نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۸۴

 

جهاني گرفتار با جوامعي بيمار - مقاله

جهاني گرفتار با جوامعي بيمار

سخنِ آغاز و پايان اين است كه امروزه بخشِ بزرگي از جوامعِ بشري به اين درك و دريافت رسيده اند كه هيچ اصالت و اولويتي در مجموعه يِ هستي جز خودِ زندگي و نفسِ حيات وجود ندارد و اكنون ديگر هيچ پديده اي از شادكاميِ زمينيِ انسان برتر نيست .
ملت ها و طايفه ها و سنت ها و اديان و مذاهب و آداب و رسومِ تماميِ هويت هائي كه تا ديروز را شكل داده اند - در اين نگاهِ انسان باور- تنها در صورتي و تا حدودي معتبر هستند كه ابزارِ شادكاميِ آدمي باشند و بس ...
يعني " انسان " تنها معيارِ وجود است و حقوقِ او در هيچ شكلي از حاكميتِ اجتماعي نمي تواند موردِ كوچك ترين ترديد قرارگيرد و همواره آزاديِ فرد در زندگيِ اجتماعي او ، اصيل ترين و مقدم ترين اصلِ حياتِ بشري است ...
چنين باوري در هنگامي است كه نوعِ انسان دريافته باشد : هيچ حقيقت و اصالتي جز نفسِ زندگي وجود ندارد و هيچ چيزي بر آن مقدم نيست ، بلكه همه چيز ابزارِ شادكاميِ آدمي است ...
اين نگاه و دريافت هيچ ارزشي را كه برخاسته از ماهيتِ در حالِ تكاملِ هستي نباشد ، به رسميت نمي شناسد و برنمي تابد و چون از نفسِ حيات برخاسته ، مدام در حالِ دگرگوني و حركت مي باشد .
آشكار است كه تنها " خِردِ " آدمي در هسته يِ استوارِ اين نگاه ، به عنوانِ تنها وجهِ تميزِ انسان و سايرِ انواعِ حيات ، پابرجا مي ماند و همان نيز تنها معيارِ زندگي و رشدِ انسان و جوامعِ انساني است .
تا اين جايِ كار را همه با هم متفق هستيم و نيز مي پذيريم كه عصرِ خِرد و دانش فرا رسيده و هيچ چيزي نبايد گستره يِ عقلِ بشري را محدود سازد ، يا دچارِ وقفه و ركود نمايد ...
اما پيداست كليتي كه اين تنها حقيقتِ هستي را پذيرفته و حاكميتِ آن را بر تماميِ شؤونِ حيات باور دارند ، بايستي گسترش و استقرارِ اين نگاه را در تماميِ جوامع و نزدِ آحادِ بشري ، تضمين كنند . به همين دليل هم ناچارند پرده هايِ آويخته يِ ناداني و ناآگاهي را به كناري زده و خِرد و دانش را همگاني سازند ...
دريافتِ خِرد باورِ اكنونيِ انسان ، جرياني است كه پس از رنسانس بر تماميِ تحولاتِ جوامعِ غربي پرتو افكن بوده و امروزه به اوجِ خويش رسيده است . و اكنون دنيايِ مدرن مرحله يِ ناآگاهي و كودكيِ خود را پشتِ سرنهاده و دورانِ بلوغِ و جوانيِ خويش را شادكام و موفق زيسته و در بسياري از جوامعِ مدرن ، به دورانِ شكوفائي و باروريِ خود گام نهاده است ...
اما كشورها و جوامعِ محروم و در حالِ توسعه برايِ رسيدن به چنين ديدگاه و شناختي ، راهي دشوار و نارفته را در پيش دارند و هنوز در نخستين گام هايِ خويش درمانده و درگير با مقاومت ها و سخت جاني هايِ اربابِ منافع و مصالح در جهانِ سنتي هستند ...
در اين كه اكنون تماميِ گيتي به بركتِ دانش و تكنولوژيِ مدرن ، به صورتِ دهكده اي پيوسته و واحد در آمده است ، جايِ ترديدي نيست ، اما يكدست شدنِ اين دهكده و اتحادِ نوعِ بشر در جهاني شادكام و آگاه و آزاد ، با توجه به وجودِ اكثريتِ عدديِ جمعيتِ ناآگاه و خوابگردي كه در كشورهايِ گوناگونِ جهان و به صورتِ قبيله ها و حكومت هايِ ناموزون و ناهماهنگ و سنگ شده و درگير با خرافات و سنت هايِ مجعول و بعضا وارداتي و بيگانه با روحِ جامعه و تحميل شده به وسيله يِ اربابِ منافع و مصالح و حاكميت هايِ بيدادگر بر مردم ، روزگار مي گذرانند ، كاري بسيار دشوار است ...
به همين دليل هم گذشتن از گذرگاهي اين چنين حساس و تعيين كننده ، هشياري و دقتِ خاصِ خويش را مي طلبد و بحران هايِ كوچك و بزرگِ دورانِ گذار را مي آفريند ... ( بحران ها و جريان هائي كه اكنون ديگر – لزوما – نبايستي پيش بيايند و جامعه ناچار از گذراندنِ آن تجربه هايِ مكرر نيست )
شرايطِ اكنونيِ جهان گرچه اميدواري هايِ بسياري را برايِ تماميِ آگاهان و به خِرد رسيده گانِ جوامعِ بشري بر مي انگيزد ، اما در همين حال و همراه با همگاني شدنِ اين ديدگاه - چنان كه ديده ايم و مي بينيم - همواره رشدِ جامعه ، درگير با واكنش هايِ تند و مقاومتِ شديدِ حاكمان و مديرانِ جوامع سنتي ، بوده است و مي باشد ...
اكنون دستِ كم دويست سال از عمرِ خِرد و آگاهي و آزادي در جهان مي گذرد و ديگر اصالتِ عقل و انديشه و شادكامي در زندگيِ زمينيِ انسان ، برايِ جوامعِ متمدن و برخوردار ، بحثي در گذشته و متعلقِ به تاريخ است . " نيچه " در طليعه يِ قرنِ 19 " غروبِ خدايان " را نوشته و ظهورِ " اَبُر انسان " را مژده داده است ، هم چنان كه ديگر فلاسفه يِ عصرِ مدرن – به ويژه در قرنِ 18 و 19 - جهان بيني و شيوه يِ برخوردِ خِرد گرايانه يِ جوامعِ مدرن را با پديده هايِ گوناگونِ هستي ، تعريف و نقد كردند و بر همان اساس زيستند و پيش آمدند ، چنان كه اكنون نزدِ ايشان عصرِ آدمك ها نيز به سر آمده است ، چه رسد به ظهور و غروبِ خدايان و جنگ هايِ جهاني و انقلاب هايِ راست و چپ ...
اما نكته در اين جاست كه جوامعِ مدرن و برخوردار ، اكنون برايِ ورود به دهكده يِ جهاني ، با موضوعِ بزرگ و جنجال آفريني به نامِ كشورهايِ توسعه نيافته و جهانِ سوم و انبوهِ جوامع و مردماني روبرو هستند كه در دويست ساله يِ گذشته ، بلكه درتماميِ ادوارِ تاريخي ، شأنِ انسانيِ ايشان انكار گرديده و همواره از ابتدائي ترين حقوقِ خويش ، محروم بوده اند و قرن هاست كه در خوابِ مرگ خفته و به صورتِ قبايلي پراكنده ، با نظمِ جوامعِ " شبان رمه گي " توسطِ شاهان و سلسله هايِ حاكمان و واليان و اميراني قدرت مند و فاسد و بيدادگر و بيمار و در جهتِ مصالح و منافعِ كوچكِ همان اقليت هايِ خود برگزيده و مشتي ديكتاتورِ نالايق ، اداره شده اند و در ناداني و ناتواني روزگار به سر آورده اند ...
تا هنگامي كه آزادي و آگاهي و رفاه و برخورداري از دانش و تكنولوژي و منابعِ گوناگونِ گيتي ، در اختيار و انحصارِ كشورهايِ مادر بود و جهانِ غرب تنها در انديشه يِ استعمار و استثمارِ محرومانِ جهان ، سُر مي كرد ، مشكلي به وجود نمي آمد و نيامد و صد البته كه چيزي هم حل نمي شد و نشد . جز اين كه دسته اي كشورهايِ برخوردار داشتيم و اكثريتي از جوامعِ محروم ، و جنگ ها و بيدادگري ها و بحران ها و بيماري ها ...
اين نظمِ طبقاتي و سنتي ، به ظهورِ انديشه يِ كمونيسم و مكاتبِ گوناگونِ فلسفي و اقتصادي و ارائه يِ نسخه هايِ اتوپيائي ، منجر گرديد و سرانجام جهانِ دو قطبيِ شرق و غرب و جنگ ها و انقلاب ها و كودتاهايِ تاق و جفت - تا پيش از فروپاشيِ اتحادِ شوروي - را شكل بخشيد و گيتي را تا آستانه يِ انفجارهايِ شومِ اتمي و مسابقه يِ تسليحاتي و بحران ها و جنگ هايِ خانمان سوز و تباهي زا و ضدِ بشري ، پيش برد و برد و هم چنان جهان به طبقاتي از محرومان و برخورداران ، صاحبانِ منابع و ذخايرِ اوليه و فاقدانِ آن منابع و جوامعي با همان تقسيم هايِ سنتي و فاسد و رو به انفجار باقي ماند و ماند ، تا هنگامي كه دانايان و به خِرد رسيده گانِ جوامعِ مدرن و برخوردار ، دريافتند كه دانش و تكنولوژي و آزادي و آگاهي و گسترشِ ارتباطات ، يعني تشكيلِ دهكده يِ جهاني ، تنها و تنها همگاني ساختن و جهاني نمودنِ خويش را مي طلبد و اقتضا مي كند .... و تا برخورداريِ برابرِ تمامي جوامع و آحادِ بشري از آزادي و آگاهي و حقوقِ مسلمِ انساني تضمين و سپس نهادينه نشود ، جهان هم چنان گرفتارِ همان نظمِ بيمار و ناروايِ سنتي خواهد بود و هيچ چيزي حل نخواهد شد ...
اما تا هنگامي كه بشر به اين درك و دريافت رسيد و دانست كه ادامه يِ وضعِ موجود تنها به انفجار و انقلاب و جنگ و تباهي منجر مي شود ، و هيچ گريزي از همگاني ساختنِ آزادي و آگاهي – و دانش و تكنولوژي - وجود ندارد و بايد كه جهان را نه در دو قطبِ قدرتمندِ شرق و غرب و نه در طبقاتِ فاسد و بيمارِ اجتماعي ، بلكه در دهكده اي مرتبط و هماهنگ و برخوردار از تماميِ منابع و ذخاير و دانش و تكنولوژيِ جهاني ديد و بايد بشريت را به صورتِ يك كلِ هماهنگ فرض كرد ، سال ها جنگ و مرگ و برده گيِ انسان ها و هزاران بحرانِ كوچك و بزرگ را ، پشتِ سر نهاد و گذشت آن چه گذشت ...
اما هنگامي كه سرانجام دانايانِ برخوردار ، انسان را در جايگاهِ اكنونيِ خويش دريافتند ، تقسيماتِ سنتي و كهن فرو ريخت و جهانِ دو قطبي ، به چند قطبي و سرانجام دهكده اي تبديل شد كه تماميِ انواعِ حيات در آن آزاد و برخوردار از لوازمِ زندگيِ خويش هستند و خواهند بود ...
اكنون بشر دريافته است كه بايد جوامعِ گوناگونِ انساني ، در پيكره اي واحد و هماهنگ ، از تماميِ منابع و ذخايرِ جهان برخوردار گردند و آگاهي و آزادي و دانش و تكنولوژي ، برايِ تك تكِ انسان ها و در جوامعِ گوناگونِ بشري ، نهادينه گردد و همگان از مواهبِ هستي در دهكده يِ جهاني ، برخوردار باشند و انسان و زندگيِ آگاهانه و آزادانه و كاميابِ او ، برترين اصلِ به رسميت شناخته شده يِ جهاني و همگاني باشد ...
روائي و استقرارِ اين نظم-كه جهانِ فرامدرن را شكل خواهد بخشيد - تماميِ قراردادها و سنت ها و نگاه ها و معيارهايِ خير و شر را در هم مي نوردد و نابود مي سازد . اما تا رسيدنِ به آن بايستي مقاومت و سخت جانيِ جهانِ سنتي را پشتِ سر نهاد و از اين دشوارترين و حساس ترين گذرگاهِ تاريخي گذشت ...
اكنون بايد ديد : مقوله يِ انديشه و عمل در جهانِ كنوني چيست ؟ آيا آزادي و آگاهيِ آحادِ بشر ، و برخورداري و شادكاميِ همگاني ، به معنايِ واقعي و رها از هر قيد و شرطِ بيروني و تحميل شده ، در دهكده اي كه مي خواهد هماهنگ و مرتبط و برابر در برخورداري عمل كند ، شرطِ اصلي و وجهِ فارقِ آن با دنيايِ سنتي ، هست يا خير ؟ و خلاصه اين كه : سخنِ روزِ جهان كدام است ؟
آيا جز آزادي و آگاهيِ آحادِ بشر و برخورداريِ بي قيد و شرطِ انسانِ امروز ، از مواهبِ گوناگون و گسترده يِ هستي ، پديده يِ مشتركِ ديگري وجود دارد كه بتواند خصلتِ عموميِ دهكده يِ جهاني گردد و برايِ نوعِ بشر انگيزه هايِ تازه اي بيافريند و شناختي دگرگون و اكنوني را تعريف كند ؟
به عبارتِ ديگر : هيچ يك از خصلت هايِ دنيايِ كهن نمي تواند سخن و شعار و شعورِ اكنونيِ انسان ، در دهكده يِ جهاني باشد و اين تنها " آزادي " و " آگاهيِ " محرومان و برخورداريِ جوامعِ توسعه نيافته و سرانجام اين بيداريِ ذهنِ بشرِ امروز است كه مي تواند ويژه گي و برجسته گيِ دورانِ معاصر باشد ...
و آري : اين تنها نگاهِ انسان باورانه يِ ساكنينِ دهكده يِ جهاني ، به آفرينش و زندگي است كه مي تواند رشد و تكاملِ اجتماعي و فرديِ انسان را شكل بخشد و تضمين كند ...
نظام هايِ طبقاتيِ ديروزي ، نشان داده است كه راه به فساد و بن بست مي برد و برده است و به هر حال چيزي را حل نمي كند ، چنان كه نكرده است .
طبقاتي ساختنِ آزادي و دانش و تكنولوژي و انحصارِ رفاه و شادكامي به جامعه و مردمي ، دونِ جامعه و مردمِ ديگر ، جوامعي هم چون نظام ها و حاكميت هايِ جهانِ سنتي را خواهد آفريد و سرانجام بن بستِ موجود را تدارك خواهد ديد و در طولِ دورانِ استقرار و مقبوليتِ خويش نيز ، جز جنگ ها و انقلاب ها و كودتاهايِ دورانِ جنگِ سرد چيزي به ارمغان نخواهد آورد و نخواهد توانست جهانيِ كامروا ، با جوامعي در صلح و رفاه را ، به وجود آورد و اداره كند ...
آن چه در عمل و در طولِ تاريخِ تماميِ جوامع و ملت ها و هويت هايِ ديروزين وجود داشته ، تنها جنگ ها و كشتارها و سركوب ها و سلبِ حقوقِ انسان ها بوده است و بس ... و هيچ گاه در طولِ تاريخِ بشر ، صلحِ كاملي در بينِ ملت ها و جوامع ، وجود نداشته است ...
اما انسانِ متمدنِ كنوني مدعي است كه به شناختِ شايسته اي از هستي دست يافته و اصالتِ زندگي را ، در تماميِ مظاهرِ حيات دريافته است ....
اكنون انسان دورانِ كودكي و ناداني و ناآگاهي را پشتِ سر نهاده و از بلوغ و جواني بر آستانه يِ شكوفائي و باروريِ خويش ، به عصرِ خِرد رسيده و فساد و تباهيِ نگاهِ سنتي را - به آشكار- دريافته است ...
برايِ ساختنِ اين دهكده و بنايِ جهانِ فرامدرن نيز ، هيچ راهي و گريزي جز صلح و آرامش نيست و تنها در جهاني عاري از جنگ و خون ريزي و مرگ است كه مي توان گيتي را به دهكده اي مرتبط و هماهنگ تبديل كرد و انساني آزاد و آگاه و خِرد باور و شادكام و در حركت را ، اجازه يِ رشد و نيرويِ تكامل بخشيد ...
شصت سال دورانِ جنگِ سرد - پس از جنگ ها و كشتارها و سركوب ها و چپاول ها و بيدادگري ها - به جايِ اين كه در صلح و آرامش بگذرد ، تنها به دليلِ روائيِ همين ديدگاه و نگاهِ سنتي به هستي ، در انقلاب ها و كودتاها و جنگ هايِ متفاوتي ، در گوشه اي ديگر از گيتي ، به سر آمده است . تنها منطقه يِ جنگ و كشتار ، از غرب به شرق گيتي منتقل شده است و گرنه همان نظامِ سنتيِ سركوب و غارت و بيداد ، هم چنان حكم فرما بوده و انسان ها و جوامع و نسل هايِ بسياري را قربان كرده و به هدر داده است . يعني كه غرب – و به ويژه اروپا – در دورانِ جنگِ سرد ، تنها منطقه يِ جنگ را از داخله يِ كشورهايِ دموكرات ، به جهانِ سوم منتقل نموده و در واقع فاجعه و مرگ و ناروائي را از جوامعِ خويش به جهانِ محرومان هدايت كرده است .
در شصت ساله يِ گذشته ، تمدنِ غرب رفاه و رشد را در كشورهايِ برخوردار حفظ نموده و حداكثرِ كاميابي را ، برايِ مردمِ خويش خواسته و داشته است . اما در همين حال اكثريتِ قاطعي از جهانيان ، به مباشرت و با حمايتِ مستقيمِ غرب – به ويژه اروپا - در ابتدائي ترين و محروم ترين زندگي ها ، اسيرِ مشتي آدمك هايِ بيدادگر بوده اند و قرونِ وسطائي ترين شكنجه ها را ، با مدرن ترين ابزار و تكنولوژي ، بر پشت و پهلويِ خويش احساس كرده اند و جهانِ به اصطلاح متمدن ذره اي نسبت به سرنوشتِ انسان ها ، در جوامعِ محروم علاقه اي نشان نداده ، بلكه با ديكتاتورها در حفظِ بيداد و فسادِ سنتي و سلبِ حقوقِ مليون ها انسان ، همراه و همگام بوده است ... نتيجه را هم ديديم كه دوباره همان بن بست بود و باز همان دورِ باطل و جهانِ فاسد ...
اما اكنون – از گذشته ها گذشته - اصلِ موردِ اتفاق آن است كه : انسان دورانِ جنگ و كشتار و فريب و دروغ و بيداد را پشتِ سر نهاده و از كودكي و نوجواني - و حتا جواني – برآمده ، به ميان سالي و سنِ عقل و شكوفائيِ خويش گام نهاده است . در اين دوران خِرد حاكم است و گويا بشر به بلوغ و عقل رسيده و از ناداني و ناآگاهي درگذشته است .
اكنون در هزاره يِ سومِ ميلادي ، بشريت تماميِ انواعِ حيات را در مجموعه يِ آفرينش ، موردِ مطالعه و دقت و حمايتِ خويش قرار داده وهر چيزي را در جايگاهِ خود گرامي داشته ، انسان را - به عنوانِ تنها موجودِ تحليل گر و دارايِ خِرد - در رأسِ هِرمِ هستي نهاده و شناخته است .
اكنون به آشكار مي بينيم كه دانش و تكنولوژي ، جهان را به صورتِ دهكده اي هماهنگ و مرتبط مي خواهد و مي طلبد و لازمه يِ رشد و هماهنگيِ جوامع نيز ، آن است كه : حقوقِ برابرِ انسان ها در برخورداري از منابع و ذخاير و دريافت ها و تجربه هايِ بشري ، به رسميت شناخته شود و ديگر " آزادي " و رفاه و برخورداري ، ويژه يِ كشورها و مردمِ خاصي نباشد و تماميِ بشريت به صورتِ يك كلِ هماهنگ و همراه تعريف شود .
كشورهايِ توسعه يافته - اكنون - سال ها و قرن هاست كه از مواهبِ دانش و تكنولوژي برخوردار مي باشند و اين تنها جوامعِ محرومِ شرقي و توده هايِ آسيائي و افريقائي هستند كه بايستي حقوقشان در جهاني برابر در برخورداري ، صيانت شود و تضمين گردد و اين بزرگ ترين و نخستين مانع ، در راه تشكيلِ جهاني هماهنگ و مرتبط ، با تدبير و نهايتِ بشر دوستي ، به سامان رسد ...
اكنون بر هيچ خردمندي پوشيده نيست كه دهكده يِ جهاني در گروِ آزاديِ جوامعِ محروم است و تا اين جوامع ، به بلوغ و خِرد دست پيدا نكنند و جهان هم چنان به صورتِ دو قطبِ برخوردار و محروم ، تقسيم شده بماند ، هيچ چيزي عوض نخواهد شد و هر راهي و طرحي سرانجام به بن بست و فساد خواهد بود ...
و به راستي در شرايطي كه انواعِ حياتِ وحش اين گونه موردِ حمايت انسان قرار دارند ، ننگي برايِ بشريت بالاتر از اين نيست كه ببيند چگونه اكثريتِ قاطعي از جوامعِ جهاني ، در دشوارترين و محرومانه ترين شرايط و تحتِ بيدادِ مشتي ديكتاتورِ زالو صفت ، بدترين و نارواترين شكنجه هايِ قرونِ وسطائي را تحمل مي كنند و دانايان و برخوردارانِ به خِرد رسيده و مدعيان و مروجانِ " آزادي و حقوقِ بشر " نيز شاهد اين نابرابري و بيداد هستند و چشمانِ خويش را بر اين فساد و بيماري مي بندند ...
و آري كه دهكده يِ جهاني جز در برخورداريِ برابرِ تماميِ جهانيان ، از آزادي و آگاهي و جز با علاجِ بيماريِ بيداد و ناآگاهي و سالم سازيِ محيطِ دهكده از عفريتِ ناداني و ناتواني ، شكل نخواهد گرفت و ممكن نخواهد بود ...
و پايانِ سخن اين كه تا اجماعِ قاطع و شفافِ جهاني ، بر ريشه كن ساختنِ بيداد و ناآگاهي و به رسميت شناختنِ حقوقِ برابرِ انسان ها در برخورداري ، به وجود نيايد ، نه تنها دهكده يِ جهاني ياوه اي بيش نخواهد بود ، بلكه هم چنان نگاهِ ضدِ بشري و طبقاتي و نظمِ سنتيِ پوسيده برقرار خواهد بود و هيچ چيزي عوض نخواهد شد .
اكنون بر كشورهايِ توسعه يافته است كه حقِ انسان را محترم بشمارند و منافعِ حقيرِ خويش را بر آزادي و اصالتِ انسان مقدم ندارند و دست از قراردادهايِ استعماري و رعايتِ مصالح و مناسباتِ بيدادگرانه يِ خويش بر دارند و اجازه دهند تا جهانِ محرومان نيز از موهبتِ انسانيِ خود بهره گيرد و در جهاني شادكام جايگاهِ شايسته يِ خويش را بيابد ...
به اميدِ روزي كه تماميِ انسان ها در دهكده يِ مرتبط و هماهنگ و كامروايِ جهاني ، به زندگي برخيزند و حقوقِ يكديگر را محترم شمارند ...
و التمام


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • " بر آستان " - شعرِ امروز
  • از زندگي و اكنون - شعر
  • شب زنده داران - شعر
  • باور نمي كنم كه دگر باره ...( شعر
  • شبي و شعري با " مولانا "- مطربِ مهتاب رو ...
  • تلخ كده - رنج گاه - مقاله
  • مي انديشم - شعر
  • پيرامونِ شعر - مقاله
  • آنك پليدي و اينك مرداب - شعر
  • " جنبشِ روشن فكريِ ايراني "

  • Archives
  • August 2004
  • September 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • April 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • April 2009
  • November 2009
  • October 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .