نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۴

 

مقاله - گفت و گويِ ذهني - سخنِ روز

گفت وگويِ ذهني – يادداشت هايِ هويتي
( 2 )
از آرشيو خانه – بيات خواري

گفتيم كه : اكنون قومِ ايراني به جائي رسيده است كه بيش از هر چيز نياز به " فهم " و هشياري دارد . و ناچار است بسياري ازساختارهايِ در حالِ فروپاشي را بازسازي كند ، لذا بايد مراقب بود تا هر چيزي در جايِ خودش قرار داشته باشد .
در مقاله يِ گذشته به موضوعِ دين و جايگاهِ آن در ساختارِ كنونيِ جامعه ي ايران رسيديم و از آن سخن مي گفتيم ... اكنون بحث را ادامه مي دهيم .
- ولي اگر كلِ موردِ بحثِ ما را زمان حل كرده باشد ، چه ؟
- كرده باشد ، يا مي كند ؟ به نظرِ من سخن در همين نكته است .
اولا- در همان جوامعي هم كه مدعي هستيم موضوعِ دين حل شده ، باز ادعايِ پوچي است .
ثانيا – تا به دخالتِ زمان اعتراف كرديم ، خود به خود سخنِ نخستينِ من تاييد خواهد شد كه برايِ رسيدن به سرمنزلِ نيكي و بهزيستي و برايِ داشتنِ يك جامعه يِ به سامان وآگاه ، يعني ورود به دنيايِ مدرن و دست يافتن به انساني ديگر و نو ، ناچار بوده وهستيم كه مراحلي از زمان را بگذرانيم و در اين مراحل نيز بايد كارهائي را انجام دهيم و ساختارهايِ گوناگون را متحول سازيم يا برچينيم .
- بايد " آگاهي " و " آزادي " به مردماني كه سده هايِ بسيار از آن ها دريغ شده است ، بازگردد و ذهن و شخصيتِ ايراني و شرايطِ اجتماعي نيز ، بايستي چنان مساعد باشد كه مردم بتوانند يا خود را به صورتِ انسان هايي آگاه و آزاد در آورند ، يا نسلِ ديگري را برايِ چنان شرايطي آماده سازند . و اين شدن و گشتن مرحله اي بسيار حساس و فرهنگي است ، هر چند كه اكنون " سياست " آن مقولاتِ فرهنگي و زير بنائي را به خود آلوده باشد . اين ها كارهايي است كه بايد بشود و كار در زمان و مكان انجام مي گيرد ، نه در ذهن و به صورتِ انتزاعي . هيچ بي راهه و ميان بر و گريزگاهي نيز ، از اين دگرگوني وجود ندارد . مگر اين كه جامعه و زمان را نشناخته باشيم . يا دوباره گرفتارِ " وهم " ها و شكل هايِ تازه اي شده باشيم و نخواهيم به نجات و بهروزي و شادكاميِ " انسانِ ايراني " پا به پايِ تمامي مردمانِ آگاه و آزاد و برخوردارِ جهان بينديشيم و برخيزيم .
- مي دانيد چيست ؟ عموم حذفِ قرارداديِ " دين " را از حياتِ سياسيِ يك جامعه – چنان كه در تركيه از جوامعِ مسلمان و اروپا از جوامعِ مسيحي عمل شده است – به منزله يِ حذف و حلِ كلي و اساسيِ موضوع مي گيرند و مي پندارند اگر حاكميتِ سياسي و قدرت از قشري سلب شد ، ديگر موضوع حل و تمام شده است . يا در طولِ زمان خواهد شد . اما اندك دقت و توجه و مطالعه در تاريخ و جامعه يِ هريك از اين كشورهايِ توسعه يافته ، آشكار مي سازد كه چنين نيست و دين همواره همراهِ بشر بوده است و خواهد بود . به عبارتِ ديگر دين هم زادِ انسان است .
- كلاه : من اين نظر را قبول ندارم . مي خواهيد استدلال هايم را بشنويد ؟
- فعلا خير . از موضوع فاصله نگيريم . بحثِ دين را مي توان در جايِ خودش و جداگانه بررسي كرد . مسئله اين است كه ما ايرانيان هم اكنون با اين مشكلِ بزرگ روبرو هستيم كه هيچ چيزي در جايِ خودش قرار ندارد و ساختارهايِ زير بنائيِ جامعه نيز در حالِ فروپاشي است . تماميِ سنت ها و قراردادها و معيارهايِ گذشته دارد پوچي و بيهودگي و ايستائيِ خود را نشان مي دهد و بت هايِ كوچك و بزرگ در حالِ شكستن هستند .
- پس از باختِ مفتضحانه و مسئله دارِ تيمِ مليِ فوتبالِ ايران به بحرين ، مردم به هواداريِ تيمِ بيگانه يِ پيروز برخاستند و شعار ميدادند : ‌« كاپيتانِ تيمِ ما ، خشايارِ مستوفي » .
- قهرمانانِ ملي مضحكه و مسخره يِ خاص و عامند و واژه هامان رنگ باخته و خلاصه اين كه جامعه در حالِ پوست انداختن و ديگرگون شدن است ، چنان كه ناچاريم اين " پروسه " را طي كنيم .
- كلاه : مهم گذشتن از اين مرحله است . بحث و سخنِ ما نيز در چگونگيِ اين گذار است . همه مي دانيم و گمان مي كنم اكنون ديگر بر بسياري پوشيده نيست كه چيزهائي دارد خواهي نخواهي دگرگون مي شود . بايد باور كنيم كه " امروز از جنسِ ديروز نيست " .
- آن چه در جامعه يِ ايراني رخ داده يا رخ مي دهد – به باورِ من – بزرگ تر از آن است كه به توانيم به سادگي از كنارِ آن بگذريم . دستِ كم دو نسل از گزيده ترين نسل هايِ ايراني هدرشده و مي شود تا شايد فرزندانِ ما در ايراني آباد و آزاد ، در رفاه و شادكامي و آگاهي و برخورداري زندگي كنند .
به باورِ من ، نسلِ دومِ " انقلاب 57 " و نيز نسلِ سوم و چهارم كه بسترِ اين دگرگوني و سازندگي هستند فدا شده اند و مي شوند تا به چنان ايراني كه شما مي گوئيد اميدوار باشيم .
وبگذاريد اين را هم بگويم كه – به باورِ من- در تماميِ طولِ تاريخ و تمدن و هويتِ ايراني ، هرگز و در هيچ عصر و شرايطي نسل هايي گزيده تر و آگاه تر و توانا تر از نسل هايِ معاصر و اكنوني وجود نداشته است و شايد هم كه ديگر چنين نسل ها و انسان هايي به وجود نيايد و در اين سرزمين نيز " غروبِ خدايان " فرا رسد و بت ها بشكنند و انسانِ ايراني به آگاهي و آزادي و شادكامي دست پيدا كند .
- غرض اين است كه چنين سرمايه ها و نسل ها و توان هايي ارزان به دست نمي آيد ، تا آن را ارزان رها كنيم وفرو گذاريم . اين مسئله چيزي نيست كه بتوان از كنار آن به آساني گذشت . اين است كه مي گويم بايد دقت و مراقبت كرد تا چيزي فرو گذار نشود و نادرستِ ديگري بر نيايد ...
اين وظيفه و نقش و تعهدِ روشن فكران و انديشمندان و فرهيخته گانِ ايراني است كه اگر درآن اهمال كنند ، هرگز بخشوده نخواهند بود .
كلاه مي گويد : ببخشيد ، روشن فكرانِ ايراني – در گذشته و اكنون – چنان ساده انگار و سطحي برخورد كرده اند كه خود و جامعه را به بن بستِ كنوني دچار ساخته اند .
- آشكار است كه روشن فكر نيز از جامعه بر مي خيزد و ريشه مي گيرد و طبيعي است كه چون جامعه اي سطحي و متوسط و ناتوان- يا احيانا فاسد و گرفتارِ شكل و پوسته باشد - روشنِ فكرِ آن جامعه نيز همان را نمايندگي خواهد كرد ، چنان كه كرده است و مي بينيد .
- اين سطحي نگري و نا آگاهي وگرفتارِ شكل ومناسك بودن ، برايِ تماميِ ايرانيان و از جمله جامعه يِ روشن فكري – به ويژه در صد ساله يِ گذشته – بهايِ سنگيني داشته است . حضرات گاهي امر بر خودشان هم مشتبه مي شود و انگار " ابزار " را با " غايات " عوضي مي گيرند . البته حق و حرمتِ روشن انديشان و فرهيخته گانِ درد آشنايِ ايراني را – هرچند انگشت شمار و اندك – ناديده نمي گيريم و نگرفته ايم .
-كلاه : به موضوع باز گرديد .
- ببينيد . نسلِ من برايِ ويراني آمد . از همان اول با بنايِ كهن و سنتيِ جامعه مشكل داشت و با آن مبارزه كرد و هر چه راكه سرِ راهش ديد ويران نمود . بديهي است كه خودش نيز سوخت و ويران شد و نتوانست از مواهبِ زندگي وحتا روزمره گي هايِ اكثريت بهره مند شود ، زيرا كه با جامعه يِ سنتي و معيارهايش سرِ جنگ داشت و نمي توانست آن ها را به پذيرد ، جامعه و مردم و انسانِ نو هم كه هنوز تا كنون داريم حرفش را مي زنيم . اين است كه " نسلِ دوم " در برزخي از دشواري ها و " رنج " ها و بي تابي ها و سوختگي ها و ويراني ها گذراند و بيشترين بها را پرداخت .
- كلاه : شما ها نه خودتان آرامش داشتيد و نه گذاشتيد اطرافيانتان در آرامش زندگي كنند ...
- نسلِ فرزندانِ من نيز متاسفانه در شرايطي رشد كرده اند كه حداكثر انسان هايي آماده و بي تفاوت – و البته با توانِ جواني و ابزارِ امروزين – بار آمده اند . از ضايعاتِ فراوانش سخن نمي گويم .
- كلاه : دورانِ " تكثير" و آدم هايِ متوسط است . عصرِ غولان گذشته و نسل هايِ اكنوني - حساب شده - برايِ پذيرشِ شرايط و ساختارهايِ ديگرگونِ انساني كه ايرانيان در صد ساله يِ گذشته ، بلكه تمامِ تاريخشان از آن فرار كرده اند ، بار آمده و تربيت شده اند .
- مي شود هم گفت : نسل هايِ اكنوني بسياري از تضادها و درگيري هايِ ذهني و شخصيتي و اجتماعيِ ما را ندارند و از ابزارِ بيشتري برايِ زندگي و شناختِ خويش و جهان و آفرينش برخوردارند . مي توان اميدوار بود كه نوه هايمان زندگيِ خوبي داشته باشند و سلامتي و شادكامي و آزاد و آگاه بودن را ، به رقص برخيزند .
- كلاه : بسيار بدبينانه است . شما عاملِ پيشرفت و تكنولوژي و زمان را ناديده گرفته ايد .
- خير ، بسيار واقع بينانه و گاه حتا خوش بينانه است . بگذرم از اين كه نسلِ ويراني بايد هم كه بدبين و شكاك باشد و گرنه نمي تواند چيزي را خراب يا آباد كند .
از آن گذشته ، تكنولوژي " ابزار " است و ابزار را انسان مي سازد و هميشه داشته است . عاملِ تعيين كننده و مهم توانِ ذهنِ بشري و" دانش " و ارتباطات و تبادلِ تجربه ها و روايت هايِ گوناگون انساني است . تكنولوژي وسيله است نه غايت .
اما به محضِ اين كه از دانش سخن گفتيم ، بي درنگ بايد تاكيد كنيم كه " دانش " و آگاهي و شناخت ، بدونِ " آزادي " ممكن نيست و اين دو لازم ملزومِ يكديگرند . تا نتوانيم از تجربه هايِ اقوام و مللِ ديگر آگاه شويم و تا درشناخت و حتا تجربه يِ معيارها و قراردادهايِ گوناگون بشري و روش هايِ ديگرِ زندگي " آزاد " نباشيم ، چگونه خواهيم توانست به انساني آگاه و آزاد و شادكام و برخوردار تبديل شويم ؟ اين است كه مي گويم : نسلِ بعدي با آگاهيِ كامل از دين و تمدن و گذشته يِ خويش و جهان عمل خواهد كرد و تضادها و نابساماني هايِ ما را نخواهد داشت . اكنون همگان از اين واقعيت آگاهند كه تا بشر از كوره يِ " قرونِ وسطا " نگذشته و به " رنسانس " نرسيده و " دانش " و آگاهي و آزادي را مبنا قرار نداده است ، نتوانسته است به مدرنيزم و پسا مدرنيزم دست پيدا كند و شرايطِ بهتر را جست و جو نمايد . برايِ من آشكار است كه نسلِ فردا خواهد توانست جامعه و انسانِ ايده آلِ ايراني را شكل بخشد و به وجود آورد .
- اما سخنِ امروز و اكنون اين است كه بايد در دورانِ شكستن و برآمدنِ ساختارها مراقبت كنيم تا كسي و جرياني ناآگاهانه يا مغرضانه ، مصالحِ سست و نامناسب را -كه ممكن است در رنگ ها و حتا نقاب هايِ زيبا آراسته باشد - به كار نبرد و در بنايِ نوينِ جامعه و انسانِ ايراني تجربه هايِ نادرستِ گذشته ، دوباره و چند باره تكرار نشود و تماميِ امكانات و استعدادها و توان هايِ طبيعي و انساني شناخته شده باشد و در هرچيزي در جايِ خويش به كار آيد .
- كلاه : بحثِ اين جلسه را جمع بندي كنيم ، تا به نتيجه اي رسيده باشيم .
- آن چه اكنون آشكار است و انگار همه بر آن توافق داريم اين است كه ساختارِ سنتيِ جامعه و ذهن و شخصيتِ انسانِ ايراني ، امروزه به جايي رسيده كه درحالِ فروپاشي و پوست انداختن و ديگرگون شدن است . يعني گذشته يِ كهن ، ما را به بن بستِ كنوني دچار ساخته است . به همين دليل نيز بايد مراقبت كنيم تا اين بنايِ فاسد و بيمار و سنگ شده و در حالِ ويراني ، كاملا در هم كوبيده شود و نادرستي و ناروائيِ بسياري از سنت ها وساختارها و شكل ها و قراردادها و مجموعه هايِ از پيش تعيين شده و جزميِ خير و شر ، برايِ همگان توضيح داده شود و همگي با آگاهيِ كامل به ايراني آزاد و آباد و شادكام بينديشيم .

ادامه دارد


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • وازاين"زندگاني"ها - شعر
  • شطحيات - پرت و پلا - مقاله
  • وصف الحال - شعر
  • مقاله - شناختِ انسان
  • شعر - انسان كه جاودانه
  • پيرامون شعر - شعر اخوان
  • باد مي گويد - شعر
  • فراخوانِ فهم - مقاله
  • زيباترين خسوف - شعر
  • مقاله - تمدن مدرن

  • Archives
  • August 2004
  • September 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • April 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • April 2009
  • November 2009
  • October 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .