نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۴

 

مقاله - پيرامونِ شعر ( 3

توضيحي داخلِ پرانتز

" پراكنده خواني ، پراكنده انديشي ، پراكنده كاري " تا كنون و در گذشته – برايِ فردي چون من - سبب گرديده است ، تا در سالي كه از انتشارِ " وبلاگِ نگاه " مي گذرد ، عناوين و سرفصل هايي را – هم چنان پراكنده و گوناگون - از گذشته و آرشيوِ خانه ، تا سخنان و به اصطلاح مباحثِ روز و تايپِ هنگامِ پست را ، آغاز كرده و يك ، دو يا سه قسمتي از هر كدام را - باز هم " پراكنده " و در پست هايِ گوناگون – بياورم ...
اين كار " حسن و قبحِ " خويش را دارد ، اما مرا چه كار به آن " زشت و زيبا " ها ؟ من بنا بر اهدافِ خودم از گشودنِ اين " وبلاگ " در حالِ حاضر دارم " اشعار " و " مقالاتِ " پراكنده يِ خويش را ، چه از دفاترِ چاپ شده و چه كتاب هايِ مقيمِ ارشاد و دفاترِ ناشرين و چه از " فلاپي " هايي كه در طولِ سه چهار سالِ گذشته ، و به مباشرتِ دوستان و نزديكانم فراهم آمده است و هم چنين گاه كه حوصله و انگيزه اي داشته باشم و از مطالعه در " اينترنت " و به اصطلاح " وب گردي " خسته يا نياز به تنوعي داشته باشم ، توانسته ام چيزي را تايپ كنم و همان وقت هم آن را " پست " نمايم ....
هدفِ من دسته بندي و جمع آوريِ " روايتِ زندگيِ پراكنده اي است " كه اكنون ديگر دارد به ناتواني و فرسودگي و پايانِ خويش نزديك مي شود ...
من مي خواهم " روايتِ خودم " را ، از هستي و انسان و پديده هايِ گوناگونِ " زندگي " برايِ " خود " و " خودي " و همراه ، تبيين و حفظ و مرتب كنم ... هيچ كه نباشد تنها كاري را كه در اين " تنهايي " و سرمايِ زمستانِ عمر – و هنوز چشم در راهِ نوروز و روزي كه نوبتِ زندگي فرا رسد و لبخندهايِ آشنا شكوفا شوند - از من ساخته بوده است ، انجام داده ام ...
بگذريم ...
مي خواستم به گويم كه : آدمي است و " ويارش " ... گاهي نوميد و تلخ و جدي است و گاه خشك و سياه ... گاه به " بهاري " دل مي بندد و گاه از آدمك ها و بازي ها و هياهوشان خسته مي شود ... گاه " پرت و پلا " مي بافد و گاه ياوه و هذيان مي گويد ...
50 سال در رنج و محروميت و ممنوعيت و نامرادي و ناروايي و حقيرترين گذران ها ، با كوله بارهايي از چهره هايِ گوناگون و كارها و انديشه ها و تامل هايِ پراكنده ، آشكار است كه " همه چيز و هيچ چيزي " چون من خواهد آفريد كه اكنون و
" بر آستانِ پيري و فرسودگي
به انتظارِ اهورايِ همراه و هم دلي نشسته باشد
تا ظهورِ او را به شب انديشان مژده دهد
و خورشيدِ حضورش را ، به پاي كوبي بر خيزد " ...

آيا برايِ آدمي به سن و سالِ من مسخره نيست ؟
بگذريم ...

مي خواستم به گويم كه باز دوباره از اين همه سخنِ خشك و تلخ و جدي خسته شدم و ترجيح مي دهم كه اين پست را ، شماره اي از مقاله يِ " پيرامونِ شعر " كه در دو قسمتِ گذشته ، از تعريفِ زنده ياد اخوانِ ثالث ، به مباحثِ پيرامونيِ ديگر رسيده و گمان كنم با اين قسمت تمام باشد . گرچه چندين روز است سخني در تصويري از اخوان را ، در يكي از زيباترين شعرهايش ، همين جور تايپ نشده ، در تقويم و دفترِ سررسيدي مربوط به سالِ 82 جلوِ رويم باز و منتظر است ...اما بحثِ شعر در مقاله اي كه تا كنون دو قسمتش را از " آرشيوِ خانه " نقل كرده ام ، با اين قسمتِ حاضر ، تمام خواهد بود
...
***

پيرامونِ شعر ( 3 )
گفت و گوي ذهني

" شاعر كيست ؟ " و " مخاطبِ شعر " چه نقش و جايگاهي در ذهن او دارد ؟
گفتيم و گذشت و در اين كه هر كس به اصطلاح " شعر " مي گويد " شاعر " نيست - نيز – بحث و اختلافي نداريم . بلكه مي پذيريم كه بعضي چيزها " نظم " است ، يعني گونه اي نوشتار كه تفاوتش با " نثر " در آن است كه موزون و مقفي است ، يعني كه " وزن " و " قافيه " هر دو را ، دارد .
" نظمِ " نو ، تنها " وزن " را دارد و بسياري از قوالبِ بديعي را درهم شكسته است ..
آشكار است كه هر كلامي ويژه گي ها يِ خويش را دارد ، اما اگر آن كلام فاقدِ " جوهرِ شعري " بود ، ممكن است " نظم " يا " نثر " و كهن يا نو يا موزون و مقفا ، يا بدونِ وزن و قافيه باشد ... اما هرچه باشد " شعر " نخواهد بود و در اين كه " جوهرِ شعر " چيست ؟ - نيز - حرف و نظر بسيار است .
هيچ كس نمي تواند ادعا كند كه تعريفي " جامع و شامل " چنان كه اهلِ منطق مي خواهند از " شعر " ارائه كند و هيچ تعريفي از آن ، آخرين يا حتا بهترين نخواهد بود . اما اگر به خواهيم در كلامي كوتاه " شعر " يا " جوهرِ شعري " را تعريف كنيم ، ناچار خواهيم بود بگوئيم : سخني كه جز در چارچوب " نظم " و " نثرِ " شناخته شده و واجدِ زيبايي هايِ زباني و موزيك يا " هارمونيِ " كلامي باشد و در موضوعِ خويش ، يعني نگاهي متفاوت به " هستي " و " انسان " و " زندگي " و مسايلِ بشري و اجتماعي و فلسفي و چه و چه يِ ديگر ، دارايِ تازگي و زيباييِ جويبارهايِ " زندگي " يا روايتِ " بي تابي " هايِ ناخودآگاهِ آدمي ، يا عاشقانه ها و شاعرانه هايِ او باشد " شعر" گفته خواهد شد ...
گرچه همين لحظه مي گويم كه به همين تعريف – نيز - هزار و يك ايراد وارد است . اما هم اكنون سخن در يافتنِ همان ايرادهاست و مي كوشيم تا به تعريفي واقعي و حتي الامكان جامع و شامل از " شعر " دست پيدا كنيم .
در واقع مي خواهيم بگوييم كه : " نظم " با " شعر " تفاوتش در اين است كه " نظم " گرچه ممكن است تكنيك را در حدِ اعلي داشته باشد ، اما فاقدِ روح است . يعني به اصطلاح " به دل نمي چسبد " جاذبه ندارد و شايد خواننده يِ عادي هم به فهمد كه چيزي را كم دارد ... اين كسر و كمبود ، همان " جوهرِ شعر " است كه جز به " زيبايي " به چيزي پاي بند نيست ...
اما اين كه " زيبايي چيست ؟ " باز خود بحثي ديگر است . ما از آن و در اين جا ، همان معنايِ لذتي را كه خواننده از خواندن يا شنيدنِ يك قطعه " شعر " يا ترانه يا ديدنِ يك تابلوِ زيبايِ نقاشي – يا چه و چه و چه يِ ديگر -احساس مي كند ، موردِ نظر داريم . و صد البته كه مي توان پرسيد : آن لذت براي كه و چه ايجاد مي شود ؟ ما فرض را بر " انسان " گذاشته ايم ، با اين توضيح و توافق كه تفاوتش با ديگر گونه هايِ حيات آشكار است ...
به سخنِ خويش باز گرديم . گويا از " شعر " سخن مي گوييم ، نه فلسفه و شناخت ...
و نيز اين كه " نظمِ نو " جز نوعي " وزن " و " هارموني " چه چيزهايي را دارد ؟ يا ندارد ؟ موردِ بحث و سخنِ ما نيست . چنان كه هستند كساني كه " شعرِ نوِ " اصطلاحي را ، نه تنها غيرِ وفادار به " وزن " و " قافيه " كه حتا غيرِ وفادار به " زيبايي " مي دانند ، يا مي طلبند ... و به گمانِ من اشكالي هم ندارد اگر بتوانيم حتا " وزن " يا نوعي وزن را نيز در " شعر " انكار كنيم . هر كلامِ زيبايي اگر معنا و پيامِ گوينده را بتواند بيان كند ، زيباست . اما موردِ بحثِ ما نيست . ما در اين جا مي خواهيم " شعر " را ، به معنا و تعريفي كه خود از آن مي فهميم و مي شناسيم و لحاظ مي كنيم ، موردِ بررسي قرار دهيم ...
در نگاهِ ما " زيبايي " و كشف و شناختِ آن ، اصل است و بقيه پيرايه هايي هستند كه ارتباطِ چنداني با " شعر " ندارند .
ما " شاعر " را هنرمندي آگاه ، روشن فكر و روشن انديش ، فرهيخته و متعهد نسبت به دانش و هنر و جامعه و آفرينش و انسان و جهاني كه در آن زندگي مي كند ، مي دانيم و پذيرفته ايم . و بنا بر اين مبنا ، سخن مي گوييم .
ما " شاعر " را در برترين جايگاهِ انساني ، يعني " شاخكِ حساسِ جامعه " و " انسان " و " جهان " و " آفرينش " مي دانيم و مي بينيم ... جايگاهي كه عمومِ فرزانه گان و نخبه گان و انديشه ورزان ، از آن به جامعه و جهان و انسان و زندگيِ او مي نگرند و مي انديشند و مي بينند ، سخن مي گوئيم ...
ما " شاعر " را موظف و متعهد نسبت به كشف و شناختِ زيبايي مي دانيم . اما اكنون و در اين جا ، بحث در آن است كه زيبايي چه معنايي دارد ؟ ...
حضراتي كه " شاعر " را غير متعهد مي دانند ، گويا در اين جهان و كشور و هويت زندگي نمي كنند و تنها از چيزي انتزاعي سخن مي گويند . من نيز بدم نمي آمد ، در جهان و شرايطي مي زيستم كه مي توانستم به چنان سخني پاي بند باشم . يا در آرامشِ كامل ، به " هنر " و " زيبايي " بينديشم و گفتارها و نظرهايِ گوناگون را ، درباره و " پيرامونِ شعر " بخوانم و بشناسم و احيانا ترجمه كنم و برايِ خود و جامعه يِ خويش ، نسخه هايِ زيبايي به پيچم ... اما چه كنم كه چنين نيست ؟
حتا اگر " شاعر " در چنان جامعه و شرايطي باشد ، باز من بر آن باور نيستم كه خواهد توانست جز به چيزي بينديشد كه منِ انسانِ ايراني ، در امروز و اكنون و اين جا مي انديشم و مي بينم و لمس مي كنم .
" به عبارتِ ديگر " : اگر شاعر " شاخكِ حساسِ جامعه " باشد ، در هر جامعه و زبان و هويتي كه قرار گيرد ، نمي تواند نسبت به آن بي تفاوت ، يا تنها در " هپروت " بگذراند ، يا بماند .
" شاعر " كسي است كه همواره آن " احساسِ برانگيخته گي " و پيام آوري را داشته باشد و دارد و همواره سخنش تازه و روايتي ديگر از هستي و زندگي و آفرينش و انسان و بودنِ خويش و جامعه ، خواهد بود ...
مي توان گفت : اين وظيفه يِ " سياست " و " فلسفه " و " دين " و " جامعه شناسي " و " مردم شناسي " و چه و چه است كه بايد " مديريتِ فرهنگيِ " جوامع را بر عهده گيرند و نه " شاعر " و " هنرمند " ولي...
بي درنگ بايد گفت : پس نقش و جايگاهِ " شاعر " در اين صورت و در اين ميانه كجاست ؟ همان كشف و شناختِ زيبايي و تعريف و تبيينِ آن ، برايِ " خواص " كافي است ؟ و " شاعر " بايد در " برجِ عاجِ زيبايي " بنشيند و كارِ " فرهنگ سازي را – هم چنان انتزاعي – انجام دهد ؟ - اگر فرهنگ را مي شود ساخت و پرداخت ؟ - يا قائل به نقشِ فرهنگي ، برايِ " شعر " و " شاعر " نيستيم ؟ و در اين صورت ، پسِ شاعركيست ؟ و چيست ؟؟
چنين نگاهي ممكن است در جوامع و شرايطِ اجتماعيِ ديگري ، موجود و حتا پسنديده باشد . اما در جامعه و جهاني كه " منِ ايراني " به سر مي برم ، هنوز تا چنان نقش و جايگاهي برايِ شاعر ، بسيار فاصله داريم ... تمامِ راه ها هم ميان بر ندارند ، بلكه بعضي گذرگاه هايِ اجتماعي و فرهنگي گريز ناپذير و " جبرِ تاريخ " هستند و بايد پيموده شوند ، چه بخواهيم و چه نخواهيم ...
چيزي كه بسياري از روشن فكران و فرهيخته گانِ ايراني ، تحتِ تاثيرِ شتابِ جهان و ترس از عقب ماندنِ جامعه ي ايراني ، از آن غفلت مي كنند ، يا جاهلانه و لجبازانه ، نسبت به آن " تغافل " مي ورزند ، اين است كه : ما در تحليل ها و نسخه هايمان ، همواره مردم را ناديده گرفته ايم . اين شايد از نگرشِ " بت پرستانه يِ " قومِ ايراني برخاسته باشد كه بعضي گمان كنند شناخت و خِرد و تخصص و آگاهي ، برايِ " مديرانِ كشور " كافي است و اگر اين " اقليتِ برگزيده‍ " به " خِرد و آگاهي و آزادي " دست يافت ، ديگر كافي است و مردم هم چنان پيرو و گوسفند وار ، پيش خواهند آمد و يكي دو نسلِ ديگر كارها – مثلا - درست خواهد شد ...
اين ها قصه است و خواب هايِ خوش . يا از نا آگاهي و نشناختنِ جامعه و جهان سرچشمه مي گيرد و يا اين كه نگاه و نگرشي آگاه ، مي خواهد ما را در جهتي خاص هدايت كند ؟ و ما هم همان به اصطلاح " محصولاتِ فرهنگي " را ترجمه مي كنيم و مي خوانيم و مصرف مي كنيم و بر اساسِ آن به داوري مي نشينيم ...
شايد من با اصلِ نگاه و شناخت چندان مخالفتي نداشته باشم و نخواهم اكنون در موردِ آن سخن به گويم . اما انسان زاده يِ زمان و مكان و شرايطِ خويش است و نمي توان انتزاعي و در هوا ، از هيچ پديده اي پيرامونِ آدمي سخن گفت ...
بگذريم كه اندك اندك از " شعر " و " شاعر " به سياست و مديريت وچه و چه داريم كشيده مي شويم و تعريفِ " شعر " تحت الشعاعِ پيرايه هايِ اكنوني كه " شعرِ فارسي " نا خواسته و به ناچار از آن نمايندگي مي كند ، باقي مانده است .
بله " شعر " حاصلِ شعور و شناختِ آدمي از جهان و انسان و جامعه و تماميِ آن چه در نگاه و ذهنِ " شاعر " قابل طرح است ، مي باشد ، كه در قالبي از كلماتِ زيبا و دارايِ نوعي آهنگ و نيرو و جاذبه بيان مي شود كه خواننده و شنونده را ، به لذت و آرامش و آگاهي و حركت ، وادار مي سازد
...
اين " شعور " و " شناختِ " زندگي و هستي و جامعه و جهان ، متعلق به انساني است كه " شخصيت " و ويژه گي هايِ خاصِ خويش را دارد و اين جاست كه مرزِ " شعر " و " نظم " را توضيح مي دهد ... من آن تعبيرِ " شاعر و شاعرتر " را قبول ندارم و " شعر " را با " نظم " در نمي آميزم ، چه رسد به كهنه و نو ...
" شعر " جوهرِ زيبايي و " آگاهي " و " هنر " و " احساسِ برانگيخته گي " است ، كه برخوردار از پس زمينه يِ ذهنيِ و توان و آگاهي هايِ " شاعر " گوناگوني مي يابد و هر لحظه تازه و تازه تر ، در روايتي زيبا و زيباتر بيان مي شود ...
و صد البته كه زيبايي هايِ زباني در " شعر " جايگاهِ برتر و ويژه يِ خويش را دارد ... حالا زبانمان هر چه باشد ، باشد ...
و بس كنم و در پايان به گويم : هنگامي كه زيبايي در بند است ، چه كنيم ؟

دراين جا و با سه قسمتِ گذشته يِ مقاله يِ " پيرامونِ شعر " آن چه را كه تايپ شده داشتيم و از " آرشيوِ خانه " نقل كرديم ، تمام شد .
مي ماند يك پست و قسمتِ ديگر كه سخن و بحثي پيرامونِ يكي از تصاويرِ زنده ياد " اخوانِ ثالث " و در يكي از معروف ترين كارهايش " پائيز ، پادشاهِ فصل ها " بيان كرده و همين طور يكي دو هفته اي است رويِ ميزِ كارم باز و منتظرِ تايپ است كه اميدوارم در نزديك ترين پست ، آن را نيز – هر چند خودش بحث و سخني مستقل باشد- بياورم ...

بنابراين : ادامه دارد


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • شعر - كه مرا خواهد گفت ؟
  • مقاله - فراخوانِ فهم
  • بهاريه - شعر
  • حاكميت ايدئولوژيك يا ايدئولوژيِ حاكميتي ؟
  • شعر - سالِ مرغ و گوسپند
  • مقاله - نوروز و قبرستان
  • بهاريه - شعر - نوروز 84
  • مقاله - نوروزِ 84
  • به انتظارِ بهار - شعر
  • شعر - شعرِ شناخت - شعرِ بودن

  • Archives
  • August 2004
  • September 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • April 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • April 2009
  • November 2009
  • October 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .