آدمي موجودي است " خويش پرست " . نوعِ نا آگاهِ آن به صورتِ غريزي " خود پرست " و بيهوده به خود مغروراست و تنها به نيازهايِ " غريزي "و حفظِ منافعِ حقيرِ خويش مي انديشد و نوعِ آگاه نيز ، دانسته و با شناخت " انسان " را مي ستايد و صد البته كه عموم " خودباوري " و جست و جويِ " خويش " را ، با " خود پسندي " – به عنوانِ صفتي مذموم و قابلِ بحث – اشتباه مي كنند و مرزِ آشكارِ اين دو را با هم در مي آميزند ... ستايش و پرستشِ " انسان " تصوير يا برگرداني از " اصالتِ عقل " است . نيروئي كه به سببِ آن آدمي بر ديگر انواعِ حيات ، برتري يافته و از آن ها ممتاز گشته است . هنرمند و شاعر مأمور و ناگزير از كشف و شناختِ زيبايي ، در انسان و خويشتن و جهان است . انسانِ غريزي ، از آن جائي كه " خويش " را نمي شناسد و باور ندارد و كردار و رفتارش برخاسته از " غريزه " است ، افعالِ پرستش را- به همان صورتِ غريزي- انجام مي دهد ، در حالي كه دقيقا نمي داند چه مي كند ؟ در برابر وي " انسانِ آگاه " خود باور و خويشتن جوي ، سرگشته يِ " نيكي و زيبائي " است . شاعر و هنرمند و فيلسوف " زندگي " و " انسان " را مي شناسند و تبيين مي كنند – يا چنين نقشي را برعهده دارند و نمايندگي كرده اند- شاعر پيوسته در صددِ كشف و شناختِ زيبايي و ستايش و تعريف و تبيينِ آن است ، اما فيلسوف نگاهِ انسان به زندگي و خويشتن را " معقول " مي سازد ... هنرمند و شاعر ناروايي ها و زشتي ها را برنمي تابد و همه چيز را در همه جا و هميشه " زيبا " و خوب و شايسته مي بيند و مي خواهد و مي طلبد . اراده به اصلاح – به همين دليل – در شاعر و هنرمند گريز ناپذير است ، لذا هنگامي كه از " نا آگاهي " و ناروائي بر مي آشوبد ولي اكثريت را در مقاومتي شديد نسبت به هر نوع دگرگوني و شادكامي و زندگيِ بهتر مي بيند و محافظه كاريِ عمومي او را " نوميد " و حتا گاه " بد بين " مي سازد ، برمي آشوبد و فرياد بر مي دارد وچنين است كه احساسِ انسانِ آگاه و به ويژه هنرمند و شاعر ، در هنگامِ بلوغِ فكري و ذهني ، نوعي پوچي و بيهوده گيِ " زندگي " است . خيام و هدايت در دوسويِ تاريخ و ادبياتِ ايران ، نمونه هايِ گران قدري از اين دسته دانشمندان و هنرمندانِ ايراني هستند كه آن يك به " اباحي گري " و دم غنيمت شمردن روي مي آورد و اين يك شيرِ گاز را باز مي كند و تمام ... اين احساس را دربسياري از فيلسوفان و انديشمندانِ غربي نيز مي يابيم . از تبِ تندِ " اپيكوري " كه دورانِ افولِ " تمدنِ يونان " را در خود گرفت و گويا از انديشه هايِ " ثنوي " و " قضا قدري " و فلسفه هايِ ماوراء الطبيعه يِ شرق نشأت يافت ، تا عصرِ مدرن و به ويژه قرنِ 19 اروپا و پس از شكستِ ناپلئون كه احساسِ گناه و واخورده گيِ عمومي ، جامعه يِ اروپايِ پس از انقلابِ فرانسه را در خود گرفت ، نوعِ غربيِ " نوميدي و بدبينيِ فلسفي " را ، در نمونه هايي چون كافكا و شوپنهاور و داستايفسكي و نيچه و ديگران و ديگران شاهد بوديم . از آن جا كه هنرمند همواره در صددِ اصلاح و يافتنِ روش هايِ بهترِ " زندگي " و كشف و شناختِ زيبايي هايِ برتر وتازه تر در آن است ، لذا در ادوارِ خاصي از تاريخ و تمدن ، به ويژه در مقاطعِ گذار و دگرگوني هايِ بشري ، جامعه و در آغاز " شاخك هايِ حساسِ آن " يعني هنرمندان وفيلسوفان و آگاهان " دچارِ نوعي " يأسِ فلسفي " و احساسِ پوچي و بيهوده گي مي شوند . ظهورِ " مصلحان " و ايفايِ نقشِ " انسانِ سياسي " توسطِ شاعر و هنرمند ، در چنين هنگامه هايي است . به همين دليل هم نويسنده و روشن فكر" انقلابي " مي شود و سر از اسپانيايِ " فرانكو " در مي آورد ، يا شاعري به تونل هايِ " ويت كنگ " پناه مي برد و آن ديگر ديوانه مي شود و ديگري در تيمارستاني – در حومه يِ پاريس – در مي گذرد . زندگيِ " رمبو " و خودكشيِ " آرتور كسلر " شاهدان و توضيح دهنده گانِ ديگري ، از اين " ياسِ فلسفي " هستند ... بگذريم از اين كه زندگي و سرانجامِِ هنرمند ، در كشورها و فرهنگ هايِ گوناگون ، دچارِ دگرگوني هايِ اساسي است و در حاكميت هايِ تماميت خواه و جزم انديش و ماكسيماليست " هنرمند " و فرهيخته - ضرورتا - انقلابي مي شود و همواره منتقدِ حكومت ها و برآشفته از ناروائي ها ، درگير با خويشتن و جامعه ، باقي مي ماند ومي ماند . نمونه هايِ هدايت و فرخيِ يزدي، در تاريخِ معاصرِ ايران كم نيستند و كم نداريم ... در واقع بحث در اين است كه ما شاعر و هنرمند را "موجودي سياسي" مي دانيم ، يا " ادبي " ؟ آشكار است كه در جوامعِ شرقي وتا هنگامي كه انسان همه چيز را به " ماوراء الطبيعه " نسبت مي دهد و " اراده " را از خويشتن سلب و انكار مي كند ، ممكن است اندك تسكيني برايِ مردمِ عادي و اكثريتي كه نا آگاهانه و غريزي زندگي را مي گذرانند ، وجود داشته باشد ، اما برايِ شاعر و هنرمند و هرانسانِ آگاه و فرهيخته اي ، هرگز نمي تواند چنين تسكين هايي به وجود آيد ، زيرا كه روشن فكر متكي به عمل و اراده يِ خويش است و طبيعي است كه از نا آگاهي ها و ناروايي ها برآشوبد و همواره در صددِ اصلاح و سرگشته يِ نيكي و زيبائي است . بدبيني و نوميديِ فلسفي كه بر هنرمند غالب مي شود ، نه تنها برخاسته از دانائيِ وي نسبت به پوچي و بيهوده گيِ " زندگي " است ، بلكه در جوامعِ " رنج انديشِ شرقي " برخاسته از ناآگاهيِ جامعه و رنجي است كه شاعر و هنرمند از ناداني و ناتوانيِ اكثريت و سرباز زدنِ ايشان از هرگونه اصلاح و دگرگوني وآگاهي ، مي برد و او را برآشفته مي سازد . چنان كه روز به روز فاصله ها بيشتر و بيشتر مي شود، چنان كه اندك اندك شاعر و هنرمند به لاكِ تنهايي و سپس احساسِ پوچي و بيهوده گي نسبت به " زندگي " و " انسان " فرو مي رود و " بدبيني و نوميدي " را - در هر دو رويِ سكه - مي آزمايد . يعني از سوئي احساسِ پوچيِ زندگي و يأسِ فلسفي او را در خود مي فشارد و از سويِ ديگر نوميدي نسبت به هرگونه اصلاحِ اجتماعي و شخصيتيِ اكثريت و محافظه كاري و مقاومتِ ايشان، دربرابرِ هرگونه آگاهي ، روشن فكر را برآشفته ساخته و به انزوا مي كشاند . بحثِ تعهد و عدمِ تعهد در هنر ، از همين جا سرچشمه مي گيرد و در رابطه با فرهنگ ها و هويت هايِ گوناگون ، دگرگوني مي پذيرد . اصولا در جوامعِ شرقي اين پرسش جايِ طرح و بحث دارد كه آيا هنرمند و روشن فكر مي تواند از نقش هايِ بيهوده و اجباريِ خويش بگريزد و نسبت به تعطيل بودنِ دانش و خِرد واكنش نشان ندهد ؟ چگونه مي تواند هنرمندي در زماني كه زيبائي در بند است و آگاهي و معيارهايِ ناروايِ " خير و شر " و مطلق گرا و جزم انديش و حتا ريا كار و فرصت طلب ، بر تماميِ شؤون و شخصيتِ انسان و جامعه حاكميت و مقبوليت يافته است و تنها ويژه گي و وجهِ تميزِ انسان و حيوان موردِ انكار و نفي است ، سخن از " عدمِ تعهدِ شاعر و هنرمند ، جز به نفسِ هنر " به گويد و در رخوتِ جهاني ذهني و انتزاعي فرو رود ؟ اگر در گذشته- يا اكنون- شعرِ كلاسيك ومعاصرِ فارسي ، از بسياري پيرايه هايِ غيرِ حقيقي نمايندگي كرده است – يا مي كند – تنها به دليلِ آن است كه در چنين جوامعي ، علاوه برآن كه سخن گويانِ شايسته و به جايِ خويش را فاقد است ، نفسِ نيكي و ويژه گي هايِ بارزِ انساني و حقوقِ نخستينِ بشر ، از هم آغاز نفي و انكار گرديده و هر گونه دانش و شناختي تعطيل شده است . از خود مي پرسم : آيا ممكن است انسانِ بالغ و آگاهي نتوانسته باشد خويشتن و جهاني را كه در آن زندگي مي كند ، بشناسد و در پيِ نيكي ها و زيبايي هايِ تازه و شناخت و باورِ خود و هستي ، سرگشته و در جست و جو و همواره بي تاب نباشد ؟ پرستش و ستايشِ زيبايي و نيكي توسطِ شاعر و هنرمند ، در هر محيط و جامعه اي ، به گونه يِ خاصِ خويش ظهور و بروز مي كند و صد البته كه هزاران قرباني و ضايعات و اضافات و فضولاتِ خود را نيز دارد . آن قدر ترجمه هايِ بيگانه با خويش را خوانده و دچارِ اشتباه شده ايم كه به گمانِ پيروي از نسخه هايِ ديگران ، آن هم در شكل و پوسته ، نه درمحتوا و نفسِ موضوع ، شرايطِ خاصِ خود را – نيز - از ياد برده ايم و انگار كه در " هپروت " زندگي مي كنيم و زمان و مكان را نمي شناسيم . اين است كه مسائل را با يكديگر در آميخته و شرايطِ موجود را از ياد مي بريم . وسرانجام اين كه شاعر و هنرمندِ ايراني - اكنون - هيچ راه و گريزي ، جز نمايندگي كردن از نقش هايِ – حتا - ناخواسته را ندارد و بايد كه بتواند با نوعِ مردم ارتباط برقرار كند و خود باوري و شناختِ شايسته از انسان و زندگي را ، در خويشتن و امروز و فردايِ جامعه برآورد . هنگامي كه در ايران نيز همه چيز سرِ جايِ خودش قرار گرفت ، زمانِ آن خواهد رسيد كه هنرمند و شاعر ديگر ناچار نباشد صدايِ مردم و جامعه را ، در لابلايِ هزاران ابهام و ايهام بيان كند و به ديگران به رساند . زمانه اي كه ديگر نيازي به زبانِ اسطوره و ايماء و اشاره نباشد و انسان ها بتوانند آگاهانه و بي هيچ پرده اي ، با يكديگر سخن به گويند و " شعر" كاربردِ كنوني را رها ساخته و تنها به نفسِ زيبائي و هنر پاي بند باشد به اميدِ آن روز و با درود و بدرود .
ادامه دارد
# posted by محمدرضا زجاجی @ ۶:۰۱ بعدازظهر 0 comments
دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .
ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .
" دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .
آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است .
درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي
به گردانيم ؟
بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي
و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي
تنهايي است .
عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست
داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز
خويش- را بر نمي تابد .
بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود
شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را
، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز
است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ
توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و
بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و
بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .
آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است
. هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم .
اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .
آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ
ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است
، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون
نه گذشته و نه فردا .
هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته
است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟
خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .
آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها -
آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي
ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع
و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا
توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با
واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش
و ناداني است .
سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن
درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .
حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز
است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ
تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .
انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته
و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود
. ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .
کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .
هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم
يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .
با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه
درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي
.
عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز
گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .
بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي
گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم
ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي
سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .
اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با
تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ
وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي
شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ
جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي«
خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .
آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ،
حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا
بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و
زندگي زميني او .
آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ،
لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟
انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و
ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .
فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي
آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام -
نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه
كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي
نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند
و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته
اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .
در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش
مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين
مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر
دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ
خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان
است ؟
زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك
هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .
آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي
را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته
ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند
كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان
سازند .
حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از «
غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا
مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...
زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان »
و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...
گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ
انديشانِ شب روي است كه از زندگي و
انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است :
اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش
ذوقي » است .
(نيچه)
مي گويند :
" خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي
به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد
: بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه
ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟
ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در
اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .
آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ
گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...
ميوه ي "
جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به
جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ،
اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از
خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك
باد ...
هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .
منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست
ستم تباه كننده ي هستي است .
چرا بودن ، در فردا بودن است .
هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند .
خويشتن را
تقدير فردا بشناسيد تا در امروز
زندگي كنيد .
زندگي كردن در امروز ، درك فرداست .
خود انديشي ، آفريننده گي است .
بخشنده گي ، غرور بودن است .
با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است
.
انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست .
خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان
پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و
شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي
طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي
خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي
از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .
واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟
و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟
آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ
است .
شناختن زيبايي ، اجبار هستي است .
ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم .
اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين
كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه
ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن
شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي
پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي
زندگي هاي نهاده را مي گريد .
تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به
نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .
انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد
و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و
بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .
هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده
است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را
، دريافته باشند .
شناخت زندگي و انسان اجبار و
ضرورتِ زيستن در اكنون است .
كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار
كرده است .
شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ
كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .
همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از «
آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .
كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ
ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف
حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .
تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از
هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي
تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي
"محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .
براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از
تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ
دگرگوني وجود ندارد .
كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي
خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن
بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .
هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد
. اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا
داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .
آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند
و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از
نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ «
غريزه » قربان خواهد كرد .
هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و
نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و
زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و
ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .
كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن
، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .
زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و
خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ
خدايي برآن فرمان راند .
بگوئيد نيستم ، تا باشيد .
هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن »
را خواهيم آموخت .
بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ
طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...
اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا
نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟
چگونه ؟
تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد .
اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .
ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم .
بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .
برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .
بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را
تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و
نخواهد بود .
بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار
گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد
روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد
... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و
همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي
حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...
امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟
چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟
همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي
هاست ، درود مي فرستم .
هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ
بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه
يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود
به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .
چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي
كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟
انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه
عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .
نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ،
هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته
خواهد ماند .
آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و
ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني
و همانندي و مرگ ؟
هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به
كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز
هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .