نگاه                  

هيچ حرفي برايِ گفتن وجود ندارد و بدترين کارها سخنراني است

نقل هر شعر يا مقاله از وبلاگ نگاه با ذكر منبع و لينك دادن به اصل بلامانع است .

لينك دوني :

يادآوري :

دادن لينک تنها و تنها به منظور اطلاع رساني بوده و به هيچ عنوان دليل بر اشتراک انديشه نيست .

مراكز و سامانه هايِ خبري

پيك نِت
نيوز نِت
اطلاعات.نت
پيـک ايـران
خبرنامه ي گويا
آژانس خبري كورُش
ايران پرس نيوز
شبكه ي خبري دادنامه
شبكه ي اطلاع رساني نفت و انرژي
خبرگزاري ايسكانيوز
خبرگزاري كار ايران
خبرگزاري آفتاب
خبرگزاري البرز
خبرگزاري آريا
خبرگزاري فارس
خبرگزاري موج
خبرگزاري مهر
خبرگزاري جبهه ي ملي ايران
خبرگزاري جامعه ي جوانان ايراني
خبرگزاري ميراث فرهنگي
خبرگزاري دانشجويان ايران
خبرگزاري ورزش ايران
الجزيرة نت - باللغة العربية
 

راديو و تلويزيون ها

بي بي سي فارسي
بي بي سي ( 2 )
راد يو بين المللي فرانسه
برنامه ي فارسي صداي آلمان
صداي اسرائيل
راديو جوان
راديو زمانه
ايران سيما
واحد مركزي خبر
 

روزنامه ها نشرياتِ ادواري و سايت هايِ خبري

ايران
اسرار
حمايت
انتخاب
رويداد
خورشيد
رستاخيز
نوانديش
خبرنگار
نيم روز
حيات نو
حوزه نت
نيوز نت
روز آنلاين
ملت نيوز
ادوار نيوز
انصار نيوز
جوان نيوز
شريف نيوز
فردا نيوز
عارف نيوز
بورس نيوز
پرسا نيوز
پنلاگ نيوز
گزارش گران
ايران ما
ايران امروز
ايران bbb
ايران فردا
فرهنگ آشتي
هم وطن سلام
وزارت امورخارجه آمريكا
سايت خبري بازتاب
سايت خبري سرخط
سايت خبري شهروند
سايت خبري بي طرف
شبكه ي خبر دانشجو
مجله ي اينترنتي فريا
روزانه تهران جنوب
هفته نامه ي تابان
اتحاد تا دموکراسي
باشگاه خبرنگاران جوان
روزنامه ي كيهان
جمهوري اسلامي
مردم سالاري
همشهري
جام جم
خراسان
اعتماد
رسالت
شرق
قدس
خبر ورزشي
كابل پرس
تهران تايمز
هفت تير
30 نما
تكتاز
 

كتاب خانه ها و مراكز فرهنگي

 كتاب خانه ي قفسـه
کتاب هاي رايگان فارسي
كتاب هاي رايگان فارسي-خبرنامه
كتاب خانه ي نهضت ملي ايران
كتاب خانه ي دكتر محمد مصدق
كتاب خانه ي خواب گرد
كتاب خانه ي شاهمامه
كتاب خانه ي دل آباد
سخن - سايت كتاب و نشر الكترونيك
 

تشكل ها و نهادهاي فرهنگي و اجتماعي

سازمان سنجش آموزش كشور
سازمان اسناد و كتاب خانه ي ملي ايران
شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي
خانه ي هنرمندان ايران
مجله ي فرهنگ و پژوهش
مؤسسه ي مطالعات تاريخ معاصر ايران
مؤسسه ي گفت و گوي اديان
مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران
پايگاه اطلاع رساني پزشكان ايران
نهضت آزادي ايران
پن لاگ
کانون نويسندگان ايران
كانون انديشه ي جوان
کانون پژوهش هاي ايران شناختي
كانون زنان ايراني
زنان ايران
گزارش گران بدون مرز
تريبون فمنيستي ايران
انجمن فرهنگي هنري سايه
موج پيشرو
 

فرهنگي - هنري

خزه
دوات
واژه
رواق
قابيل
بخارا
سمرقند
سپينود
ماندگار
سيبستان
شبنم فكر
نسل پنجم
خسرو ناقد
خانه ي داستان
مجله ي خانه ي داستان
مجله ي سينمائي ادبي
تاريخ و فرهنگ ايران زمين
تاريخ ايران باستان
روزنامه هاي م . ويس آبادي
ميان برهاي سي ثانيه اي
يادداشت هاي يك اطلاع رسان
دل تنگي هاي يک کرم دندون
طومار - ليلا فرجامي
اديبان - وحيد ضيائي
ميرزا پيكوفسكي
صد سال تنهائي
خشت و آينه
جن و پري
هفت سنگ
رمزآشوب
هرم
شبح
فرياد
آدينه
آدينه2
ادبكده
ادبستان
غربتستان
عصيان گر
پوكه باز
كتاب لاگ
كشتي نوح
حيات خلوت
آرمان شهر
الهه ي مهر
نيما يوشيج
جيرجيركِ پير
مي بي رنگي
ساحل افتاده
كلكسيون شعر
بازگشت به آينده
آوازهاي خار بيابان
كلك خيال انگيز
لوليتاي ايراني
آرامش دوستدار
آستان جانان
خشم و هياهو
خاكي آسماني
پريشان خواني
هنر و موسيقي
قصه ي كرمان
ايران تئاتر
باغ درباغ
كاپوچينو
آرش سرخ
کارگاه
 

نويسنده گان شاعران و هنرمندان

صادق هدايت
ابراهيم يونسي
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
بنياد شاملو
شاملو - مجموعه ي آثار
نادر نادر پور
سهراب سپهري
هوشنگ گلشيري
داريوش آشوري
اسماعيل خوئي
بزرگ علوي
صمد بهرنگي
منيرو رواني پور
دكترعلي شريعتي
عبدالكريم سروش
آواي آزاد - مجموعه آثاري از شاعران معاصر
 

(ژورناليست ها ) و وبلاگ ها و سايت هاي حاوي لينك هاي متنوع و مفيد

روزنامك
زن نوشت
دو در دو
پابرهنهِ برخط
سرزمين آفتاب
روزنامه نگار نو
دنياي يك ايراني
سفرنامه ي الکترونيک
وبلاگ بي بي سي فارسي
حاجي واشنگتن
علي خرد پير
امشاسپندان
ايران كليپ
ايران جديد
هفت آسمان
بلاگ چين
خانم کپي
آق بهمن
يك پزشك
خبرنگار
روزانه
فرياد
كوچه
کسوف
 

(گروهي ها) گاه نامه ها و مجله هاي الکترونيکي

پيك خبري ايرانيان
ايرانيان انگلستان
كتاب داران ايران
خواندني ها
مجله ي شعر
خانه ي سبز
پويشگران
فروغ نت
گيل ماخ
زيگ زاگ
شرقيان
صبحانه
ديباچه
انديشه
فانوس
پنجره
پندار
گوشزد
هنوز
نامه
لوح
 

وب نوشت ها و سايت هاي شخصي - فرهنگي سياسي اجتماعي

مهرانگيزكار
مسعود بهنود
شيرين عبادي
هادي خرسندي
احسان شريعتي
ايرج جنتي عطايي
اشكان خواجه نوري
ميرزا آقا عسكري
لطف الله ميثمي
محمدرضا فطرس
وحيد پور استاد
اميد معماريان
سيروس شاملو
كورش علياني
شاهين زبرجد
مهين ميلاني
سعيد حاتمي
ملكه ي سبا
حسين پاكدل
علي قديمي
هادي نامه
بيلي و من
نقش خيال
مسافر شب
بدون حرف
گيله مرد
بازگشت
تادانه
ناگزير
مهتاب
افکار
فردا
آشيل
قلم
شيز
سپهر
ناتور
جمهور
بي اسم
35 درجه
گل خونه
يك قطره
آبچينوس
هومولونوس
روز نوشت
چشم هايش
ملي مذهبي
باغ بي برگي
چرند و پرند
رامين مولائي
يك نخ سيگار
زندگي وحشي
از بالاي ديوار
سرزمين رؤيايي
تحقيقات فلسفي
روي شيرواني داغ
شهروندِ نصف جهاني
يادداشت هاي نيمه شب
ترا اي کهن بوم و بر دوست دارم
كتابچه ي مهدي خلجي
مقالات سياسي و اجتماعي
ارزيابي شتاب زده خداداد رضا خاني
اكنون شهرام رفيع زاده
آدم و حوا حسن محمودي
قلم رو ساسان قهرمان
پوتين محمد تاجيك
چشمان بيدار مهستي شاهرخي
چرا نگاه نكردم ؟
عمادالدين باقي
محمود فرجامي
شادي شاعرانه
سلول انفرادي
کتاب درخانه
تقويم تبعيد
پراكنده ها
بلاگ نوشت
زر نوشت
ارداويراف
ميداف
عكاسي
ليلا صادقي
سينماي ما
فيلم نوشته ها
آيدين آغداشلو
نيک آهنگ کوثر
پيمان اسماعيلي
وبلاگِ عكاسي
ايران كارتون
فروشگاه گرافيك
 

اديان ومذاهب

يتااهو
يهود نت
آيه الله منتظري
شريعت عقلاني
بام آزادي
 

ادبيات و هنر - شعر و داستان - مقاله : فلسفه و شناخت جامعه و انسان

نقطه تهِ خط
ماهنامه ي هنر موسيقي
خيال تشنه - حميرا طاري
هزارتو - فرزاد ثابتي
يادداشت هاي شيوا مقانلو
گوباره - ابراهيم هرندي
داستان هاي کوتاه يک آماتور
اهورا - مجيد ضرغامي
انساني بسيار انساني
الفلسفة فل سفه
نامه هاي ايروني
پيام يزدان جو
چه گوارا
چوبينه
گردون
برج
 

كامپيوتر و ارتباطات

دات
زيرخطِ IT
سرگردون
امير عظمتي
استاد آنلاين
همايون اسلامي
سرزمين كامپيوتر
فولكلور اينترنتي
وبلاگ تخصصي دلفي
از صفر تا اينترنت
سايت علمي فرهنگي خاطره
رباتيك و هوش مصنوعي
راهرو وب - محمدرضا طاهري
دانش كتاب داري و اطلاع رساني
ايتنا - اخبار فناوري اطلاعات
فناوري اطلاعات و ارتباطات
دنياي كامپيوتر و ارتباطات
مديريت فناوري اطلاعات
انديشه نت
 

نام داران « وب ِ» فارسي - متنوع و انتقادي

مجيد زهري
حسن درويش پور
روزگارما بيژن صف سري
خواب گرد رضا شكر اللهي
سردبيرخودم حسين درخشان
حضورخلوت انس عباس معروفي
پيام ايرانيان مسعود برجيان
كلمات اكبر سردوزامي
 

اطلاع رسان هاي بي نام و نام دار سياسي اجتماعي فرهنگي

دموكراسي فرزند جسارت
روز شمار انقلاب
زير چتر چل تيكه
چه و چه و چه
اردشير دولت
وب-آ-ورد
ورجاوند
خُسن آقا
سگ باز
چپ نو

طنز سياسي

ملاحسني
ملاحسني در کانادا

سايت هاي سرويس دهنده

 بلاگ اسپات
پرشين بلاگ
بلاگفا
وب گذر
 

موتورهاي جستجو و فهرست ها

 گوگل فارسي
گويا
تير آخر
پارس خبر
لينک هاي فله اي
داده هاي فارسي
 

لوگوها

وبلاگ نما

لينكستان

ليست وبلاگ هاي به روز شده

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com






جمعه، تیر ۳۰، ۱۳۸۵

 

آشفته بازار - مقاله


آشفته بازار
شما می گين تماشائی نيست ؟؟ انگار يه مشت دلقک و بقيه تماشاچی سيرک و خيمه شب بازی ... و انگار نه انگار که موضوعِ نمايش ، زندگی و بود و نبودِ خودمونه ...
همين روزها خبری را در بی بی سی خواندم که ( رأسی از رؤؤسِ آياتِ عظامِ خود ساخته و شرايط و پول پرداخته ) يعنی آيه الله سيد حسن ابطحی ( ادام الله ظلِ اينها علی رؤؤسِ آنها ) به همراه سيد تقی ، يکی از فرزندانش دستگير شده است ...
نفسِ خبر چيز تازه ای نيست و نبود ، ولی وقتی که آدم می بيند کسانی رویِ آنتن هایِ اروپائيانِ دکان دار قرار می گيرند که در کشور خودشان هيچ نيستند ، بماند که ذره ای از جريان های شناخته شده ای هستند که از 1360 بدين سو ، با سوء استفاده یِ آشکار از شرايط و با ثروت اندوزی ها و زد و بندهای کلان ، برایِ خود موقعيت و وجهه ای کسب کرده و توانسته اند به اصطلاح دکه گکِ شان را ، به دکه و اگر هم شده دکانی ، تبديل کنند ...
در برابر اين جريان نيز ، افراد و جريان های ساخته و پرداخته و متأسفانه مشتی نا آگان هستند که دانسته و ندانسته ، با عناوينِ خرکس پسندیِ هم چون حقوقِ مدنیِ شهروندان و آزادیِ افراد و شخصيت هایِ مختلف المشرب ، نه تنها برایِ جريان هایِ انحرافی و انديشه هایِ انگلی – که برایِ کلِ مجموعه ای که زمينه ی فعاليت برایِ چنين جريانی هائی را فراهم آورده است - مقبوليت و حتا مشروعيت تدارک می بينند و در عمل باعثِ ترويج باندهایِ خرافه و نادانی در کشور می گردند ...
موضوع اين است که : در درورانِ " سردارِ سوزنده گی " بسياری از روحانيونِ درجه دوم و سوم که توانسته بودند خود را به کانال هایِ قدرت و ثروت نزديک کنند ، آرام آرام از گوشه و کنارها سر برآوردند و يک شبه آيه الله العظمی و مرجعِ تقليد شدند و فرصت هایِ ثروت اندوزی و نزديکی به باندهایِ قدرت را مغتنم شمردند و حداکثر با اين توجيه که : " ما از فلانی و فلانی که کمتر نيستيم " رساله هایِ عمليه چاپ کردند ( يعنی که خودشان اولين جريانی بودند که حرمتِ - به اصطلاح - مقامِ مرجعيت و سلسله مراتبِ روحانی را شکستند و آن را متروک ساختند ) و قضا را ، که همين حضرات يک شبه مريدان و حاميانِ پروپا قرصی نيز يافتند و مجالسِ کشف و شهودی برگذار کردند و حسينيه ها و مدرسه ها و نمازها و حوزه هایِ درس راه انداختند وبسياری که هيچ کاری ديگری نمی توانستند بکنند ، وقتی که زمان گذشت و بعضی چيزها فراموش شد ، مثلا پدرشان را حسينيه های خويش دفن کردند و خلاصه دکان را گرداندند و به عنوانِ شخصيت های روحانی و مدرس و فقيه و مرجع و واعظ و روضه خوان و قاری و مداح و چه و چه یِ ديگر ، به خوردِ خلق الله احمق دادند ...
هنگامی که فرصتِ دورانِ اصلاحات پيش آمد ، تنها همين مراجع و مفتيان و آياتِ عظام و به اصطلاح دگرانديشانِ خلق الساعه بودند که به عنوان شخصيت هایِ " اصلاح طلب " زمينه یِ فعاليت و رشد و تبليغات وسيع يافتند و ( نه شگفتا ) که دکان دارانِ اروپائی نيز ، همين ها را به عنوانِ جريان هایِ اصطلاح طلبیِ در ايران ، به رسميت شناختند و چه و چه کردند ...( آدم با خودش می گويد : حتما همين ها را می گويند : اصلاحات ؟؟ )
جز آيه الله منتظری که به دلايلِ سياسی ، دورِ اولِ اصلاحات را در حفاظتِ نيروهایِ اطلاعاتی گذراندند ، تمامیِ بيوتِ از پيش بسته شده – در دورانِ اصلاحات – دوباره باز شد و حتا کسانی که پيش ترها توسط دار و دسته هایِ خال خالی و با شعارِ " مرگ برضد ولايت فقيه " نماز و درسشان تعطيل شده بود ، دوباره دائر شد و دکان هایِ دونبشِ از رونق افتاده ، به تجديدِ اصلاح طلبانه یِ خويش سرعت بخشيدند ... آن يک امام رضا را خواب ديد و ديگری از امام زمان پيغام آورد ، دست هایِ شفا دهنده و متبرک پيدا شدند و خانه هایِ سبز و قرمز و سياه پا گرفتند و معجزه ها ديده شد و در جلساتِ ذکر و ذکر ، کر و کوران ادعایِ بينائی کردند و اشتران و سگانی – گريزان از آدمی – به زينهارِ اماکن متبرکه رفتند و در آن جاها بست نشستند و دعانويسان و رمالان و جن گيران و کف بينان اجازه یِ رشد و فرصتِ فعاليت يافتند و ميدان دار ميدان شدند و درکنارِ آن نيز محافلی پيچ در پيچ ، با حاميانی آشکار و پنهان برخاستند و به فعاليت در فضایِ مثلا بازِ اصلاحات پرداختند و حکم ها دادند و حکم ها اجرا کردند و ... خلاصه که آشفته بازاری از باندهایِ خرافه ، از فرصتِ ايجاد شده سود بردند و دست و پایِ خويش گستردند ... و آری که در اين ميان ، دستِ همه جا حاضر و گمراه کننده یِ قدرت و ثروت ، همه چيز هستی را ، فدایِ مصالح و منافعِ کوچک خويش خواست و ساخت و به چنين بلبشوئی اجازه یِ فعاليت و رشد داد ... ( که به هرحال اين جريان ها - در برابرِ مردمِ ايران - خودی شمرده می شدند و شدند و همين ها نيز بودند که بايد خيمه شب بازیِ اصلاحات را ، به دنيائی که خود از پيش آماده و هماهنگ بود ، بقبولانند و چه آسان هم قبولاندند و هماهنگ با هم ، به تحميق توده هایِ ناآگاه و پيروانِ ناتوانِ خرافه پرست برخاستند ) .
وقتی که مقاطعِ 57 تا 60 و 76 تا 78 و سرانجام 84 تا کنون را ، به مقايسه و تطبيق و تأمل می نگرم ، می بينم که چه زود - ما مردم - همه چيز را فراموش می کنيم و کرديم و رهبرانِ قوم نيز با چه وقاحتی ، مردم را فراموش کار گمان می برند و چگونه – همگی از حاکم و محکوم و ثروتمند و فقير - پس از 1360 ديگر شديم و همه چيز را ديگر کرديم و به تدريج از تمامی ادعاها و شعارها و اصولِ موردِ تبليغ و ادعایِ خويش ، عدول کرديم و کوشيديم اهداف و اصولِ ديگری را به مردم ديکته و حقنه کنيم و با تکيه بر قدرت و ثروتِ کشور ، به جعل و تأسيس نظامی برخاستيم که هر روز و لحظه ، از اهداف و اصولِ تبليغ شده و تأئيد شده در پيش از 57 وحتا 60 فاصله می گرفت وگرفت . دوباره برایِ انقلاب اهدافِ تازه و ديگر ، تعريف و تبليغ شد و به زورِ قدرت به خوردِ جامعه ی ناآگاه و پيرو و محروم از تمامیِ امکاناتِ مدنی ، داده شد و سرانجام جامعه ای ديگر برآمد و گذشت و شد آن چه گذشت و هست ...
و آری که پس از 1360 اندک اندک مواضعِ قبلی توجيه شد و حتا توسط خطيبانِ جمعه یِ تهران و شهرستانها و شخصيت هایِ تأثيرگذار و مسلطِ سياسی و مذهبی ، از بسياری مواضعِ پيشين معذرت خواسته شد و آن مواضع را نه اجبارِ " نفسِ انقلاب " که " فشارِ گروه هایِ چپ " دانست و به بهانه یِ جلب و جذب و ايجادِ امنيت برایِ سرمايه یِ داخلی و خارجی ، به ثروت اندوزی و حيف و ميل بيت المال و سوء استفاده از قدرت ( به عنوانِ سازندگی ) ميدان و فرصت داد و خود دم از " عدالتِ اجتماعی " زد ....
تمامیِ هشت ساله ی دورانِ سردار سوزنده گی ، فرصتی يگانه و بی همتا ، برایِ دکه دارانی بود که متکی به اين يا آن مرکز قدرت و برخوردار از رانت هایِ گوناگون ، همه و همه به دلالی و دلالی و بازهم دلالی و زد و بندهایِ سودآور و آسان روی آورند و در خارج و داخلِ کشور ، تنها به اين شغلِ شريف ( ؟؟ ) قيام فرمايند و هر آقازاده ای در گوشه و کناری ، چيزی را در انحصار بگيرد و کيسه ها بياندوزد و در اين جا و آن جا سرمايه گذاری هایِ کلان داشته باشد . در همين حال در داخلِ کشور – نيز - به بيت و بيت سازی و آيه الله و آيه الله پروری دامن زدند ، چنان که بسياری - که اهلش بودند - با جلب وجذبِ ثروت و نزديکی به قدرت ، يکی پس از ديگری رساله یِ عمليه چاپ کردند و مريدان و حاميان و منابعِ مالیِ قوی جستند و يافتند و از هر شرايط و فرصتی ، به هر قيمت و کيفيتی ، بهره جستند و جيبِ خويش و نزديکانِ خويش را ، آن چنان اندوختند که چون خبرنگاران از ارقامِ نجومیِ ثروت خانواده شان پرسيدند و نتوانستند آن را رد کنند ، توجيه کردند که : " بله ، برایِ حفظ اسلام در شرايط خاصِ آينده " ثروت می اندوزيم و گنج بر گنج می گذاريم ... شگفتا و شگفتا ...
بگذريم که دکان ها برآمد و بيوتِ خلق الساعه رونق گرفتند و هر دلال و قصاب و مداح و قاری و صاحبِ موقعيت و فرصتی ، بيت و تشکيلات و دکان دستگاهی تأسيس کرد و برای خويش قائل به کشف و کراماتی گرديدند و در اولين گام ها در دورانِ به اصطلاح سازنده گی ، با تمامِ توان به تحکيم پايه هایِ ثروت و قدرتِ خويش برخاستند ...

زمانی که جريان - به اصطلاح - اصلاحات در کشور به راه افتاد ، همين بيوت و حواشی و تشکيلات ، عمده ترين مراکز قدرتی بودند که فرصتِ اظهار وجود و تأسيس و ترويج و نشر و طرحِ خويش يافتند و توانستند از برکتِ فضای ايجاد شده در دورانِ " سيد خندان " تا جائی پيش به روند که طرحِ مصونيتِ مجتهدين و فقهاء و صاحبانِ رساله ( و سپس شاغلين قوه یِ قضائيه ) را ، به مجلسِ اصلاحات ببرند و در چارچوبِ تضمينِ اجرایِ قانونِ اساسی ، حق و فضایِ فعاليت و گسترش ، برای بيوت و شخصيت ها و جريان هایِ خودی و حتا احزاب و انديشه هایِ متنوعِ " ولايت مدار " فراهم آورند و هم زمان جامعه را از طريقِ اصلاح به شهروندانِ درجه یِ اول و دوم ، به ثروتمند و فقير تقسيم کنند و هم چنين اجازه داده شود تا - به اصطلاحِ خودشان- فيلسوفان و روشن فکران و تئوريسين هایِ خودی ، با عمامه و بی عمامه و با ريش و بی ريش ، هريک از گوشه و کناری برآيند و با مريدانی در پس و قدرت و ثروتی در پشت ، فرصتِ طلائیِ " عصرِ اصلاحات " را مغتنم شمارند و با حضور در تلويزيون ها و مجامعِ داخلی و خارجی خويش را به عنوانِ نماينده گانِ و نخبه گانِ جامعه یِ اصلاح طلبِ ايران معرفی کنند و جا بيندازند . ( شگفتا و نه شگفتا ) که همين دکان دستگاه ها هم ، به عنوانِ وجود و حضورِ " دگرانديشان " و فعالان سياسی و فرهنگی در ايران – از سویِ جهانيان – به رسميت شناخته شدند و به خلق الله احمق نيز قالب گرديدند و ...
و چنين است که می بينيم همه چيز هماهنگ شده و زمان بندی شده و به موقع ، تنظيم و اجرا می شود ، تا مثلا کانون هایِ توحيد لندن و پاريس بر آيند و جايزه هایِ جهانی داده شود و بوق هایِ آماده ، کارِ خود را پی گيرند و خلاصه اين که : از ثروت هایِ غارت شده در دورانِ سردارِ سوزنده گی ، در عصرِ اصلاحات و پس از آن بهره گيرند ...
و اين و براساسِ چنين سيرکی است که وقتی فلان جين گير را در قم می گيرند ، بی درنگ توسط بی بی سی و بنگاه هایِ خبریِ جهان ، موضوع بزرگ و بزرگ تر می شود و مثلا کسی را که تا زمانِ حضور و فعاليتِ " کانون بحث و انتقاد دينی خراسان " جز وابستگیِ سببی با آقای عبدالکريم هاشمی نژاد ( که قوام و دوامِ کانون تنها و تنها وابسته به وجود ايشان بود ) هيچ گونه نقش و نشانی در تأسيس يا اداره یِ آن کانون نداشته اند – کاملا وقيحانه – به عنوانِ مؤسسِ و مديرِ کانون معرفی می کنند و حتا لحظه ای نمی انديشند که ممکن است کسانی باشند که تا 57 – يعنی دورانِ فعاليت کانون بحث و انتقاد دينی مشهد – جزء مراجعه کنندگانِ آن مرکز بوده اند و احيانا از جريان هایِ آشکار و نهانِ پيش و پس از انقلاب در آن مرکز آگاه باشند و مثلا ممکن است کسی بداند که آقای محمد علی ابطحی فرزند آقا سيد حسن ابطحی ، تازه پس از 57 بود که به برکتِ نام و عنوانِ دائی جانشان ، توانستند اندک اندک به جرگه یِ اربابِ عمامه به پيوندند و خود را با همين روابط به تلويزيونِ مرکز خراسان نزديک کنند و سرانجام نيز سر از کتابخانه یِ ملی و مجاورتِ " سيد خندان " در آورند ... اين حضرت که نه فرصت و شرايط درس خواندن را داشته اند و نه ديگر پس از اتصال و نسبتِ نزديک با آقایِ هاشمی نژاد ( احدِ از ارکانِ اربعه یِ روحانيونِ سياسی کار در مشهد ) و مثلا رفتن به تلويزيون با استفاده از روابط و نامِ ايشان ، ديگر نيازی به درس خواندن احساس می کرده اند - تا درصددِ آن برآيند - و اصولا ايشان جز پدرشان ، با کدام روحانی و حوزه و استادی مربوط بودند و در کدام درس و بحثی شرکت کرده بودند ؟؟ که در آشفته بازارِ کنونی فرصت و جرئت پيدا می کنند که ادعایِ اجتهاد در 13 ساله گی بکنند و ... ( شگفتا که وقاحت و دروغ کنتور ندارد و نمره نمی اندازد ) ... آقا پسر ، زمانی که شما سيزده ساله بوده ايد ، کدام مجتهد و مرجعی و کدام درسِ خارجی ، در مشهد وجود داشته است که در آن شرکت کرده باشيد ، يا نکرده باشيد ؟؟؟ يا شما پس از 57 و استفاده از نام و عنوان آقایِ هاشمی نژاد – همانند تمامیِ آيه الله زاده گانِ متأخر - ديگر چه نياز و انگيزه ای به تحصيل در خود احساس کرديد و در کجا و پيشِ کی خوانديد ؟؟ ( گمانم اگر وضع همين طورپيش برود ، ادعایِ علمِ لدنی هم بکنيد ) آخر دستِ کم زمان ها و مکان ها را که نمی توانيد انکار کنيد و در هم بياميزيد ... ( تازه بگذريم از اين که خواندن و نخواندن شماها چه چيزی هست ؟؟ و کدام با سوادتان می تواند دوخط خِرد پسند و انسان پسند بنويسد و مجموعِ اطلاعاتتان جز مشتی جفنگِ " روزی نامه " ای و خطابه هایِ دستِ دوم و سومِ تلويزيونی چيست ؟؟ خوبست که حتا بزرگانتان حاضر نشدند تن به همان امتحانِ کشکی و صوریِ خودی بدهند و ترسيدند با اندک بادی کفِ وجودشان فرونشيند و بادشان خالی شود و همه دريابند که حضرات به راستی که هيچ نبوده اند و نيستند ... خودتان را مچل کرده ايد ؟ ؟ رها کنيد و به دنبالِ شغلی آبرومند و مفيد و انسانی برويد – هنوز که جوانيد و فرصت داريد - ...
و بگذريم که اين گونه است که سطحِ دانش و آموزش و آگاهی هایِ عمومی در کشور ، هيچ است و خودمان هيچيم و هيچ در کف نداريم و مشتی کارشناسِ مريش و مترشِ ، مدرک گرفته از دانشکاه هایِ هوائی و نمره هایِ کيلوئی و امتحان هایِ تا انقلابِ مهدی ، به عنوانِ " نخبه گانِ جامعه یِ ايرانی " برآمده اند و مگسان الارض فرصتِ اظهارِ وجود يافته اند و دکان دارانِ اروپائی نيز که تنها چشم به قراردادهایِ يامفت و باج هایِ کلان داشتند و دارند ، همين بلبشو و آشفته بازار را " ايران " و همين دلقکان و تماشاچيانِ فاسد و بيمار را " مردمِ ايران " گمان کرده اند و به همين عنوان در تريبون ها و مجامع و تبليغاتشان از آن حمايت کردند و می کنند و چه و چه و چه ...
و التمام


|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?


UP
 
لوگوي وبلاگ نگاه

نگاه

 


E.mail

Yahoo mail
gmail

PM


محمدرضا زجاجی * زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1332 * دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388

نام :  محمدرضا زجاجي

زاد روز:      دوشنبه 4 آبان 1332
برابر با  26 اکتبر 1953
دگر زاد روز: دوشنبه 4 آبان 1388
برابر با  26 اکتبر 2009

كتاب هاي الکترونيکي :
1- حديثِ كشك ( دفتر شعر )
2- روايتِ شدن ( دفتر شعر )
3- حرف اول ( دفتر شعر )
4- از كوچ ها تا كوچه ها ( دفتر شعر )
5- داستان قاضي حمص ( طنز تلخ )

Previous Posts
  • به تلخ خاطره ی بازمانده از سرکوب ها - شعر من ، شعر...
  • عمق فاجعه ی ايران ( وصف الحال ) - مقاله
  • از چه می بايد مرد ؟ ؟ - شعر معاصر
  • انقلاب 57 - خاطرات و تحليل ( 2 )
  • از شرح بی نیاز - شعر امروز
  • آزادی روابط جنسی ، صنعت سکس ، یا ... ؟؟ ( 3 ) مقاله
  • هزل - وصف الحال - شعر کلاسیک
  • آزادی روابط جنسی ؟ صنعتِ سکس ؟ يا ... ؟ ( 2 ) مقاله
  • از ترس به گا رفتن - شعر امروز
  • آزادی روابط جنسی ، صنعتِ سکس ، يا ... ؟؟ ( 1 ) مقاله

  • Archives
  • اوت 2004
  • سپتامبر 2004
  • ژانویهٔ 2005
  • فوریهٔ 2005
  • مارس 2005
  • آوریل 2005
  • مهٔ 2005
  • ژوئن 2005
  • ژوئیهٔ 2005
  • اوت 2005
  • سپتامبر 2005
  • اکتبر 2005
  • نوامبر 2005
  • دسامبر 2005
  • ژانویهٔ 2006
  • فوریهٔ 2006
  • مارس 2006
  • آوریل 2006
  • مهٔ 2006
  • ژوئن 2006
  • ژوئیهٔ 2006
  • اوت 2006
  • سپتامبر 2006
  • اکتبر 2006
  • نوامبر 2006
  • دسامبر 2006
  • ژانویهٔ 2007
  • فوریهٔ 2007
  • مارس 2007
  • آوریل 2007
  • مهٔ 2007
  • ژوئن 2007
  • ژوئیهٔ 2007
  • اوت 2007
  • آوریل 2008
  • ژوئن 2008
  • ژوئیهٔ 2008
  • آوریل 2009
  • نوامبر 2009
  • اکتبر 2010


  • گزيده ها ، كوتاه ، گوناگون :

     دولت ها جز به منظور و در مسير از بين بردن خويش و ايجاد آگاهي و اخلاقِ خودگردانيِ عمومي در آحاد مردم ، مشروعيت حضور ندارند و جامعه يِ برتر انساني ، مجموعه ي آگاه و شادكام و خودگرداني است كه بي نياز از هر پاداش و مجازاتي، بينِ كاميابي خود و ديگران جمع كرده و آگاهانه و فطرتا، به نيكي ها وفادار و پاي بند باشد .

      ناداني تنها و بزرگ ترين ميراثِ گذشته گاني است که همواره خود را روايتِ منحصر هستي مي شمردند .

     " دانائي " زيستن در نشئه ي وصف ناپذيري است که غرور بودن و آفريدن و " بي نيازي " را مي آموزد و هر آن چه « رنج » را به هيچ مي شمرد .

     آن كه از حجاب در نگذشته زيبايي را نشناخته است . درود بر هنگامه اي كه پرده ها فرو افتند . رنگ و بوي زشتي را ، چگونه روي به گردانيم ؟

     بزرگي را كه مي گفت : « درد انسان متعالي ، تنهايي و عشق است » گفتم : آن كه در عشق ناتوان باشد ، محكوم و بايسته ي تنهايي است .

    عشق ورزيدن ، آزادي ِ دو تن در خواستن و دوست داشتنِ يكديگر ، نخستين اصلِ شاد زيستن است و زندگي هيچ اصالتي- جز خويش- را بر نمي تابد .

     بت پرستيدن و بت شكستن و بت ساختن و بت شدن و خود شكستن ، تمام « بت » است و بت سازي ... چه آسوده و زيباست آن كه آفرينش را ، چنان كه هست مي بيند و در مي يابد و چندان تواناست كه از هر بتي بي نياز است . تنها انسان ناتوان ، توانايي را بتِ خويش مي سازد . انسانِ توانا كمبودي نمي بيند و نمي شناسد . او هر چه را بخواهد به دست مي آورد و بر هرچه بينديشد تواناست و نيازي به تكيه گاه ندارد . تنها پيران و بيمارانِ ناتوان هستند كه به ديوارها تكيه مي كنند .

     آرزو ، اميد و آينده ، واژه گانِ مجعولِ ناتواني است . هنگامي كه ناكاميِ خويش را ، فردايي مي سازيم ، هم امروز را نهاده ايم . اگر درلحظه زندگي كنيم ، چيزي را فرو نگذاشته و همواره خواهيم زيست .

     آن چه به شمار مي آيد تنها حال است و تاريخ ابزار و دانشِ مورخ - و نه ظرفِ زندگي- است . « زندگي » ظــرفِ اكنون است ، و آينده وجود ندارد . آن چه قابلِ لمس و شهود است ، لحظه هايند و اكنون نه گذشته و نه فردا .

     هنگامي كه پرده ها هم چنان فرو افتاده و ديده ها بسته است ، چشمان و زبان هاي گشاده ، كدامين نگاه و مخاطب را خواهند يافت ؟ خفته گان و مرده گان ازجنسِ سخن نيستند .

     آن كه به انتظارِ نيكي منفعل مي نشيند ، تنها - آن را - انكار مي كند . درحالي كه كمالِ مطلوب ، انكار نيكي و جست و جوي ِزيبايي است . انكار همواره راهي به جست و جو و تصديق رها ساختنِ موضوع و چشم بستن برحقيقت است . آدمي چيزي را باور مي كند كه از اثباتِ آن نا توان باشد . آگاهي و فهم ، از مقوله ي تفسير و تبيين و تحليل است و با واژه و انديشه سر و كار دارد . اما باور ازمقوله ي تقليد و پذيرش و ناداني است .

     سخن گفتن از روشنايي درتاريكي و سياهيِ شب ، گام زدن درخواب است و چيزي از جنسِ كابوس .

     حقيقت از جنسِ فهم و شناخت و از بيان و واژه بي نياز است . آن حقيقتي كه نيازمند توضيح و اثبات و توجيه باشد ، چيزي ازجنسِ تاريكي به همراه دارد و همواره مكرانديش و توجيه گر ، باقي خواهد ماند .

     انسان تنها حقيقتِ موجود و تنها تحليل گر هستي است و اگر روزي آزاد زيسته و آزادي را شناخته است ، دوباره نيز آزاد خواهد زيست و آزاد خواهد بود . ( حتا اگر ناچار شود دوباره به جنگل باز گردد ) .

     کسي که نتواند انسان و خِرد را باور کند ، شايسته ي زندگي – به ويژه در فردا و فرداها – نخواهد بود .

     هنگامي كه پرده ها فرو افتند ، به ناگاه درخواهيم يافت كه تمام در بندِ شكل و پوسته بوده ايم ، نه مغز و محتوا .

    با همان شتابي كه روز بر شب چيره مي شود ، به ناگاه درخواهيم يافت كه « هيچ » نبوده ايم ، غَره به تاريكي و نعره زنان در سياهي .

     عارفان و صوفيانِ ما ، بيش از آن كه بيان كننده ي رمز گون حقيقت باشند ، خود حجابِ آن بوده اند .  

    بندگي و زنجيري كه ناداني بر دست و پايِ انسان مي گذارد ، در همان حالي كه به سستي پوسيده ترين نخ ها ست ، ستبرترين و محكم ترين و ديرپاترين زنجيرهاي پولادين را ، برشخصيتِِ « انسان » استوار مي سازد و جز به بهاي نيستي و مرگ گسسته نمي شود و بر نمي خيزد .

     اگر به معناي واژه ها - در امروزِ جامعه - نگاهي با تأمل داشته باشيم ، به خوبي و به زودي در خواهيم يافت كه چه تحولي در حالِ وقوع است . هر كسي كه اهل تأمل و دقت و قادر به تحليل باشد ، به خوبي تهي شدنِ واژگانِ فارسي را ، از معنايِ معهود و مرسوم و منظورِ خويش- در اكنونِ جامعه - در خواهد يافت و به پوچي الفاظي كه بام تا شام ، موردِ استفاده ي« خاص » و « عام » است ، خواهد خنديد .

     آن چه از آسمان مي آيد زميني است و هر زميني ، حاصلِ خويش را بَر مي دهد . خوشا سرزمين هاي سر سبز ، بارور و شكوفا . خوشا بي كراني ها ، بزرگي ها و بلنداي نگاهِ فرزانه گان و خوشا « انسان » و زندگي زميني او .

     آدميان چگونه مي توانند راجع به چيزي كه هرگز نديده ، لمس نكرده و آن را نشناخته اند ، اين گونه با قطع و يقين سخن به گويند ؟ انگار قلويِ ايشان است و خود زادنش را گواه بوده اند . تنها احمقان و ناآگاهان مي توانند - با چنان قطعيتي- سخن به گويند .

     فيلسوفان و متكلمانِ ايراني ، هنگامي كه پرده هاي آويخته را ديده اند ، در رسيدن و دريدنِ آن ها كوشش كرده اند و به هنگام - نيز- برآشفته از غوغاي عوام و نادرستي ها ، روي پوشيده اند . خوشا آن كه كلامي از ايشان شنيده باشد . اما چه بسياري از آن ها كه در همان گام هاي نخست و ميانه ، كوري و ناتواني خويش را ، در زنگار كلماتِ فريبنده نهفته اند و همواره ناداني خود را ، در هياهوي پيروان و دشنه هاي تعصب ، پنهان ساخته اند . كوچكي هم ايشان بود كه انسان را ، به « رَحم » برانگيخت .

    در شگفتم از آن كه : چگونه اهلِ سخن از خداي خويش مي خواهند ، تا آبرويِ ايشان را حفظ كند ؟ و مردمان نيز ، براين دعا آمين مي گويند . آيا لحظه اي نمي انديشند كه اين دعا ، بهترين گواه بر دو شخصيتي بودن ايشان ، پليدي باطن و فريبنده گي ظاهر و درخواست شركتِ خداوند در مكر و ظاهر آرايي و عدم افشاي زشتي هاي دروني و شخصيتي ايشان است ؟  

    زيستن با دو شخصيت ـ يا چند تا ؟ـ تنها بايسته ي آدمك هاي كوچك و زبون - يا مستأصل- است .

    آدمك ها زشتي و پليدي را حيواني مي پندارند و نيكي را روح خدا در كالبدِ آدمي مي نامند . اما من هيچ حيواني را نيافته ام كه بتواند چيزي را ، در خويش بيآرايد و پنهان سازد و اين تنها آدميانند كه از روح خدا كمك مي گيرند ، تا زشتي و عفونتِ خويش را پنهان سازند .  

    حيوان با « غرايزِ » خويش مي زِيد ، اما آدمك ها از « غرايزِ » خود شرم دارند و همواره آن ها را ، در لايه هايي از نيرنگ و ريا مي آرايند . گويا از زيستنِ خويش شرمگين و پشيمانند...  

    زندگي با « غريزه » گناهي است نابخشودني بر « انسان » و چنين آدمياني ، بايد كه برخويشتن به گريند ...  

    گيتي را زندان دانستن- يا زندان ساختن - بايسته ي مرگ انديشانِ شب روي است كه از زندگي و   انسان انتقام مي طلبند . و چه خوش فرموده است : اما اين كه او از ساخته هاي خويش انتقام مي گيرد ، گناهي به ضدِ « خوش ذوقي » است . (نيچه)  

    مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " اما قادرِ مطلق را ، چه نيازي به مكر است ؟ و مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيد ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ؟   

    ميراثِ گذشته گان ناداني و فريب است . دانايان را در اين مرزبوم اندك و تنها - يا بر دار - توان ديد .  

    آن كه بي مستي،ادعاي خدا كند : مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند ...  

    ميوه ي " جاودانه گي "و شناختِ هستي كه انسان را به جرم خوردن از آن ، گناه كارِ ابدي دانسته و از بهشتِ خويش اخراج مي كنند ، اكنون در برابر آدمي رخ نموده است ... و خوشا معرفت هاي ربوده شده از خدايان . خوشا زندگي . خوشا انسان . فراخناي انديشه بر انسان مبارك باد ...  

     هيچ حقيقت واحدي جز زندگي زميني انسان وجود ندارد .

    منِ انديشه گر ، ضرورتِ فرداست 

    ستم تباه كننده ي هستي است . 

    چرا بودن ، در فردا بودن است . 

    هميشه زيباترين تجربه هاي امروز ، فردا را ساخته اند . 

    خويشتن را تقدير فردا بشناسيد تا در امروز زندگي كنيد . 

    زندگي كردن در امروز ، درك فرداست . 

    خود انديشي ، آفريننده گي است . 

    بخشنده گي ، غرور بودن است .

    با خود زيستن ، آموختن بي نيازي و آفريدنِ خويش است . 

    انكار و ترديد ، بزرگ ترين آفريننده گي هاست . 

    خانواده و زناشويي ، يادگار ادوار كودكي و نادانيِ آدميان پيشين است ولي « عشق » پديده ي آگاهي و شناخت و حاصل دوست داشتن ، خواستن و شاد بودنِ بالغان و فرهيخته گان است . عشق زندگي مي سازد و بي كراني ها را مي طلبد ، اما خانواده و زناشويي حاصلي از نفرت ، تجاوز ، اجبار و عادت را در پي خواهد داشت و كودكاني بيمار و ناتوان را ، به ميراث خواهد گذاشت . در عشق چيزي از جنون است و در زناشويي معنايي از سكون .

     واژه ها تا چه هنگام معناي خويش را بر نخواهند تافت ؟ و كلمات كي پرده خواهند افكند ؟

    آن كه نمي تواند در تنهائي با خويش باشد ، محكوم به مرگ است . 

    شناختن زيبايي ، اجبار هستي است . 

      ديشب جنازه ي اندرز را به گورستان مي بردم . اشتران مي گريستند و گورهايِ منتظر فرياد مي كردند . هنـگامي كـه پوستين كهنه ي پدران خويش را به خاك مي سپردم ، تنها هم ايشان را ازخانه ساختن در هجوم سيل و توفان - بر گسل هاي آشكار- سرزنش مي كردم . فردايِ آن شب ، برادران و خواهرانم با اكثريت قاطع ، به برج سازي در باغچه هاي خانه ي پدري رأي دادند . اكنون استخوان هاي لهيده ام - از عفونت گنداب ها - تمامي زندگي هاي نهاده را مي گريد .  

    تعريف هايِ جـزمـي و ايستـا از « آفرينش » همواره محكوم به نزديك ترين و قطعي ترين مرگ ها هستند .  

    انساني كه مرزها را مي شكند ايستايي را بر نمي تابد و توانِ كشف و شناخت زيبايي را دارد و چنين است كه همواره در حال شدن و بودن و دريافتن و گذشتن ، هيچ جزم و يقين ابدي را بر نخواهد تافت .  

    هيچ گاه « آفريدن » به معناي شناختِ « آفرينش » نبوده است . اما همواره كساني لذت آفريننده گي را مي چشند كه اصالت « زندگي » را ، دريافته باشند .  

    شناخت زندگي و انسان اجبار و ضرورتِ زيستن در اكنون است .

    كسي كه به بيداد تن مي دهد ، خود زندگي را انكار كرده است .

    شناختن هستي و انسان ، تنها روش ممكن براي زندگيِ كاميابِ انساني ، اما هرگز الزامِ همگاني نيست .  

    همواره جعلي ترين و خطرناك ترين تعريف ها از « آفرينش » و انسان ، جزمي ترينِ آن ها بوده اند و هستند .  

    كسي كه مي گويد : " اين و نه هيچ چيز ديگر " بزرگ ترين مانع رشد بوده و نارواترين و فريب آميزترين نگاه ها را - تنها با هدف حاكميت بر ديگران - ارائه خواهد كرد .  

    تا انسان و زندگي وجود دارد ، هيچ شناخت و تعريفي از هستي نمي تواند « كلام آخر » باشد ـ و دقيقا به همين دليل ـ هيچ شناختي نمي تواند و نبايد ادعاي جاودانگي داشته باشد . اين است كه هر گونه "جزم انديشي "محكوم به ايستايي و بطلان بوده وآبشخوري جز فريب و سلطه و ناداني ندارد .  

    براي هميشه بودن ، شايسته تر و گريز ناپذيرتر از تعريفي سازنده ، ويران گر ، خود انكار و خود آفرين و همواره در حالِ دگرگوني وجود ندارد .  

    كساني كه بتوانند زندگي و انسان را براساس شناختي خود باور و خود انكار تعريف كنند و لحظه هايِ در حال گرديدن و شدن را در آن بشناسند ، همواره آفريننده ترين انسان ها هستند .  

    هرچه به اوج نزديكتر شويم ، حضيض را بهترخواهيم ديد . اما برايِ بهتر ديدن بايستي همواره چشماني نافذ ، نگاهي شكافنده و شكوفا داشت و قدرت خلق و انكار هر فضيلتي را آموخت و تجربه كرد .  

    آن چه خود را تنها روايتِ آفرينش و سخنِ آخر مي داند و برايِ انسان ها « نيك و بد » را تعريف و تعيين مي كند ، نوع و ريشه اي از نيرنگ را در خويش پرورده و هم - درآغاز- دانائي و خِرد را ، بر مسلخ « غريزه » قربان خواهد كرد .

    هيچ گاه و هرگز هيچ حقيقتِ منحصري وجود نداشته و نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا همواره حقيقت ها هستند و زيبائي و زيبايان ، كه پي در پي به انكارِ خويش و آفريدن و تعريفِ روايت هايِ تازه و ديگرگون - از هستي - برمي خيزند .  

    كثرت و گوناگوني و دگرگوني ، شدن و بودن و آفريدن ، همواره بستر گريزناپذيرِ آفرينش و زندگي است .  

    زيبايي درآفرينندگي است كه معنا و تعريف مي شود و خلاقيت همواره نياز هستي و استمرارِ زندگي بوده است ، پيش از آن كه هيچ خدايي برآن فرمان راند .

    بگوئيد نيستم ، تا باشيد .  

    هنگامي كه بتوانيم « تنها » زندگي كنيم « آفريدن » را خواهيم آموخت .

    بگذاريد كودكان سخن به گويند ، خواهيد ديد كه مامِ طبيعت ـ اين زيبايِِ فريبنده و خشمگين ـ از شما مي گويد ...

     اخلاق نابودي است كه بودن را مي آموزد . اما تا نباشي چگونه مي تواني بودن را ـ حتا با قدرت بر انهدام زندگي ـ بيازمايي؟ چگونه ؟

    تا از همه چيز در نگذريم ، هيچ به كف نخواهيم آورد . اما چون از خويش تن گذشتيم ، در لحظه خواهيم زاد .

     ستم گري تنها آن نيست كه ديگران را قرباني كنيم . بيداد آن است كه انسان « خويش » را رها كند و به ناروائي تن بسپارد .

    برايِ دادگري ، هميشه بايد از بيداد گذشت .

     بي شناختِ هستي و انسان ، چگونه مي توان آن را تعريف و نقد كرد ؟؟ اما شناخت زندگي همواره الزام و ضرورت همگاني نبوده و نخواهد بود .

     بسياري از فيلسوفان و فرهيخته گان ، ياوه هاي بسيار گفته اند ، اما همواره براي درگذشتن از ياوه هاي بسيار ، در آغاز بايد روايات و تجربه هاي گوناگون را شناخت ، تا قادر به نقد و داوري آن ها گرديد ... بنابر اين گردونه يِ دريافت هايي كه هر روز خود را انكار مي كنند و همواره درحال دگرگوني و حركت و تازه گي هستند ، گريزناپذيرترين پديده ي حيات انساني ـ و نه غريزي ـ است ...

     امروزه هنگامي كه انديشه ها و افسانه هايِ اهلِ باور را مي خوانم و در آن تامل مي كنم ، در شگفت مي شوم كه چگونه روزي همين افسانه هايِ گاه يا بيشتر زشت و مصنوعي و تقلبي و كپي برابرِ اصل را ، مي خوانديم و به آن دل مي داديم و آن قصه ها را باور مي كرديم ؟ چگونه است كه بزرگان ما نيز چيزي از حقيقتِ خويش و جهان را درك نكرده بودند ؟ چه عمقِ جهل و ناد اني و بيماري بايد جامعه اي را فرا گرفته باشد كه قرن ها و نسل ها مردماني با ادعاي ِ فرهيخته گي ، خود و جامعه و جهان را توجيه كنند و گول به زنند و گول بخورند ؟ آخر چگونه ممكن است ، هزاران سال بگذرد و دانشمندان و فيلسوفانِ قوم و ملتي نتوانند " حقيقت " را دريابند ؟ يا اگر تك آدم هايي چيزي را دريافته اند ، نتوانند – يا اجازه نداشته باشند - آن را برايِ ديگراني كه تحتِ حاكميتِ فكري و فرهنگيِ ايشان قرار دارند ، بيان كنند و توضيح دهند ؟

     همواره بر پهن دشتي كه از آنِ گوناگوني ها و بزرگي هاست ، درود مي فرستم .

     هنگامي كه در كودكي از روستايِ پدرانم - به بهايِ بي خانماني و رنجي دراز - مي گريختم ، هرگز گمان نمي بردم كه كوچكيِ دامنه يِ زندگي و نگاه ، چگونه فضيلت هايِ انساني را ، در خويش دفن مي سازد و خود به جعل فضيلتِ توجيه گري هم چون « قناعت » بر مي خيزد .

    چگونه است كه شادكاميِ امروز را انكار و دريغ مي كنيم ، اما هم آن را وعده به فرد ا مي دهيم ؟

     انسان تنهاست و « تنها » خواهد ماند ، مگر آن كه عشق را بشناسد و خويش تن را بيابد .

    نگاهي كه اكثريت را محكوم و عوام و پيرو مي خواهد ، هرگز نمي تواند آزادي و آگاهي را برتابد و همواره با نيرنگ و دروغ آميخته خواهد ماند .

    آيا انسان را هم زادي است ؟ پس چگونه تنهايي و ناتواني خويش را ، خداوندي بر مي آورد « يگانه » چون خويش و تهي از ناتواني و همانندي و مرگ ؟

    هنگامي كه بزرگ ترين « بت » ها مي شكنند ، چه زود به كوچكي و پوچيِ تمامي پديده ها و ساختارهايِ فرودست پي مي بريم ، گويا هرگز هيچ بت و برگزيده اي و هيچ بند و كراني ، وجود نداشته است .

    هر كه بي مستي ادعاي خدا كند ، مست است يا دروغ گو ، يا كه از خدا هيچ نمي داند .