " خودت زمان را نشناخته اي . ديگران را سرزنش نكن ... زمان و مكان همين است كه مي بيني و ما داريم . آن كه تو داري " زندگي " است يا " مرده گي " ؟ و بدبخت ، تا كي و تا چند ؟ ؟ حق دارند بگويند ديوانه اي ... الاغ ...
و به راستي چه جواب خواهيم داد ؟ ما مسخره هايِ عالم ، كجايمان درد مي كند كه " زندگيِ " راست و حسابي را ول كرده ايم و مدام به اين و آن " بند " مي كنيم ؟ نمي دانم كي " بند گاه " مان خواهد پلاسيد ؟
ما " زمان " را نشناخته ايم ؟ يا " زمان " ما را ؟ " زمان و مكان " كه كسي و چيزي را نمي شناسند تو بايد آن ها را بشناسي و احساس كني . شايد منظورت همين جامعه است ؟ " جامعه " كه باز همين " بزرگ تر " ها و همان معيارهايِ كهن هستند و ... باز همان دورِ باطل ...
مي خواهم بگويم كه پس از 52 سال " تلخي " و " رنج " وقتي كه مي بينم " قهرمان " و " بت " و " روشن فكرِ " مان ، خودِ خودش و به زبانِ خودش " روزگارِ سپري شده يِ مردمانِ سال خورد " مي نويسد و آن همه بر گورِ ديروزهايِ " رنج " ناله مي كند و بعد خود ، پدرِ نسلِ روشن فكر مي شود و كارهايِ پدرانه مي كند ... چه بگويم ؟ ؟ چه بگويم هنگامي كه تمامِ جواني ام را با آن ها گريسته ام ... چه بگويم ؟
مي خواهم بگويم كه شما هم " روزگارِ سپري شده " را خوانده ايد ؟ و حتما هم بر اين همه اندوه و تلخي گريسته ايد ؟ مگر مي شود " آدم " بر مرگِ پدرانش و در رثايِ دفنِ عزيزانش ( مسأله ؟ ) نگريد ؟ و مگر آن حضراتِ به بن بست رسيده پيش از 57 پس از آن " زمستانِ " آشكار را انكار نكردند و آن همه بر " پوستينِ كهنه يِ اجدادي " شعرها نسرودند ؟ و " بصره آن سويِ شط " ننوشتند ؟ ؟ يا آن حضراتِ " مقبره الشعرايِ " با شكوه چه كردند ؟ اي ... افسوس ... از كدامش بايد گفت ؟ و از كجايش ؟ چه بگويم ؟
( در كودكي ام كه چون پسرِ بزرگ بودم ، پدرم مرا با خودش از همان قنداق به مجالسِ مذهبي مي برد ، به ياد دارم كه پيرمردي رويِ پله يِ اولِ منبر مي نشست و مسأله يِ شرعي را از رويِ رساله هايِ عمليه مي خواند . بيچاره پيرمرد بي ادعا - كه مي گفتند " گيوه دوز " بوده يا " تختِ گيوه " را " مي كشيده است ( مسألتن : تخ كشي يعني چه ؟ ) و وقتي كه مّرد شنيدم بهترين تشييعِ جنازه از او به عمل آمد ، زيرا همه دوستش داشتند – هر وقت مسأله اي را تمامِ مي كرد و مي خواست تأييدِ بزرگ تري را داشته باشد ... كه عمرِ هيچ كدامشان به دنيا نبود و گرنه پس از 57 هر يك ماجراها داشتند و ماجراها و سرنوشت ها ... مي گويم : شايد هم كه پيرمردِ مي توانست به نان و نوائي به رسد ، چرا كه خيلي از همين گيوه دوزها و مسگرها و ديگر مشاغل در حالِ تعطيل كه در سال هايِ دهه يِ 50 اكثرا ادعايِ پيغمبري مي كردند و خودم در جواني با يكي دو تن از آن ها دمخور بوده ام ، يا دعانويس و رمال مي شدند ، يا ملامكتبي و قاري و مداح و پس از رويِ كارآمدنِ رضا شاه هم قضاوت و سردفتري را برابرِ قانونِ مدني به " مجتهدين " مي دادند . اما در بسياري از روستاهايِ ايران ، آن دسته كه نه آخوندي ازشان ساخته بود و نه مداحي و نوحه خواني ، نه درس و بحثي داشتند و سنشان هم ديگر از آموزش گذشته بود ، اين ها به اصطلاح مي شدند پامنبري خوان ، يا جزء تشريفاتِ ظاهريِ درس هايِ تشريفاتيِ بعضي مراجع بودند و با روضه خوانيِ سرقبرها در ايام برات و نماز و روزه يِ استيجاري ، يا زيارت نامه خواني در شهرهايِ مذهبي ، روزگار مي گذراندند و بعضي ها كه در مشهد و قم يا نجف بودند ظاهرا يك درسي را هم برايِ حفظِ ظاهر مي رفتند ، يادم مانده كه در نوجواني در مشهد از هر چند جورش را از نزديك ديده و دمخورِ كنجكاوهايم ، با ايشان بوده ام و تا 57 و 59 ديدم كه چگونه بسياري از اين به اصطلاح " پامنبري " خوان ها و مداح ها و قاري ها و زيارت نامه خوان ها ، يعني تماميِ جمعيت بي سوادِ از همه جا مانده و از همه چيز رانده ، كه سوادي نداشتند و سنِ آموزششان هم گذشته بود و تازه داشتند پا به سال و به اصطلاح " عقل " مي نهادند و محافظه كاري هايِ سن را هم رعايت مي كردند ، و وقتي كه با سوادهايش تا 59 و 60 از رفتن به دادگستري و قضاوت سر باز زدند و احتياط مي كردند و ماجراها و ماجراها ... اندك اندك از 56 و 57 به بعد تماميِ جمعيتِ اين دسته از حومه يِ حوزه هايِ علميه ، كه سنشان هم هنوز اقتضايِ چند سالي ديگر زندگي كردنِ درست و حسابي را مي كرد ، اندك اندك عرق چينكي گذاشتند و يواش يواش لباده را به قبا و كم كمك عبا و به زودي با جشن و بي جشن عمامه اي گذاشتند و معمولا هم حولِ محورِ قدرتِ اول در حوزه هايِ علميه جلب و جذب مي شدند و شدند ... همين ها كه وقتي ما با كت و شلوارمان و بدون هيچ امتياز نهادي و خاص كه اهاليِ جبهه و چنگ 5 نمره اش را داشتند ، و مديرِ شوراي طلاب كه از پيش از " انقلاب " و از مدارسِ آيه الله ميلاني هم را مي شناختيم ، وقتي كه منِ كت شلواري امتحاناتِ حوزه را ، بدون هيچ شهريه و منافعِ مالي – كه از همان اولش هم به مراجع مي پريديم كه يك دستتان را جلو داده ايد تا ببوسند و يك دستتان را هم روي زانو گذاشته ايد كه وجوهِ شرعيه را بگيريد و كارتان شده چاپ رساله و همين و بس - غرض اين كه آن مدير شوراي طلاب در جوابِ اعتراضِ من ، كه : اين چه امتحاني بود كه هر يك از سطوح به دو تا سه و حتا چار و پنج بخش در خارج كه بعدها اضافه شد ، تقسيم كرديد و هر سطحي را هم ، طلبه را مختار كرديد كه آن سطح را به سه تا چار بخش تقسيم كند و فقط يك بخش را امتحان بدهد و تازه نكته ي جالب اين كه كتاب را هم اجازه داديد كه تويِ جلسه يِ امتحان با خودشان به برند ، كتاب هم كه مي دانيد آن چاپ هاي سنگي و افست هايِ قرنِ بوق ، در حواشي تمام مستدركات و تحقيقاتِ فقهاء و اصوليينِ ديگر را دارد و اگر كسي پايه را از ادبيات و منطق و زبان و بيان و بديع خوب خوانده باشد ، به راحتي مي تواند نمره يِ بيستِ ممتاز بياورد . چنان كه من با مطالعه يِ داخلِ كتاب خانه يِ رضوي و مدرسه يِ سليمانيه و شنيدن يك يا دو درس و نوارِ از دستِ كم دو نفر از بزرگانِ قم يا مشهد - وصد البته كه بدونِ كتاب – و چند بخش و به راحتي و آرامش – منِ كت شلواري اندكي موبلند و بي هيچ منفعتِ مالي ، يا شهريه يِ حوزه يا درآمدهايِ معمولِ حوزوي و كمترين وابستگي به حوزه ها وبه عنوان " آدمي " با ويژه گي خودش ، آدمي كه اندكي خل است و بوده ، چنان كه حتا سخنراني ها ي با كارمندان دولت و در كويِ كارمندان مشهد را امثال ما قيد داشتيم كه 1 - پول نمي گيريم 2 – روضه نمي خوانيم ... آري ... همين منِ ، درسال هايِ 62 و63 و 64 و به دلايل خاص ، توانستم چند سال پي در پي ، چند بخش و سطح را - آن هم در سطوح عالي - امتحان بدهم و هر ساله هم طلبه يِ ممتاز گردم و جايزه اش را هم بگيرم . و آن پنج نمره يِ تعلقيِ اصحاب جنگ و جبهه را هم نداشته باشم - كه نداشتم - زيرا كه نمره اي كاملا تعاوني بود و ويژه ي تماميِ خود ي ها و بي سوادها - آن وقت اين افتضاحِ نمره ها ديگر مسخره بود ، آن هم با اين ابتكارِ كتاب بردنِ سر جلسه ...

مي فرمودند كه تو به خودت نگاه نكن ... بسياري از آيه الله زاده ها كه دوست و شاگردِ خودت هم بوده اند و هستند ، يا بسياري از همين كه من مي گويم " حومه يِ حوزه يِ علميه " - و گفتم كه كي ها بودند - نتوانسته اند 3 و2 بگيرند و ما كمكشان كرده ايم كه با دو يا سه نمره ارفاق ، نمره يِ پنج را به آن ها بدهيم و پنج نمره هم كه " تعلقي " از شاغل بودن در يكي از كميته ها و نهادها و مراكزِ گوناگون برايشان بگيريم ، تا نمره يِ كلشان به ده برسد و بتوانيم آن ها را قبول اعلام كنيم و گرنه كه افتضاح است ... چه بگويم ؟ گذشته ها ارزش خنده را هم ندارند ...
بله . داشتم مي گفتم كه پير مرد مسأله گو عمرش به دنيا نبود و گرنه شايد مثلِ خيلي ها به نان و نوائي مي رسيد ... مسأله را كه مي گفت ، برايِ اين كه به مردم نشان دهد كه مسأله را از رويِ رساله صحيح خوانده است و فتوا نيز اگر اختلافي باشد ، نقل شده ، با همان صداقت و ساده گيِ روستائي اش ، رو به پدرم مي كرد و با همان لهجه يِ محلي اش مي گفت : " حج آقا درستَه ؟ " اين مسألتن گفتن ها و دقتي كه به درست خوانيِ عبارت ها داشت ، باعث شده بود كه پيرمرد به آقايِ مسألتن معروف شود ... حالا من هم شده است تكيه كلامم همان مسألتن ؟ و هر وقت جمله و سخني به جايِ اين كه چيزي را توضيح دهد ، خود سؤالِ ديگري را بر مي انگيزد ، يادِ آن پيرمرد و آن " مسألتن " گفتن هايش مي افتم و تكرار مي كنم : مسألتن ...

غرض اين است كه مي خواستم بگويم : حتما شما هم ديده ايد كه آغاز و پايانِ " روزگارِ سپري شده " در قبرستانِ ابنِ بابويه گذشته است و تمامِ آن گريه ها و تلخي ها و " سيزده سال خود قي كردن ها " شده است " روزگارِ سپري شده " وحتما شما هم – مثلِ من - مي خواهيد ببينيد و بدانيد كه سرنوشتِ " قهرمان " ديروزيتان ، به كجا كشيده است ؟ و اكنون به چه مي انديشد ؟ و از چه مي گويد ؟ و چه مي بينيد ؟ و تكرار مي كنم : " بدبخت مردمي كه نياز به قهرمان دارند " ...
حالا و در اين سال ها ، هنگامي كه " بت " ها دارند يك به يك شكسته مي شوند ، درست كه فكر مي كني و اين همه " حضراتِ " به گِل نشسته را مي بيني و زندگي و مواضعِ سازشكارانه و قيم مأبانه شان افشا مي شود ، با خودت مي گويي : چرا در قبرستان ؟ و چرا و چگونه گريستن ؟ و بر مرگِ چه و كه ؟
هويتي كه راه به " قبرستان " مي برد و پيوسته گورستان مي سازد و پي در پي در صددِ " بت سازي " و " بت پروري " و به گفته يِ نيچه مدام در حالِ " جعلِ فضايلِ كوچك " است ، بايد هم كه پايانش ، به اين همه قبرستان هايي باشد كه آباد كرده است وبه مرگي كه " فضيلت " شمرده است و به آن افتخار مي كند .
كجايِ كاريم و از چه مي گوئيم و چه مي خواهيم ؟ ؟


" با خويشتن چه مي كنيم ؟ "


ژاپني كه مي خواستيم نمونه اش را اين جا بسازيم ، وقتي در جنگ شكست خورد و در برابرِ ظهورِ نيروهايِ برتر و دنيايِ تازه به شناخت رسيد ، آن ها كه مي توانستند كارخانه هايِ اسلحه سازي شان را تبديل به كارگاهِ توليدِ " راديو ترانزيستوري " كردند و امروز هم تكنولوژي و دانش شان ، چنان در دنيا نفوذ كرده است كه كاخِ سفيد را هم اشغال نموده و " در خانه يِ بوشِ پدر- يعني رئيس جمهور و پدرِ رئيس جمهور- " هفتاد درصد از ابزارِ زندگي را كالاهاي ژاپني تشكيل مي دهند " . بله ، آن ها كه مي توانستند زمان را دريافتند و به توليدِ دانش و تكنولوژي روي آوردند ، نه ساختِ بمبِ اتمي و تكنولوژيِ هسته اي و گسترشِ تجهيزاتِ جنگ و مرگ و توليدِ ابزارِ نابوديِ انسان ... بله ... آن ها هم كه نمي توانستند تحمل كنند و جهانِ نو را بر نمي تافتند ، دستِ كم اين قدر صداقت داشتند كه " هاراگيري " را بر زندگي در چنان دنيائي ترجيح دادند و صادقانه " هاراگيري " كردند ... امپراتورشان هم ، به آن ها همين عمل را پيشنهاد كرد و آن ها هم صادقانه در پايانِ كار همان كاري كردند كه مي گفتند و مي خواستند و مي انديشيدند ... ( اين آدم " شهيد " نيست ؟ چيست ؟ )
اما مي بينيد روشن فكرِ ما سر از " كنفرانسِ برلين " در مي آورد و ريش برايِ اين و آن گرو مي گذارد ... و بعد مي بينيد كه عينِ همان " بزرگ ترها " بزرگ تري مي كند و نسخه يِ به اين و آن " رأي بدهيد " مي پيچد ؟ و پيچيد و پيچيدند ... درد آور نيست ؟ چيست ؟
هنوز بيائيم و خودمان را توجيه كنيم كه " نيچه " هم مي گفت : " ما برآن مرده گريسته ايم " ... اما " نيچه " چيزهايِ ديگر هم مي گفت . و گويا از هموست كه فرموده است ( علي نبينا و آله و عليه السلام ) كه : " چگونه اين كشيشِ پير و در جنگل زيسته ، چيزي را كه امروز همه مي دانند ، نمي داند ؟ "
" نيچه " از غارش كه در آمد و پيامبران و برگزيده گانِ خود را از جامعه يِ آن روزِ اروپا گرد آورد و با خود به " غارِ زرتشت " برد ، هنگامي كه لحظه اي از ايشان غفلت كرد و چون دوباره به ايشان بازگشت ، ديد جنابِ الاغ ، آن ها را به ستايشِ خويش وادار ساخته است و همان نخبه گان و پيامبرانِ برگزيده يِ " نيچه " هم ، گرداگردِ همان حضرتِ الاغ ، به ستايش و نيايش وتسبيحِ وِرد گونه ي جنابِ يابو مشغول هستند ، بر نگشت و " عاقل مردي " نشد كه نسخه يِ " رأي دادن " به پيچد و خود را به بازي هايِ پوچِ دوران آلوده سازد ... بلكه ديوانه شد و سر به تيمارستان نهاد . و اين " آدم " است كه مي شود " نيچه " و آن انتخابش كه خود پوچي اش را در همان " چنين گفت زرتشت " اثبات مي كند و آن هم ادامه و پايانش و نگاهي كه مي توانست " فراسويِ نيك و بد " را ببيند و " شامگاهِ بتان " را بنويسد و از " غروبِ خدايان " سخن بگويد ... آن ها چه بودند و ما چه بوديم ؟ و چه هستيم ؟
اي ... افسوس ... افسوس ... دست به دلم نگذاريد ... چه و كجا را دارم ، با چه و كجا اشتباه مي كنم ؟ و در هم مي آميزم ؟ آخر برايِ من هم دشوار است كه بگويم " : لاف در غريبي " ... يا حتا بدترش ...
غرضم اين بود كه : در اين گذرانِ سراسر تلخ و تلخي و رنج و به مرگ و سوگ و سياهي و فساد و ناتواني و بن بست نشسته ، ما مردمِ گرفتارِ مشتي " فضلايِ معنون " چه كشيده ايم ؟ و از دستِ اين " بزرگ ترها " چه رنج ها كه نبرده ايم ؟ حاصلش هم اين است كه امروزه مي دِرَويم ...

مي خواستم بگويم كه : چندي پيش رفته بودم به يكي از اين " بنيادهايِ عريض و طويلِ به اصطلاح فرهنگي " و " هنري " از نوعِ " ملي– مذهبي " و " اسلامي " اش ، يك نامه يِ تاريخي و به قولِ خودم " رنج نامه "اي هم نوشته بودم و همراه داشتم كه دلِ سيخ را كباب مي كرد – نامه يِ سرگشاده اي است به " آيه الله منتظري " كه هرگز فرستاده و پخش نشد و شايد فرصتي كردم و يك وقتي در همين وبلاگِ نگاه آوردم . اما " لپِ كلام " و مضمونش همان پرچانه گي هائي است كه در پستِ اولِ همين وبلاگ ، تحتِ عنوانِ " به همه كس و هيچ كس " آورده ام و چه خوب يكي از دوستان مي گفت " درد نامه ات را خواندم " و به راستي كه دردم آمده بود و متأسف بودم كه حديثِ ما مردم ، حتا حكايتِ همان " رنج " هم نيست ... يا رنج هايِ بيهوده يِ همانِ مورچه گاني است كه " موريس مترلينگ " كتابش را نوشته و آن همه ترجمه و چاپ هم شده و داشتيم حرفش را – در آغاز - مي زديم و ...
غرضم اين بود كه ، در آن بنيادِ بزرگ " درد نامه " را دادم تا به از ما بهتران برسد و گذاشتم يك ماهي بماند تا بزرگان – از خرد و كلان – بخوانند و در آن تأمل كنند و شايد كه چشم بگشايند و دريابند كه ما كوچك ترها چه كشيده ايم و مي كشيم و گناهي نداريم و نبايد كه اين چنين محكوم به نابودي باشيم و گذران هائي ، به كوچكيِ انديشه هايِ " حضرات " ( كه به زور به خوردمان داده اند ) داشته باشيم و تا آخرِ عمر هم بايد اين مرگِ تدريجي را تحمل كنيم و در زير زمين هايِ نمور و فلك زده ، " كشته كرده شويم "
آخر دو رژيم و 50 سال محروميت و ممنوعيت بس نيست ؟ مي خواستم بزرگان دست پختِ ساخته و پرداخته يِ خويش را ببينند و شايد كه لذت يا عبرتي بگيرند و اگر ادعايِ ِ صداقتي دارند ، شايد كاري را كه اكنون ديگر بسيار دير است و گام ها و حركت ها بايد بزرگ تر و جهشي و چه و چه باشد و ... اي ... بگذاريد ، بگذريم .

تمام حديثِ رنج است و تلخي ، درد و مرگ و كشتار و نابودي و فداشدنِ زندگي هايِ انساني است ، به پايِ هيچ و پوچ ... و مگر كه ديگر بس نيست ؟
غرضم اين بود كه مي خواستم آن حرف و حديث هايي كه عمري بر دلم بار شده بود و با كسي در ميان نگذاشته بودم ، به يكي بگويم و خودم را خالي كنم .
غرضم اين بود كه مي خواستم پس از تحملِ سي سال محروميت از سخن گفتن و فدايِ حرف و راه و باورِ " بزرگترها " شدن ، برايِ يك بار هم كه شده ، بگويم : بگذاريد من هم حرفم را بزنم ... هميشه و در همه جايِ تاريخ كه نبايد شما يك جانبه " منبر " برويد . برايِ يك بار هم كه شده بشنويد و دل بسپاريد ... اين ها واقعيت هايِ تلخِ اين جامعه يِ بيماري است كه شما " بزرگ ترها " و " بت " هايِ تاق و جفت و كوچك و بزرگ ، ساخته ايد و پرداخته ايد ... مرا كه حتا نگذاشتيد بگويم : " زندگي زيباست " ... مرا كه با هشتاد صفحه شعرِ ياوه در همان نوروزِ 80 و ترمينالِ جنوب چنان آچمز كرديد كه ... بگذاريد ادامه ندهم و تمام كنم ... حوصله يِ همه را سر بردم . اما بگويم كه از هر چه " ارشاد " و " ناشر " و كارِ ديروز و امروز و " فكرِ روز " و فكرِ شب كه بود بيزار شدم و تويِ ستونِ هم شهري فرياد زدم : " غلط كردم و پشيمان شدم از " حرفِ اول " و دومش و " از كوچ ها تا كوچه ها "يش و همه و همه اش ... تمامِ آن گذشته هايِ رنج و محروميت و ممنوعيت و " روزگارِ سپري شده " را رها كردم و اسمِ دفترِ شعرِ بعدي را گذاشتم " حديثِ كشك " وبه " ارشاد " رهايش كردم - كه هنوز دارد آن جا خاك مي خورد و بخورد - و ناچار شدم سرِ پيري كامپيوتر و اينترنت را در حدِ تايپ و نيازِ اداره يِ همين وبلاگِ نگاه بياموزم و دوباره به خلوتِ تنهائيِ خويش پناه آورم ، تازه آن هم با كمكِ دوستان به لحاظ فني كه من فقط يك پست مي دهم و تازه گي ها هم مي خواهم به بعضي ها سلامي بكنم و دلم را به دنيايِ مجازي ام خوش كرده ام و گوشه يِ تنهائيِ وبلاگِ نگاه را سالي است كه بر هر كارِ ديگري برگزيده ام واز زندان هايِ كوچك و بزرگ و كوتاه و بلند ، به زنداني گسترده تر و بزرگ تر محكوم گرديده ام و .... چه بگويم ؟ ؟
داشتم داستانِ آن نامه يِ سرگشاده اي را مي گفتم كه ديگراكنون تنها مصرفِ سرگشاده گي اش را دارد و برايِ ضبط در تاريخ و جغرافيايِ اين هويتِ مرده ، خوب است و بس ...

بله . مي خواستم پس از عمري رنج ، برايِ يك بار هم كه شده ، به بزرگ ترها بگويم كه : " ياوه " مي گويند و ياوه گفته اند ...
مي خواستم بگويم كه نسخه يِ شما شد اين كه مي بينيد و جلوِ رويتان مجسم است .
مي خواستم بگويم كه : بفهميد اشتباه كرده ايد و دستِ كم بگذاريد بچه هاتان مثلِ " آدم " زندگي كنند ، نه مثلٍ من و شما كه همه چيز را به گاييدن داديم . چه بهتر كه آن ها همان زندگيِ خود را داشته باشند ؟ ... همان را كه مي خواهند و خواهند داشت . چه بسياري كه ما و شما نباشيم و آن ها باشند ...
مي خواستم بگويم كه : بگذاريد ما هم مثلِ " آدم " زندگي كنيم .

خودتان گفتيد و خودتان خواستيد و خودتان ساختيد و خودتان پروَرديد . حتا اختيارِ تنِ خودمان را هم نداشتيم . به قولِ آن پيرمردِ نيشابوريِ بازمانده از حمله يِ مغول : " كرديد آن چه كرديد " و ما هم باور كرديم و خواسته و ناخواسته و دانسته و ندانسته عمل كرديم . فلانمان را هم كه ندانسته و نپرسيده و بالغ نشده بريديد ، اسم هم كه شما رويِ ما گذاشتيد . اذان و اقامه را هم كه شما درِ گوشِ خرِ ما گفتيد ( كه نكته يِ جالبي است : اذان و اقامه را به گوشِ نوزاد مي گويند كه هيچ نفهمد و مرده يِ در زندگي ترك و فارس را ، با زبانِ تازيان ، آن هم تويِ تابوت و قبر تلقين مي دهند ) هويتمان هم كه اجباري بود . بريديد و هرچه خواستيد بخوردِ ما داديد و خود پروَريديد ، آن چه ريديد . ديگر از اين كه ساخته يِ دستتان كج و معوج شده است ، گلايه نكنيد ... يا اگر نتيجه يِ 50 سال ممنوعيت و سي و دوسال محكوميت و محروميت و بازهم ممنوعيت و رنج و رنج و رنج و زندان و سلول و فرار و هراس و تهديد و چه و چه اين شده است كه مي بينيد ، ديگر برنياشوبيد و مشورت هاو نسخه هايِ آن چناني تحويلِ من ندهيد ...

هر يك از ما " محكومانِ دو رژيم " آن ها كه اندك حساسيت ها و نگراني ها و تأمل ها و درك و دريافتِ خويش را داشتند ، اگر با خود و دنيا و جامعه و جهانِ خويش صادق بودند و از باند بازي ها و بت سازي ها هم ، ديگر پس از 57 و 59 و سرانجام رهائي از سالِ 60 خسته شده بودند ، همه به راهي رفتند و مي رفتند و مي روند كه امروزه و اكنون من مي روم ... و بدين سان گذشت آن چه گذشت و – داشتم مي گفتم - : غرضم اين بود كه بگذارم آن نامه مدتي در آن بنيادِ مكرم بماند ، تا " بزرگ تر" ها همگي بخوانند و بدانند . شايد كه گوشِ شنوائي هم سرانجام پيدا شود و به راستي كسي فكري بكند ... اگر صداقتي دارد و مي خواهد فكري بكند و كاري كارستان صورت دهد ... و اما گذشت آن چه گذشت ...
و نه غرضم اصلا اين بود كه بگويم : وقتي به آن " بنيادِ " محترم و معظم رفتم و پس از يك ماه ، دوباره به آن حضرتِ اجلِ اكرم ، سَر زدم و پا بر قالي هايِ زيبا در سالن هايِ عريض و طويلِ رياست و شرافت نهادم و ...( مقدمات و مؤخرات همه حذف ) كه : به منشي شان دستور دادند چند تا از اين جزوه هايِ تبليغاتي را كه بابِ روز است و بر پيشخوانِ هر كتاب خانه و در هر چادر و نمايشگاهي مي درخشد و به چاپِ سي و نهم مي رسد و سوبسيد هايِ خودي را جذب مي كند و چه و چه ... دستور دادند چند تا از همين جزوه هايِ " مّد " را آوردند و به منِ بهت زده دادند و يواشكي هم سفارش مي كردند كه : آقا ، از اين ها بنويسيد ...
غرضم اين بود كه ....
( اين هم سه بار )
غرضم اين بود كه : كوفت . زهرِ مار . درد . مرگ ...
خسته شدم . سي و چند سال بهترين سال هايِ زندگي را ، به پايِ هيچ و پوچ سپري كردن و در 52 سالگي و بر آستانِ فرسودگي ، خود را بي مايه و ناتوان و رو به مرگ و زندگي ناكرده ، احساس نمودن و عمرها و عصرها ناكامي و محروميت و ممنوعيت و محكوميت هايِ ناروا در دو رژيم را تا لبِ گور بردن ... ديوانه كرديد ديوانه گان را ...
بگذاريد چار صباح هم مثلِ آدم زندگي مان را بكنيم ...
چه بگويم كه پس از 52 سال ، انگار 52 نسل و انگار ...

چهل سال است كه زندگي نهاده ام و به پايِ هيچ و پوچ سر كرده ام ... چهل سال است كه ...

و دستِ كم سي و دو سال است كه از سويِ دو رژيم حاكم ، ناروا ترين محكوميت ها و محروميت ها را تحمل كرده ام و بگذاريد بازهم افتخار كنم و بگويم كه : پاكيزه مانده ام و انگار از تمامِ حضراتِ كوچك و بزرگ و تاق و جفت هم ، سالم تر و بي هيچ آلودگي به 52 سالگي و اكنون رسانده ام و ...
چه بگويم ؟ ؟ و برايِ كه و تا كي و كجا ؟
اما مي خواستم بگويم كه سي سال و دو سال محروميت و ممنوعيت و رنج و شلاق و فرار و هراس و زندان و جوخه و بازجوئي و 12 شب به بعد ، با هر بوق و زنگِ تلفن و ماشين و هر صدايِ كوچك و بزرگي ، دچارِ دلهره شدن و به تدريج واكنشِ شرطيِ آن يعني " ترس " را در وجودت نهادينه دريافتن و سر برداشتن ، و سرانجام 50 سال در محكوميت و محروميت زيستن و دم بر نياوردن را ، تحمل نكرده ايم كه امروز فلان حضرتِ پيامبر و تئوريسينِ اصلاحات ، از لندن و پاريس برايمان روضه يِ خاتميت بخوانند و نسخه يِ رأي دادن به اين و آن به پيچند ...
و غرضم اين بود كه 52 سال زندگي را نهادن و سي و دو سال ممنوعيتِ سخن گفتن و هزاران ناروايِ ديگر را تحمل كردن ، برايِ آدمي كه پيش از 12 سالگي به منبر مي رود و پيش از 24 ساله گي رسما و توسطِ رژيمِ وقت ، از " سخن گفتن " منع مي گردد ، و به مدتِ 24 سالِ ديگر اين ممنوعيتِ ناروا را – نيز و به ناچار – تحمل مي كند ، و با خويش و جهانِ انديشه ها و باورهايش و با جامعه و مردمش صادقانه برخورد مي كند و ... و آري ، تمامِ رنج هايِ بيهوده يِ ديگر و ديگر ، از من چيزي و كسي ساخته است كه پرگوترين قات و پات هايِ ايراني باشم و گرفتارِ همين تضادها و همين كهن مرداب بمانم و متأسفانه و بازهم متأسفانه خيلي دير از آن دل به كنم ...
چه كنم كه حتا در دولتِ مفخمِ اصلاحات هم ، همان اداره يِ پلاكِ 32 به نام " نهادِ رياست جمهوري " برقرار بود و عينا همان محكوميت هايِ قبلي ادامه يافت و با درخواستِ خروجم در سالِ 76 موافقت نفرمودند و چه كنم كه وقتي مي توانستيم برويم ، نرفتيم و هنوز از اين مرداب و گنداب دل نكنده بوديم و هزاران گرفتاريِ اخلاقي و تعلقاتِ به ميراث برده از پدران و گذشته هايِ درد بار ، نگذاشت كه هر چيزي را به موقع مصرف كنيم و هم چنان به ماندن در اين كشور و سر كردن با همين جامعه و جمع ، محكوم شديم و " زندگي " گذشت و گذشت ...

غرضم اين است كه امروز پس از 52 سال " رنج " ننشسته ام كه برايم از آن طرف آب ، نسخه يِ اصلاح طلبي به پيچند و روشن فكرانِ به گِل نشسته و چماق دارانِ ديروزِ دانشگاهِ تهران كه مسؤول قلع و قمعِ فرهنگ و معارفِ ايران و ايراني بودند و هستند ، از درونِ لژهايِ پيچ در پيچِِ ماسوني و باندهايِ مافيائي و فاسدِ " قدرت " و " ثروت " دوباره برايم " بت " و " بت خانه " بتراشند و به خوردم به دهند .
ايران اين جاست . دقيقا همين جائي كه امثالِ من و بسياراني كه نخواستيم يا نتوانستيم جانِ خودمان را برداريم و از اين مزبله ، به اصطلاحِ روشن فكران كوچ و " هجرت " كنيم ، در آن به سر مي بريم و محكوم به ماندن در آن هستيم و زندگي و توانِ مليون ها امثالِ خود را ، در آن به هدر داده ايم و به هدر شده ديده ايم و انگار كه تا پايان نيز محكوم به تحمل همين كشور و همين مردم مي باشيم و خواهيم بود .
ايران اين جاست
، نه پاريس و لندن و برلين و كجا و كجايِ ديگر ... حتا ايران متأسفانه و به بركتِ همين " حضراتِ روشن فكران " و پادشاهان و حاكمانِ تاق و جفت ، حتا تركمنستان و تاجيكستان و افغانستان هم نيست ... ايران متأسفانه اكنون و امروز همين مرزِ جغرافيائيِ خاصي است كه ما در آن به گفته يِ " بتِ درگذشته مان " حضرتِ آيه الله منتظري ( درآن قديم و نديم ها ) : " مرده گي " مي كنيم و كرده ايم ....
ايران اين جاست و قلبِ ايران در ايران است كه مي تپد ، نه در لژهايِ سنتيِ ماسوني و باندهايِ مافيائي و نسخه هايِ اصلاح طلبيِ وارداتي ازكجا و كجا و كجايِ ديگر ...
نمي خواهم حقِ هيچ كسي را ضايع كرده باشم و نمي كنم . همه در اين سال ها " رنج " برده ايم . هنوز " ثريا در اغما " را به ياد دارم و در به دريِ روشن فكرانِ ايراني را ، در اين سال هايِ به رنج نشسته ( به ويژه در اروپا ) خوانده و شنيده و ديده ايم و با ايشان زيسته ايم و گويا كه همراهشان از طبقه يِ هشتمِ ساختماني در برلين هم پَرت شده ابم و هنوز مغزمان بر كفِ همان خيابان هاست ...
هر كس كارِ خويش را مي كند و جايِ خويش را هم دارد . من حرمتِ تماميِ " بزرگ ترها " را تا كنون داشته ام ودارم و حقِ همان حرمت هم ، مرا به " رنجي " اين چنين دشوار كشانيده و بر آستانِ پيري ، ناتوان برجاي نهاده است ...
با فرخ زاد زبانم را از دهانم كشيده اند و با بختيار و داريوش و پروانه يِ فروهر چاقوها خورده ام و با مختاري و پوينده – بارها - جان داده ام و با كه و كه و كه ، بند و سلول و انفرادي و جوخه و بازجوئي و شلاق و چه و چه را ، تا نيم ساعت بال بال زده ام ... و امروزه نيز افتخار مي كنم كه پاكيزه ام و سربلند و همواره از آلوده گي به دنياها و انديشه هايِ حقيرِ " بزرگ ترها " تن زده ام و مي زنم و... و ... و ...

آما در پايان - و به راستي - غرضم اين بود كه شما پرچانه گي هايِ مرا جدي نگيريد . من 32 سال است كه از سخن گفتن ممنوع و محروم هستم و هميشه و در دو رژيم اين محكوميت را تحمل كرده ام و تاكنون نيز با آن به سر برده ام و به آن خو كرده ام . امروز هم كه اين گوشه يِ وبلاگ و تنهائيِ خويش را – يك سالي است - جسته ام ، دارم دردِ دل هايِ خودم را مي كنم و وصف الحالِ خودم را باز مي گويم ... و واگويه ها و دغدغه هايِ خاصِ خودم را هم دارم ...
و مي خواستم بگويم كه چنان سال ها و قرن ها " نسلِ مرا " از " سخن گفتن " و شادكام زيستن منع كرده اند ، كه همين نزديكِ نزديك ، يعني دقيقا دو سالِ پيش ، ناچار شده ام در پر خواننده ترين روزنامه هايِ تهرانِ بزرگ – يعني بازاري ترينِ آن ها– فرياد بردارم كه " غلط كردم " دو كلمه در نوروزِ 80 كارتِ تبريكي برايِ دوستاني كه ممكن بود هنوز علاقه اي به سرنوشتِ " خويش " داشته باشند ، چاپ كردم و غلط كردم كه خواستم نامم را پس از 20 سال بگويم ... بله همين دو سال پيش و باز در دولتِ مفخمِ اصلاحات ، ناچار شدم بنويسم كه بگذاريد بگويم ، خواهيد ديد كه مي گويم : " زندگي زيباست " باد مي آيد . چشمه زلال است . چنار سبز و كلاغ سياه است و الاغ بر زمين مي غلتد ...
و آري . مي خواستم بگويم كه پس از اين همه سال پير و ناتوان و پرگو شده ام و از شنيدن خسته ام واين است و اكنون ، كه ديگر نمي خواهم و نمي توانم ، بر " روزگارِ سپري شده يِ " خويش و ديگران ، تأسف بخورم و دوباره به عزايِ آن رنج ها و ماتم ها بنشينم ...
و به راستي مي خواستم به گويم كه : پس از 52 سال وقتي مي بينم : گذشته ام به هيچ دردي نخورده و باورها واصولم ، هيچ گرهي از " زندگي " و كاميابي ام نگشوده است و حتا آثار و تحقيقاتِ به اصطلاح ميداني ام در سي و چند سال كتاب خانه نشينيِ ، پس از 57 و 60 و با محروميت زيستن و خواندن و نوشتن و دريافتن و پوچ شدنِ اصول و هم چنان نگفتن و بيات شدنِ تماميِ آن تحقيقاتِ فرهنگيِ درگذشته و پوچ ، و بيهوده شدن آن ها و دوباره و چند باره و پي در پي " بت سازي ها و بت شكني ها " و تحملِ هزارانِ ناروا و محكوميتِ تاق و جفت كه ديگر به آن خو گرفته ام ، مرا به اين نتيجه رسانده است كه وقتي مي بينم " بزرگ ترها " به زبانِ خوش مي گويند : بچه جان تو نه خودت درست زندگي كردي و نه گذاشتي ما درست زندگي كنيم . بايد مثلِ " ما باشي " آخر تو هم " بزرگ " شده اي . پير شده اي ... بايد مثلِ ما اهلِ همين زندگي باشي . بايد بزرگ و بزرگ تر شوي و بزرگتر بماني . تو لايقِ چنين و چناني ... لبانم به تمسخري تلخ گشوده مي شود و بر " زندگي " و گذشته يِ " انسانِ ايراني " افسوس مي خورم ...

وقتي كه بزرگترها به زبان خوش مي گويند : زندگي اين است ، نه آن كه تو كرده اي ، حتما راست مي گويند ! ... ؟!
چه بگويم ؟ وقتي كه گذشته ام به هيچ و پوچ است و تمامِ آثار و تحقيقات و ثمره يِ چهل سالِ كار و تلاشِ فرهنگي و مذهبي و تماميِ دشواري ها و ناروائي ها و نامرادي ها و رنجِ طولاني ام ، امروزه به پشيزي نمي ارزد و ناچارم آن ها را آتش بزنم ... چه سودي و چه حاصلي ؟
اين چه زندگي است كه ما داريم ؟
به چه زباني بايد به آدم بگويند كه يا بايد مثلِ ما زندگي كني و يا بايد بروي . مي گويند و- حق هم دارند - كه تو بينِ سال هايِ 64 تا 66 حقِ خروج از كشور را هم پس از سال ها و هزاران دوندگي و وساطتِ اين و آن و سرانجام به سفارشِ بزرگانِ لژ نشين ، به دست آوردي و خارج هم شدي . نه يك بار بلكه چند بار و چند كشور رفتي ... چرا نماندي ؟ اگر اهلِ آن جاها بودي و مي توانستي از ايران و همين منجلاب و مزبله و مرداب ، دل بكني ، بايد كه در همان جاها مي ماندي . چرا برگشتي ؟ چرا ؟ چرا نفهميدي ؟ يا چرا دير فهميدي ؟ چرا اكنون بر تَركِ يك موتور سوار نمي شوي ؟ چرا ؟ كند ذهني از تو نيست ؟ ؟
واين است كه امروز پس از چهل سال كه از روستايِ پدري ام گريخته و به شهر آمده ام و پي در پي خواسته ام از تعلقاتِ اجدادي و گذشته هايِ به بن بست رسيده ، دل بكنم و چشم بپوشم و بر ذره ذره يِ آن گذشته ها و رنج ها و هويت ها چه بسيار گريسته ام . اما اكنون كه يكايكِ آن " رنج ها " را بيهوده و بي ثمر و هدر شده و مصرف نشده و هيچ و پوچ ، در پيچ و خمِ وزراتِ محترمِ ارشاد و كشورهايِ ناشرين مي بينم و باور مي كنم : كه تمامِ آن قصه ها را در دكانِ عطار و بقال هم به پشيزي نمي خرند و نمي ارزد ...

آري . هنگامي كه از 66 تا كنون ، اين گونه هيچ و پو‌چ و دوباره ، محكوم به ماندن در اين مرداب و منجلابِ بيماري و فساد شده ام . و هنگامي هم در 76 و طلوع دولتِ مكرمِ اصلاحات كه توانستم سرانجام از دارالمؤمنين و دارالشهاده يِ مشهد الرضا ، پس از عمري غفلت و آرزويِ – دستِ كم - به ابر شهرِ تهران بروم و در 76 رفتم ... اما هنگامي كه مثلِ بچه يِ آدم خواستم دو كلام حرف بزنم ، هم چنان درها يِ تماميِ مراكز زيبا و بودجه هدركنِ فرهنگي را به رويِ خويش بسته و منحصر به دايره اي كوچكي از خواص و جريان ها و باندهايِ مافيائي راست و چپ ، ديدم و دريافتم و به آشكار خود را در دايره يِ ( غيرِ خودي ها = تماميِ ملتِ ايران ) احساس كردم و درها را بسته به رويِ خويش ديدم ...

وانگار بايد به تلخي مي فهميدم كه ديگر وقتِ رفتن هم ، به سر آمده است و هم چنان ناچارم تا پايانِ عمر ، در همين مزبله و با همين جامعه و مردم و شرايطِ دشوار و محروم – و صد البته پاكيزه - به سر آورم و برآستانِ فرسودگي ، بي توشه و توان نهاده ، چند باره به همان سرنوشت گذشته محكوم هستم و ...
چه بگويم هنگامي كه هيچ در كف ندارم و بر سرِ هيچ و پوچ – خوشبختانه – ديگر نايستاده ام ؟ چه بگويم ؟

اما بگذاريد اين را هم به عنوانِ حسنِ ختام بگويم ، كه به راستي هم ، از همان آغازِ نامه- كه حالا شد مقاله- هيچ كاري نداشتم ، جز اين كه مي خواستم همين چند بيت را از شيخنا عبيدِ زاكاني ، يكي از انگشت شمار مجانينِ عقلا يا عقلايِ مجانينِ ايران و از معدود دانسته هايِ كشور ، نقل كنم كه چه خوش و در كجا و كي فهميده و فرموده است :

وقتِ آن شد كه عزمِ كار كنيم
رسمِ خود بودن آشكار كنيم
خانه در كوچه يِ كسان گيريم
روي در قبله يِ هزار كنيم
" روزگار اَر به كامِ ما نَبُوَد "
" كير در كونِ روزگار كنيم "
.....
البته من شعرِ عبيد را – همانندِ بسياري از شيوخِ اجل و خواجه گانِ رِندان و مولويان – معتقد هستم كه اگر بخواهيم اين آثار به ويژه برايِ نسلِ جوان و فردائي قابل استفاده باشد . دواوينِ اين " بزرگان " بر روي چشم ، با همه يِ حرف و سخن ها كه دارد ، بماند سر جايش ، اما برايِ نسلِ فردا بايد تمامي اين دواوين – عرض كردم به باورِ من - دوباره توسطِ شاعر يا شاعرانِ ديگري روايت شود . من هم همين چند مصرعش را " روايت كرده " ام و مجموعِ اين ها را ، يك وقتي كه حوصله كنم و تايپش تمام شود ، در وبلاگِ نگاه خواهم گذاشت . منم و ناتواني ها و بي توشه گي ها و تنهائي هايم و درگير با مشتي حقارت هايِ تكراري و بيهوده يِ گوناگون و مشكلاتِ چه عرض كنم و به هر حال ، مسؤول زندگي ها و انسان هائي كه نمي توانم از آن ها غفلت كنم و هزاران مسأله يِ كوچك و بزرگ وحتا دعواهايِ خاله زنكي و ديگر و ديگر ... رها كنيد ... چه بگويم ؟ ...

آقايان هر كار كه توانستند در اين سال ها با امثالِ ما كردند ... بگذرم ...

اما مصرعِ چارم و پنجم را به دليلِ خاصي كه بر اهلش روشن است ، به همان صورتِ اصلي آورده ام .
و التمام .
م . ر . زجاجي
شهريورِ 84 – ايران


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • مي انديشم - شعر
  • پيرامونِ شعر - مقاله
  • آنك پليدي و اينك مرداب - شعر
  • " جنبشِ روشن فكريِ ايراني "
  • يك سالگي نگاه
  • شطح - شعرِ امروز
  • در خصلتِ فرهنگيِ تحول - مقاله
  • به نام و يادِ شاملو - شعر
  • احشم الهاشمات و الحشمات - شعر
  • " اصلاحات " در خاورميانه و جهانِ اسلام

  • Archives
  • August 2004
  • September 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • April 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • April 2009
  • November 2009
  • October 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .